<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ashoorinejad.com</title>
	<atom:link href="http://www.ashoorinejad.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ashoorinejad.com</link>
	<description>وب سایت رسمی دکتر عباس عاشوری نژاد</description>
	<lastBuildDate>Wed, 09 May 2012 19:28:53 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>قلبت کتیبه ای باستانی است&#8230;</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/20/%da%a9%d8%aa%db%8c%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/20/%da%a9%d8%aa%db%8c%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 May 2012 19:25:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[باستان]]></category>
		<category><![CDATA[سنگ نبشته]]></category>
		<category><![CDATA[شیوا نظرآهاری]]></category>
		<category><![CDATA[قلب]]></category>
		<category><![CDATA[کتیبه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=259</guid>
		<description><![CDATA[واقعاً که این گنجینه ی سَر به مُهرحکایتی دارد، حکایت از قرن ها شوریدگی و سرگشتگی عشق های نهان و آشکار، آرزوهای دور و دراز، شادی های وصف ناپذیر و ماتم های به ظاهر تحمل ناپذیر. واقعاً که این گنجینه ای که در سینه ی من و توست پر رمز و رازترین گنجینه ی عالم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واقعاً که این گنجینه ی سَر به مُهرحکایتی دارد، حکایت از قرن ها شوریدگی و سرگشتگی عشق های نهان و آشکار، آرزوهای دور و دراز، شادی های وصف ناپذیر و ماتم های به ظاهر تحمل ناپذیر. واقعاً که این گنجینه ای که در سینه ی من و توست پر رمز و رازترین گنجینه ی عالم است واقعاً کتیبه ای است بی بدیل حاوی عشقِ ازلی ، عشقی که هر چه عقل است و مدعای عقل به سخره گرفته است . واقعاً که انسان چقدر باید ناانسان باشد که ارزش این گنجینه ی سر به مهرِ نشسته در سینه اش را نداند و در پی گشودن آن برنیاید و واقعاً اگر ما برای پی بردن به رمرز و رازهای خویش و جهان به این جهان نیامده ایم پس برای چه کار آمده ایم و واقعاً اگر حقیقت من و تو و جهان و هر چه در اوست در این گنجینه نیست ، پس کجاست ؟ آنان که هر کجا به جز این جا گشتند به کجا رسیدند؟چه راهی را گشودند که در آن تردید و نابسامانی نبود؟ از هر طرف که رفتیم جز وحشتمان نیفزود بنابراین یک بار هم که شده اما مردانه و عاشقانه به راه دریافت حقیقت های گنجینه ی درونمان برویم و ببینیم که در آن جا چه ها هست از عشق و آرامش واقعاً که:<br />
قلبت کتیبه‌ای باستانی است؛ از هزاره‌ی دور. سنگ نبشته‌ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده‌اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید؛ و تو آن کوهی که نمی‌توانی واژه‌هایی را که بر سینه‌ات کنده‌اند، بخوانی.	<<br />
قرن‌ها در پی قرن می‌گذرد و غبارها روی غبار می‌نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی کتیبه را بروبد. کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است، کسی که می‌تواند از شکل‌های درهم و برهم، واژه کشف کند و از واژه‌های بی‌معنا، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.<br />
گشودن رمزها، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه‌ی مهجور رنج نخواهد برد. کسی برای خواندن این حروف نامفهوم، ثانیه‌هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد. اما چرا، همیشه کسانی هستند؛ دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه‌های قیمتی کتیبه‌ی قلبت را می‌دزدند بی‌آن که بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه‌ی قلبت را می‌دزدند زیرا شیطان خریدار است. او سهامدار موزه آتش است و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.</p>
<p>پیش از آن که قلبت را بدزدند، پیش از آن‌که دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب بروبی و بزدایی و بکاوی.<br />
شاید روزی معنای این حروف را بفهمی،<br />
حروفی را که به رمز و به راز بر سینه‌ات<br />
نگاشته‌اند و قدر زندگی هرکس به قدر<br />
رنجی است که درکندو کاو و در کشف<br />
این لوح می‌برد.<br />
زیرا که لوح، همان لوح محفوظ<br />
است؛ همان کتیبه‌ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.</p>
<p>پی‌نوشت:<br />
نظرآهاری، شیوا (۱۳۹۰): در سینه‌ات نهنگی می‌تپد، تهران: صابرین، صص ۲۶ – ۲۴٫</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/20/%da%a9%d8%aa%db%8c%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نبودن بهتر از بودن خاصه در بهار(قسمت پایانی)</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/12/%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/12/%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 17:24:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[بهار]]></category>
		<category><![CDATA[جاودانگی]]></category>
		<category><![CDATA[زاغ]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عقاب]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=255</guid>
		<description><![CDATA[خوانندگان عزیزم به خاطر می آورند که هفته ی قبل به بهانه ی شعر زیبا و بلند عقاب و زاغ یادداشتی نوشتم و بخش از این شعر زیبا را با هم خواندیم . این هفته نیز می افزایم که این جمله ی مرحوم صادق هدایت چقدر در این حال و هوا به دل مان نشسته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table width="430" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td height="100%">
<p dir="rtl" align="justify"><span style="color: #333333; font-family: Tahoma;">خوانندگان عزیزم به خاطر می آورند که هفته ی قبل به بهانه ی شعر زیبا و بلند عقاب و زاغ یادداشتی نوشتم و بخش از این شعر زیبا را با هم خواندیم . این هفته نیز می افزایم که این جمله ی مرحوم صادق هدایت چقدر در این حال و هوا به دل مان نشسته است که : « غم قفس به کنار آن چه عقاب را پیر می کند پرواز زاغ بی سرو پاست ».<br />
در واقع در امتداد این جمله باید این سؤال را که بیشتر به حوزه ی فلسفه ی اجتماعی مربوط است ، مطرح کنم که آیا بالاخره انسان رستگار خواهد شد و بالاخره انسانیت به حاکمیت خواهد نشست ؟ به تعبیری دیگری آیا بالاخره عقاب از قفس نجات خواهد یافت و به آسمان باز خواهد گشت و زاغ بی سرو پا از جولان خواهد افتاد؟<br />
در واقع این سؤال مهم ترین سؤال تمام اندیشمندان و فلاسفه تاریخ و فلاسفه اجتماعی در همه ی اعصار زندگی بوده است . من، می اندیشم آرزوی تحقق مدینه ی فاضله در جهان هستی و رستگاری نهایی انسان درعرصه ی گیتی همیشه به عنوان آرزو باقی خواهد ماند ، آرزویی شیرین که نفس وجود آن در ذهن و زبان و کتاب های ما همچنان ارزشمند است : &#8221; چون صبر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او &#8221; اما به گمانم در شرایط گرفتاری انسان اندیشمند در قفس اجتماع ، بهتر است که ما کار « عقاب » مورد بحث مان را بکنیم یعنی با حفظ آرزوی رهایی انسان از قفس تنگ و بزرگ دنیا ، به جست و جوی چاره ی مرگ بپردازیم . انسان ، حداقل ، در این حیطه ی معرفت شناسی آزادی بسیاری دارد.همچنان که عقاب مورد بحث مان به این کار همت گماشت. ما ، با جست و جوی چاره ی مرگ می توانیم به فهم زیبایی از واقعیت و حقیقت انسان دست یابیم.<br />
با فهم رمز و رازهایی از واقعیت و حقیقت مرگ ، انسان در می یابد که بایستگی ها و شایستگی ها یش چگونه است . همچنین در می یابد که رنج ها و شادی هایش را چگونه تفسیر کند، فهم این نکته ی کلیدی از هستی انسان &#8211; و مرگ بخشی از هستی انسان است – در واقع نه تنها انسان را در اندیشه های فلسفی اش یاری خواهد کرد بلکه بر مناسبات اجتماعی اش نیز به شدت تاثیر خواهد گذ اشت. با فهم واقعیت و حقیقت مرگ، تعریف ما و نحوه ی برخورد ما با دوستان و خانواده و مغازه دار و راننده ی تاکسی و معلم و &#8230; مشخص خواهد شد . در نتیجه ی این فهم حتا شکل بهره مندی ما از نیازهای شخصی مان مثل این که چه ، چقدر و چگونه بخوریم و بپوشیم و بخوابیم &#8230; مشخص خواهد شد.<br />
در تحلیل نهایی ام باید بگویم با فهم مسأله ی مرگ است که انسان به عنوان موجودی انتخااب گر معنا خواهد یافت .در این شرایط است که او خواهد توانست راه و منش سپند مینو (فرد پاک) را اختیار کند و یا انگره مینو (فرد خبیث) را ، راه عقاب را یا زاغ را و اینک با هم می خوانیم ادامه ی شعر زیبای عقاب را :</span></p>
<p>پدرم نیز به تو دست نیافت<br />
تا به منزلگه جاوید شتافت<br />
لیک هنگام دم باز پسین<br />
چون تو بر شاخ شدی جایگزین<br />
از سر حسرت بامن فرمود<br />
کاین همان زاغ پلید است که بود<br />
عمر من نیز به یغما رفته است<br />
یک گل از صد گل تو نشکفته است<br />
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟<span id="more-255"></span><br />
رازی این جاست،تو بگشا این راز››<br />
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری<br />
عهد کن تا سخنم بپذیری<br />
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست<br />
دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست<br />
ز آسمان هیچ نیایید فرود<br />
آخر از این همه پرواز چه سود ؟<br />
پدر من که پس از سیصد و اند<br />
کان اندرز بد و دانش و پند<br />
بارها گفت که برچرخ اثیر<br />
بادها راست فراوان تاثیر<br />
بادها کز زبر خاک و زند<br />
تن و جان را نرسانند گزند<br />
هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر<br />
باد را بیش گزندست و ضرر<br />
تا بدانجا که بر اوج افلاک<br />
آیت مرگ بود ، پیک هلاک<br />
ما از آن ، سال بسی یافته ایم<br />
کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم<br />
زاغ را میل کند دل به نشیب<br />
عمر بسیارش ار گشته نصیب<br />
دیگر این خاصیت مردار است<br />
عمر مردار خوران بسیار است<br />
گند و مردار بهین درمان ست<br />
چاره ی رنج تو زان آسان ست<br />
خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی<br />
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی<br />
ناودان ، جایگهی سخت نکوست<br />
به از آن کنج حیاط و لب جوست<br />
من که صد نکته ی نیکو دانم<br />
راه هر برزن و هر کو دانم<br />
خانه ، اندر پس باغی دارم<br />
وندر آن گوشه سراغی دارم<br />
خوان گسترده الوانی هست<br />
خوردنی های فراوانی هست ››<br />
****<br />
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ<br />
گندزاری بود اندر پس باغ<br />
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور<br />
معدن پشه ، مقام زنبور<br />
نفرتش گشته بلای دل و جان<br />
سوزش و کوری دو دیده از آن<br />
آن دو همراه رسیدند از راه<br />
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه<br />
گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست<br />
لایق محضر این مهمان ست<br />
می کنم شکر که درویش نیم<br />
خجل از ما حضر خویش نیم ››<br />
گفت و بشنود و بخورد از آن گند<br />
تا بیاموزد از او مهمان پند<br />
****<br />
عمر در اوج فلک بر ده به سر<br />
دم زده در نفس باد سحر<br />
ابر را دیده به زیر پر خویش<br />
حیوان را همه فرمانبر خویش<br />
بارها آمده شادان ز سفر<br />
به رهش بسته فلک طاق ظفر<br />
سینه ی کبک و تذرو و تیهو<br />
تازه و گرم شده طعمه ی او<br />
اینک افتاده بر این لاشه و گند<br />
باید از زاغ بیاموزد پند<br />
بوی گندش دل و جان تافته بود<br />
حال بیماری دق یافته بود<br />
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش<br />
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش<br />
یادش آمد که بر آن اوج سپهر<br />
هست پیروزی و زیبایی و مهر<br />
فر و آزادی و فتح و ظفرست<br />
نفس خرم باد سحرست<br />
دیده بگشود به هر سو نگریست<br />
دید گردش اثری زین ها نیست<br />
آن چه بود از همه سو خواری بود<br />
وحشت و نفرب و بیزاری بود<br />
بال بر هم زد و بر جست ا زجا<br />
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا<br />
سال ها باش و بدین عیش بناز<br />
تو و مردار تو و عمر دراز<br />
من نیم در خور این مهمانی<br />
گند و مردار تو را ارزانی<br />
گر در اوج فلکم باید مرد<br />
عمر در گند به سر نتوان برد ››<br />
****<br />
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت<br />
زاغ را دیده بر او مانده شگفت<br />
سوی بالا شد و بالاتر شد<br />
راست با مهر فلک ، همسر شد<br />
لحظه ای چند بر این لوح کبود<br />
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود</td>
</tr>
</tbody>
</table>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/12/%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%be%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نبودن بهتر از بودن خاصه در بهار (بخش نخست)</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/03/%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d9%86%d8%ae%d8%b3/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/03/%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d9%86%d8%ae%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 17:47:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[انسانیت]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پرویز خانلری]]></category>
		<category><![CDATA[زاغ]]></category>
		<category><![CDATA[شعر عقاب]]></category>
		<category><![CDATA[عقاب]]></category>
		<category><![CDATA[مردار]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[    هر چقدر که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر درکار خودم، خودمان و مردمان حیران می‌شوم. هر چقدر که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر به این گفته‌ی آلبرت انشتین باور می‌یابم که: «دو چیز انتها ندارد یکی جهان هستی و دیگری حماقت آدمی البته در اولی شک دارم». واقعاً ما در این چند روز عمر، بسیاری از کوچه‌ها را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333333; font-family: Tahoma;">    هر چقدر که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر درکار خودم، خودمان و مردمان حیران می‌شوم. هر چقدر که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر به این گفته‌ی آلبرت انشتین باور می‌یابم که: «دو چیز انتها ندارد یکی جهان هستی و دیگری حماقت آدمی البته در اولی شک دارم». واقعاً ما در این چند روز عمر، بسیاری از کوچه‌ها را بلد شدیم، مغازه‌ها را&#8230; رنگ چراغ راهنما را&#8230; حتّی جدول ضرب را&#8230; دیگر در راه مدرسه گم نمی‌شویم، اما میان خودمان گم شده‌ایم، خودمان را بلد نیستیم. وقتی خودمان را بلد نباشیم انگار هیچ چیز را بلد نیستیم، زندگی را بلد نیستیم و آن کس که زنده بودن، زنده ماندن و زندگی کردن را بلد نیست، تن به هرگونه حقارت و حماقتی می‌دهد، با اشتهای هرچه تمام‌تر بر سر سفره‎ی گندزار و مردار می‌نشیند، دیگر بوی هیچ عفونتی برایش آزار دهنده نیست. زیر پای دیگران و البته خودش را پیوسته خالی می‌کند و در نهایت به مرگی جان می‌سپارد که واویلا واقعاً: از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ اصلاً سود به کنار چقدر دردناک است که نیامدن اشرف مخلوقات سودمندتر از آمدنش باشد. وقتی حکایت عقاب فقط حکایتی است به گوشم. ما  مانده ایم و واقعیت تلخ زاغ و سایه شوم آن که بر سرمان سنگینی می‌کند  در این اوضاع و احوال چقدر شرافتمندانه است: نبودن بهتر از بودن خاصه در بهار. اینک با هم شعر زیبای «عقاب» سروده استاد دکتر پرویز ناتل خانلری را می‌خوانیم:<br />
گشت غمناک دل و جان عقاب<br />
چو ازو دور شد ایام شباب<br />
دید کش دور به انجام رسید<br />
آفتابش به لب بام رسید<br />
باید از هستی دل بر گیرد<br />
ره سوی کشور دیگر گیرد<br />
خواست تا چاره ی ناچار کند<br />
دارویی جوید و در کار کند<span id="more-250"></span><br />
صبحگاهی ز پی چاره ی کار<br />
گشت برباد سبک سیر سوار<br />
گله کاهنگ چرا داشت به دشت<br />
ناگه از وحشت پر و لوله گشت<br />
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران<br />
شد پی بره ی نوزاد دوان<br />
کبک ، در دامن خاری آویخت<br />
مار پیچید و به سوراخ گریخت<br />
آهو استاد و نگه کرد و رمید<br />
دشت را خط غباری بکشید<br />
لیک صیاد سر دیگر داشت<br />
صید را فارغ و آزاد گذاشت<br />
چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر<br />
زنده را دل نشود از جان سیر</span></p>
<p>صید هر روز به چنگ آمد زود<br />
مگر آن روز که صیاد نبود<br />
آشیان داشت بر آن دامن دشت<br />
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت<br />
سنگ ها از کف طفلان خورده<br />
جان ز صد گونه بلا در برده<br />
سال ها زیسته افزون ز شمار<br />
شکم آکنده ز گند و مردار<br />
بر سر شاخ ورا دید عقاب<br />
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب<br />
گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد<br />
با تو امروز مرا کار افتاد<br />
مشکلی دارم اگر بگشایی<br />
بکنم آن چه تو می فرمایی»<br />
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم<br />
تا که هستیم هوا خواه تو ییم<br />
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟<br />
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟<br />
دل ، چو در خدمت تو شاد کنم<br />
ننگم آید که ز جان یاد کنم»<br />
این همه گفت ولی با دل خویش<br />
گفت و گویی دگر آورد به پیش<br />
کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون<br />
از نیاز است چنین زار و زبون<br />
لیک ناگه چو غضبناک شود<br />
زو حساب من و جان پاک شود<br />
دوستی را چو نباشد بنیاد<br />
حزم را باید از دست نداد<br />
در دل خویش چو این رای گزید<br />
پر زد و دور ترک جای گزید<br />
زار و افسرده چنین گفت عقاب<br />
که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب<br />
راست است این که مرا تیز پر است<br />
لیک پرواز زمان تیز تر است<br />
من گذشتم به شتاب از در و دشت<br />
به شتاب ایام از من بگذشت<br />
گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست<br />
مرگ می آید و تدبیری نیست<br />
من و این شه پر و این شوکت و جاه<br />
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟<br />
تو بدین قامت و بال ناساز<br />
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1391/02/03/%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d9%86%d8%ae%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هویت­ یابی زنان در سپهر سنت</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/27/%d9%87%d9%88%db%8c%d8%aa%c2%ad-%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%86%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/27/%d9%87%d9%88%db%8c%d8%aa%c2%ad-%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%86%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 19:27:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سهیلا تذابی فارسانی]]></category>
		<category><![CDATA[ذهن سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[هویت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=242</guid>
		<description><![CDATA[من در دوران تحصیلات مقطع دکتری افتخار شاگردی  استاد دانشمندم خانم دکترسهیلا ترابی فارسانی را داشتم و از ایشان به خصوص دز دزس جامعه شناسی خیلی درس ها را آموختم این مقاله استادم را برای مطالعه  و به خصوص اظهار نظر  دوستان عزیزم تقدیم می کنم.  چکیده  فهم تفاوت میان جوامع سنتی و جوامع مدرن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #993300;"><strong>من در دوران تحصیلات مقطع دکتری افتخار شاگردی  استاد دانشمندم خانم دکترسهیلا ترابی فارسانی را داشتم و از ایشان به خصوص دز دزس جامعه شناسی خیلی درس ها را آموختم این مقاله استادم را برای مطالعه  و به خصوص اظهار نظر  دوستان عزیزم تقدیم می کنم.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong> چکیده</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> فهم تفاوت میان جوامع سنتی و جوامع مدرن از منظر پژوهشگری که در جامع ه­ای برزخی می­زید – جامع ه­ای که در عین بهره­ گرفتن از بسیاری عناصر مدرن، همچنان هنجارهای اجتماعی و فرهنگ ی­اش حاصل رسوبات فرهنگی جامعه سنتی است – حایز اهمیت بسیار است. به ویژه به دست دادن فهمی از وضعیت زنان در زمان حاضر مستلزم آگاهی بر این است که ریشه یابی اثر گذاری شرایط اجتماعی، حقوقی و فرهنگی در جامعه سنتی مبین این است که آحاد اعضای جامعه، علی الخصوص زنان به شخصیت­هایی ضعیف، وابسته و غیر مستقل بدل می­شوند که موجب بروز روحیات اخلاقی خاصی می­شود. در جامعه سنتی که شتاب تحولات چندان بطئی و تدریجی است که در بررسی مقاطع طولانی نیز ایستا به چشم می­آید، مناسبات اجتماعی از پیش تعیین شده است و مجال تحرک فردی را در سپهر اجتماعی اگر ناممکن نسازد، آن را به امری بسیار دشوار بدل می­کند. شخص تابع روح جمعی است و اندیشه صلب است زیرا اندیشه انتقادی که مبانی و پایه­ ها را به نقد بکشد ناشناخته است؛ افزون بر این، احساسات و هیجانات و ذهن گرایی بر امور غلبه دارد، و تا آنجا که می­توان از حضور نوعی عقلانیت سخن به میان آورد بیشتر خردی معطوف به کلیات است که قابلیت انطباق بر پدیده­های جزیی در زندگی روزمره را ندارد. در جامعه سنتی از زن تعریف خاصی به دست داده می­شود که هویت او را در چهارچوب­هایی از قبیل آشپزخانه، بچه­داری و شوهرداری رقم می­زند که به «اخلاق حرمسرایی» و «اخلاق خانه زنکی» راه می­برد. در چنین چهار چوبی هویت زن تنها در جایگاه همسر و مادر معنا می­یابد. ساختار چند همسری و محدودیت­های برآمده از نظام حقوقی و اجتماعی زنان را ناگریز می­کند که برای حفظ موقعیت خود در خانواده به رقابت با هم برخیزند تا به آنجا که در رقابتی کور برای جلب نظر جنس مخالف به حذف فیزیکی رقیب هم جنس نیز بکوشند. از جمله تبعات زیستن در چنین موقعیتی این است که زن محصور در ناامنی و تعصب اجتماعی در فضایی محدود به موجودی وابسته و ناتوان بدل می­شد که برای جبران ناتوانی خود، به فال، جادو، سرکتاب باز کردن و خرافات روی می­آورد. این پژوهش بر آن است که ویژگی­های هویتی زنان در جهان سنت بر آمده از شرایط اجتماعی متعینی است که در ساختار جامعه سنتی مندرج است، و بر این باور است که با دگرگونی و آگاهی از شرایط مشترک زنان، می­توان به نوعی آگاهی جنسیتی و ایجاد و گسترش شبکه­ های خواهرانه دست یافت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>واژگان کلیدی:</strong>جامعه سنتی، ذهن سنتی ، زنان، هویت یابی.<span id="more-242"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>۱- مقدمه                           </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">هویت از کیستی ما سخن می‌گوید و نخستین پرسشی است که در تکاپوی دشوار عبور از جهان سنت در برابر انسان قرار می‌گیرد. هویت در رویکرد جامعه شناختی آن بر کنش متقابل بین فرد و جامعه یا دیالکتیکی درونی – برونی تأکید دارد. هویت به «شباهت ما و تفاوت ما با آنها» اشاره دارد [۷/ص ۱۷۷]. هویت در سه ساحت فیزیولوژیکی، جامعه شناختی و روانشناختی قابل طرح است. در مفهوم فیزیولوژیکی به معنی تمایز یک تن از بقیه‌ی تن‌ها است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در مفهوم جامعه شناختی، هویت فرایند‌پذیر و مبتنی بر وجوهی از ساختار جاری تعامل در زندگی روزمره است. فضای اجتماعی، شرایط و امکانات اجتماعی، در هر جامعه‌ای شخص را درگیر مناسبات اجتماعی و روابط خاصی می‌کند. افراد در چارچوب نظم تعاملی و با بسیج کردن مهارت‌های تعاملی خود در درون چارچوب‌ها تصویری از خود در ذهن دارند و به گونه‌ای به دیگران ارائه می‌کنند تا مورد پذیرش آنان قرار بگیرد [۷/ص ۱۲۰]. هویت در ساحت روانشناختی، ذهنی، شخصیتی و تربیتی است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جامعه‌شناسان بسیاری از جمله دورکهیم بطور مشخص جامعه را به دو نوع مکانیکی [توده‌وار، ایستا، گمنشافت] و ارگانیکی [پویا، گزلشافت] تقسیم‌بندی می‌کنند. از این تقسیم‌بندی می‌توان برای بازشناسی جامعه سنتی از جامعه مدرن بهره گرفت. جامعه سنتی یا مکانیکی جامعه‌ای است که از ویژگی‌های ذیل  برخوردار است، [۲/ص ۳۵۰-۳۴۵؛ ۱۰/ص۱۹۰؛ ۱/ص ۳۳۲-۳۱۹ و ۲۰۶]:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱-   همبستگی از راه همانندی : افراد جامعه تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند، افکار و گرایش‌های مشترک اعضای جامعه از نظر کمیت و شدت از افکار و گرایش‌های شخصی اعضای آن بیشتر است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۲-     جامعه‌ای خود بسنده و بسته که با خارج ارتباط چندانی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۳-     همانندی و احساسات واحد : فرد تابع احساسات مشترک است و حداقل تفاوت‌های فردی در این جوامع وجود دارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۴-     پیوند با ارزش‌های یکسان : باورها، اعتقادات و سلایق یکسان است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۵-   جمع اهمیت دارد، فرد در جمع مستحیل و تابع روح جمعی است. وجدان جمعی (مجموعه باورها و احساسات مشترک در بین حد وسط اعضای یک جامعه) بزرگترین بخش وجدان‌های فردی را در برمی‌گیرد و وجدان فردی منطبق با وجدان جمعی پرورش می‌یابد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۶-   فرد در مجموعه‌ای از مناسب اجتماعی از پیش تعیین شده قرار دارد. مهّم‌ترین بخش هستی فرد تابع فرامین و ممنوعیت‌های اجتماعی است. از شدت کیفرهایی که به افراد خاطی داده می‌شود می‌توان به اهمیت آنها پی برد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۷-     در این جوامع تفکر انتقادی که حاصل نگاه نسبی گرای مدرن است وجود ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ذهن و امور زندگی مطلق و اندیشه صُلب است. در این جوامع حیطه‌ای برای اندیشیدن، پرسش از وضعیت موجود و دستیابی به رهیافت‌های جدید وجود ندارد. مناسبات اجتماعی از پیش تعیین شده در چارچوب‌های سخت و صُلب عرف و سنت محصور شده است. از آنجاییکه امور مطلق و سازوکار امور نه مبتنی بر عینیت که بر اساس ذهنیت شکل گرفته در قالب‌های ایستا است، ذهن نیز قادر به عبور از چارچوب‌های صُلب مناسبات اجتماعی تعیین شده نیست. چارچوب حاکم بر جوامع سنتی مبتنی بر روش تفکر اسطوره‌ای است و باورهای تعریف شده جمعی همان حقیقت مطلق است [۱۴؛ ۱۵/ص ۱۵-۱۱؛ ۱۶/ص ۳۰-۲۵ ؛ ۱۷/ص ۳۴-۳۲]. افق دید ذهن سنتی فراتر از الگوهای از پیش تعیین شده نمی‌رود. از این رو در چارچوب‌های تثبیت شده، متعارف و مورد قبول جمعی، احساس امنیت و رضایت می‌کند و در مقابل کوچک‌ترین تغییر از خود مقاومت نشان می‌دهد، همچنان که هنجارهای عرفی هیچ گونه تغییری را گردن می‌نهند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زن در چنین شرایطی از خود چه می‌فهمد و از محیط چه در می‌یابد و بر اساس دیالکتیک درونی – برونی، او چگونه قوام می‌گیرد. زن با تولد خود در جهان سنت به انسان بودن، جنسیت، خویشتنی، خویشاوندی و قومیت که همان هویت‌های اولیه است دست می‌یابد. «ذهن فی نفسه پدیده‌ای اجتماعی است و با هویت درگیر است.ما نمی‌توانیم خود را ببینیم مگر آنکه خود را همان گونه که دیگران ما را می‌‌بینند مشاهده کنیم. جامعه چیزی جز بسط قضیه شناسایی نیست.» [۷/ص ۳۶]</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زن به فهمی از خود می‌رسد که جامعه می‌فهمد و نقشی را ایفا می‌کند که جامعه برای او تعیین کرده است. در روند جامعه‌پذیری، خانواده، آموزش و هم‌سالان می‌توانند مؤثر باشند و در شناخت فرد از خویش و واگذاری و پذیرش نقش‌ها و مسئولیت‌ها ایفای نقش کنند. از آنجاییکه در جامعه سنتی تفکیک جنسیتی زنان را بیشتر در معرض همجنسان خود قرار می‌داد. آموزه‌ها و تجربه‌های محدود، جهان آنان را بسته‌تر می‌کرد و هویت جمعی آنان نسبت به جماعت زنان ناخودآگاه بود [۷/ص ۱۴۰-۱۳۵].</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>۲- خانواده </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جامعه سنتی برای زنان صرفاً نقش همسری و مادری قائل بود. از این رو، زنانی که در این دو نقش ناموفق بودند با عناوینی چون «ترشیده» و «اجاق کور» علت وجودی خود را از دست می‌دادند. همسر آینده آنان نه بر اساس عشق و علایق مشترک که معمولاً با حساب و کتابهای معین خانوادگی ، اجتماعی، مالی و گاه سیاسی از سوی بزرگان خانواده برگزیده می‌شد [۳/ص ۱۱۰]. بنابراین حتی در مهم‌ترین انتخاب زندگی آنان، اندیشیدن و حق انتخاب، آزادی، پذیرش مسئولیت و تجربه زندگی به صورتی کنش‌گرانه ممکن نمی‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نقش‌های معین زن در چارچوب مادر و همسر تعریف خاصی از «خود» به او ارائه می‌داد و وظایف تعریف شده شوهرداری، بچه‌داری و کار در آشپزخانه را در برابرش قرار می‌داد. رواج چند همسری و حتی تن دادن به ازدواج موقت ناشی از فقر مالی و فرهنگی خانواده‌ها و گاه شرایط نگون بار اقتصادی زن، امکان و گزینه دیگری برای زنان قرار نمی‌داد و آنها را در موقعیت ضعیف خود محدودتر می‌ساخت. به دلیل محدودیت‌های اجتماعی، امکان استقلال اقتصادی به ندرت برای زنان ممکن می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زن در حصار و محدوده‌ای کوچک‌تر از فضای بسته جامعه سنتی قرار داشت، زن تا دست‌یابی به مفهوم انسان مدرن، سوژه‌ای کنش‌گر، آزاد و خود آیین فاصله زیادی داشت. او در چنبره نقش‌های از پیش تعیین شده خود در قلعه‌ای محصور بود که شوهر «فرمانروا و همه کاره آن» و بتی بود که ستایش می‌شد[۱۲/ص ۱۹۴-۱۹۳]. شوهر تنها امکان او برای دست‌یابی به حداقل‌هایی بود که می‌توانست به دست آورد. پس باید برای بدست آوردن آن با دیگر رقبا به مبارزه بپردازد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«اخلاق حرمسرایی» که پس از این نیز به آن خواهم پرداخت حاصل مبارزه برای بقا بود. عدم استقلال فکری زن چرا که آموزشی برای اندیشیدن ندیده بود و عدم استقلال مالی وی، زیراکه امکان فعالیت اقتصادی نداشت، در زنان ناامنی ایجاد می‌کرد. اینکه اگر فرمانروای قلعه به هر دلیلی از او چشم برگیرد، عاقبت او چه خواهد شد. این نگرانی او را در حرمسرایی که برای ماندن باید مبارزه کنی به رقابت شدید با هم‌نوعان می‌کشید و این هستی نامتعین در نمی‌یافت که جماعت هم‌نوع او در شرایط یکسانی با او به سر می‌برند و همه آنها در چنبره جهانی صُلب و در جبر اجتماعی ناخواسته محصور شده‌اند[۵/ص ۴۴۵-۴۴۴؛ ۶/ص ۲۴۵].</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در مسایل حقوقی خانواده، طلاق امتیازی صرفاً برای مردان بود. چون از منظر قوانین مردسالارانه، زن موجودی صاحب شعور و فکر و احساس تلقی نمی‌شد که از چیزی یا کسی خوشش بیاید یا متنفر باشد و فردی سراپا احساسی و فاقد عقل تلقی می‌شد. پس در ازدواج و طلاقش نقشی نداشت و دیگران او را به منظور ایفای نقش اجتماعی هدایت می‌کردند. بنابراین جهان سنت شرایطی برای تحقق «خویش» زنان فراهم نمی‌ساخت [ر.ک: ۱۲/ص ۱۹۴-۱۹۳و ۶۸؛ ۴/ص ۱۷۱؛ ۱۹/ص ۱۵۱].</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>۳- آموزش</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">تا پیش از دوران مدرن، آموزش سنتی به شکل مکتب‌‌خانه‌ای و تدریس خصوصی منحصر به آموزش احکام مذهبی، خواندن قرآن و صرف و نحو عربی و قسمت‌هایی از ادبیات قدیم بود. تعداد بسیار معدودی از دختران که در نظام سنتی آموزش تحت تعلیم قرار می‌گرفتند در خانه خواص و نزد پدر، برادر، عمو، همسر یا محارم دیگر آموزش می‌دیدند و صرفاً در خانه خواص این امکان فراهم می‌شد[ر.ک: ۱۱/ص ۲۲۱-۲۲۰].</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نخستین تلاش‌ها برای ایجاد مدارس دختران با مخالفت‌های شدید مواجه شد. اولین مدرسه دخترانه توسط طوبی رشدیه در چهارمین روز تشکیل به دلیل هجوم مخالفان تعطیل شد و چند سال بعد نیز بی‌بی خانم و زیراف با تجربه‌ای مشابه نتوانست محیطی برای آموزش دختران فراهم سازد. این مخالفت‌ها به حدی شدید بود که عده‌ای در صدد برآمدند ساختمان مدرسه را ویران کنند. آنان این خانه‌ها را خانه فساد می‌دانستند و تابلو آن را سنگ‌باران می‌کردند. بنیانگذاران این مدارس مورد آزار و اذیت و اتهامات شدید قرار می‌گرفتند. مخالفان، رفتن دختران به مدرسه را مغایر مذهب دانسته، اشعار هجو می‌سرودند و آنان را به بی‌عفتی متهم می‌کردند [ر.ک: ۸/ص ۱۴۸ ؛ ۱۸/مقدمه، ص ۱۵-۱۰].</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آموزش‌های اصلی دختران منحصر به نقش‌ها و وظایفی بود که جامعه به عهده زن گذارده بود. غذا پختن، رسیدگی به امور خانه، مراقبت از فرزندان و فن شوهرداری که این آموزش‌ها معمولاً زمانی که دختران در خانه پدری بودند و در ادامه آن در خانه همسر و به کمک مادر شوهر ادامه می‌یافت. هنجارهای اجتماعی با دگرگونی وضعیت آموزش دختران مخالفت می‌کرد و کوچک‌ترین تغییر در این خصوص را برنمی‌تابید. این مخالفت‌ها هم از جانب مردان و هم از جانب زنان بود. تغییر در ساختار سنتی برای مردان نگرانی و ترس از آینده و برای زنان بر هم خوردن آرامش و امنیتی بود که این ساختار برای زنان به همراه داشت. ذهن که بخشی از هویت است در مقابل تغییر مقاومت می‌کند. آموزه‌های معمول هنجاری باورهایی در ذهن تثبیت می‌کند که تغییر آن به راحتی ممکن نخواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>۴- هم‌سالان تبلوری از فرهنگ همگانی</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از آنجاییکه دختران در دوران کودکی به خانه بخت می‌رفتند با توجه به شبکه‌های هنجاری جامعه، آموزش لازم از سنین کودکی به دختران داده می‌شد. فضای فکری، فرهنگی و تربیتی که آنها در آن بار می‌آمدند چه در خانواده‌های متوسط و تهی‌دست و چه در خانواده‌های ثروتمند تقریباً یکسان بود. فرهنگ همگانی چارچوبه مشخص را حتی در بین گروه هم‌سالان ارائه می‌داد که از حصار محدود اندرون برمی‌خاست. زنی که مجبور است از کودکی نقش همسری ایفا کند. فن شوهرداری را باید بیاموزد برای ایجاد امنیت روانی و آسایش زندگی‌اش باید با هم نوعان خود برای جلب نظر مرد زندگی‌اش مبارزه کند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">چیزی که پیش از این با عنوان «اخلاق حرمسرایی» در زنان از آن نام برده شد رقابت شدید، میل به برتری، کنار نیامدن با هم‌جنس، غیبت کردن درباره یکدیگر و برملا کردن عیوب دیگری، حسادت و تلاش برای جلب و حفظ جنس مخالف بود[۵/ص ۴۴۵-۴۴۴]،  استفاده از زیورآلات طلا، آرایش کردن در خانه، ناآرامی و درگیر شدن زنان با یکدیگر در محل‌هایی که گروهی از آنها در کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند، خود را نشان می‌داد، به دلیل ماندگاری این‌گونه رفتارها طی سده‌های طولانی به عنوان «اخلاق زنانه» یا «رفتارهای خاله زنگی» شناخته شده است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">مفاسد اخلاقی ناشی از بیکاری، بخصوص در خانواده‌های مرفه بیشتر بود. در این خانه‌ها زنان کاری جز سرکشی به امور خدمتکاران نداشتند و جز قلیان کشیدن و چای و قهوه و تنقلات خوردن، مهمانی رفتن و مهمانی دادن مشغله دیگری نداشتند[۶/ص ۲۴۵] جهان زنان، جهانی بسته و مخصوص اندرونی بود، بسته بودن فضای ارتباطی ، بیکاری و اینکه زنان وظیفه‌ای جز اینکه نظر مردان را به خود جلب کنند برای خود نمی‌شناختند آنان را مجبور می‌ساخت تا همیشه منتظر باشند تا از سوی یک مرد یا همانا شوهر آینده، انتخاب شوند. وضعیت آنان به ضعف و انفعال‌شان دامن می‌زد، و به سبب نداشتن چشم‌اندازی به وضعیتی از گونه‌ای دیگر، محیط زندگی شخصی و اجتماعی خود را سرنوشتی محتوم به شمار می‌آورند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زنان حرمسرا یا زنانی که هوو داشتند به رقابتی شدیدتر برای جلب توجه مرد خویش کشانده می‌شدند. در چنین شرایطی گزینه‌ها از غیبت کردن و بدگویی تا حذف فیزیکی رقیب گسترش می‌یافت. زنان گاه در غذای رقیب خود سم می‌ریختند و به انواع جادو و جنبل متوسل می‌شدند تا رقیب را از صحنه خارج کنند[۶/ص ۱۵۶-۱۵۵؛ ۱۳/ص ۴۷۶]. گرایش به خرافات و جادو از آنجا بوجود می‌آمد که زنان در عرصه اجتماعی احساس ضعف و ناتوانی می‌کردند. قواعد حقوقی و اجتماعی از آنان حمایت نمی‌کرد و افق آگاهی‌شان به حدی کوتاه بود که راهی این جهانی برای حل مشکلات خود نمی‌یافتند. گرایش به جادو، جبران ناتوانی عملی و اجتماعی و نمایانگر ضعف آنان بود. حسادت، رقابت، عدم تحمل هم‌جنسان، نزاع‌‌های مکرر و پایان‌ناپذیر، گرایش به هیجان‌های کاذب و حتی مشارکت در ایجاد آن، جزئی‌نگری در رفتارهای دیگران، زنان را به ورطه‌های سطحی نگری، خرافات، موهومات، تاریک‌اندیشی، جادوگری، ظاهر‌بینی، تجمل‌گرایی و جهانی محدود و تنگ می‌کشاند که امکان درک و بازشناسی شرایط و مشکلات یکسان جهان زنانه برای آنان ناممکن می‌شد. این فضا به اندازه‌ای ذهن آنان را درگیر مسایل سطحی، جزیی و محدود می‌ساخت که امکان تحول را ناممکن می‌‌کرد. جهان زنانه، جهانی مملو از ترس‌های گوناگون بود. زنان همیشه دلهرة از دست دادن شرایط موجود خود را داشتند. از دست دادن همسر، فرزند و حتی سرپناه  و مأمنی که موجب می‌شد گام‌‌هایی که بر زمین می‌گذراند بسیار لرزان باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">گروه همسالان نیز امکان اینکه در زنان نوعی خودآگاهی ایجاد کند نداشت، چراکه همه آنها در تعریف‌ها  مناسبات از پیش تعیین شده محصور بودند و نه تنها در همبستگی جمعی نمی‌توانستند به یکدیگر کمک کنند که بیشتر به تفرقه و دشمنی برای بقا تأکید داشتند. زنان حقیر شمرده می‌شدند و ضعف و ناتوانی آنان، بی‌سوادی و محدودیت‌های بسیار آنان در ارتباط با فضای اجتماعی به حدی بود که موجوداتی مستقل با نام و نشانی معین نبودند. زن را عورت، ضعیفه و یا با نام فرزندانش می‌نامیدند [۱۲/ص ۱۹۴-۱۹۳؛ ۶/ص ۱۵۸-۱۵۷]. چنین موجود محدودی با فضای بسته که امکان عمل اجتماعی نداشت و دائم یا مورد هجوم و سوء استفاده قرار می‌گرفت یا حمایت‌های محدودکننده بر آن اعمال می‌شد راهی جز پناه بردن به جادو و فال خرافه نداشت. همیشه برای ابراز وجود اجتماعی زنان حائلی وجود داشت، روبنده، دیوار، پشت‌بام و یا مردانی که به واسطه آنها فکر یا تمایل زنان امکان بروز می‌یافت. گو اینکه در فضای عمومی در جهان سنت نیز چندان محملی وجود نداشت که زن بتواند در آن کنش‌گری کند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نظام سلطه در صورت مهیا شدن شرایط به تهاجم و بهره‌جویی از زنان می‌پرداخت. سران ایل، حکام ایالات، صاحبان قدرت در هر منصب و شغلی، سران نظامی و سیاسی، خان روستا و گردنکشان و یاغیان موجب ناامنی و محدودیت‌ حضور زنان در جامعه بودند. از سوی دیگر، غیرت، تعصب و هنجارهای ارزشی و اخلاقی جامعه نیز پایبندی دیگری برای زنان بی‌پناه بود که از همه سو مورد تهاجم و فشار اجتماعی قرار داشتند. زنان همواره با مسأله غیرت مردان وابسته به خود درگیر بودند. گاه شدت غیرت موجب به قتل رسیدن آنان می‌شد. زنان و دختران شیئی تلقی می‌شدند متعلق به پدر، همسر، برادر و دیگر اعضای فامیل که در صورت بروز خطایی از سوی آنان، در درجه اول مورد مجازات اعضای خانواده خود قرار می‌گرفتند در صورتی که این مجازات‌ها به هیچ وجه برای مردان اعمال نمی‌شد[۹/ص ۴۹۴].</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>۵- نتیجه</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بررسی جهان سنت و ویژگی‌های آن در مقابل جهان مدرن امکان مقایسه‌ای فراهم می‌نماید تا به درستی بتوان موقعیت خود را در جهان امروز ارزیابی کرد. دیالکتیک درونی – برونی هویت، رابطه‌ای بین آنچه در درون شخص است با شرایط اجتماعی و فهم بیرونی از او برقرار می‌کند. بنابراین آنچه به عنوان گفتمان غالب زن سنتی می‌توان دریافت این است که جامعه سنتی با حصارها و محدودیت‌های اجتماعی، ‌حقوقی، اقتصادی، خانوادگی و هنجارهای صُلب از یک سو، ناامنی اجتماعی، عدم حمایت قانون، حقارت‌های تاریخی که به صورت فرهنگ منتقل می‌‌گردد و تعصب و غیرت مردانه، زن را در حصارهایی بسیار محدودتر از جهان بسته سنت قرار می‌داد بنابراین زنی که در این شرایط حاصل می‌شود زنی وابسته، حسود، ترسو، ناآرام، درگیر با هم‌جنسان، غیرمستقل، غیر انتخاب‌گر، بی‌کنش و ضعیف خواهد بود که قادر نیست مسئولیت تصمیم خود را بپذیرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زنی که جهان سنت از نظر روانی و ذهنی می‌پروراند زنی است که برای جلب نظر مردان تلاش می‌کند، موجودیتی مستقل برای خود قائل نیست، با هم‌جنسان خودش نمی‌تواند کنار بیاید چون آنها رقیب هستند، حسادت، غیبت، برملا کردن عیوب هم‌جنسان، ناآرامی و درگیر شدن با دیگران، گرایش به جادو و خرافات، هیجان‌های کاذب و سطحی‌نگری حاصل چنین شرایطی است. زن در جهان سنت انتخاب نمی‌کند، حق طلاق ندارد و در حق مالکیت که داراست در بسیاری موارد قدرت تصمیم‌گیری ندارد. وی در جهانی مملو از ترس‌های گوناگون بسر می‌برد و به لحاظ ذهنی خروج از آن برایش بسیار دشوار است چرا که امنیت موجود را از دست می‌دهد. حضور اجتماعی زن نیز در جامعه سنتی با واسطه – ناملموس وغیرمستقل است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در جهان سنت، به رغم آنکه فرد بر تمایز جسمانی – روانشناختی (یاعینی – ذهنی) خود از دیگران واقف است ولی چون مناسبات اجتماعی صرفاً در عمل جمعی متبلور می‌شود و شخص را از کنش آگاهانه، مختارانه و خودآیین محروم می‌کند، اختیار و آزادی اعمال اراده حاصل نمی‌شود و در جامعه‌ای که مناسبات اجتماعی اجازه تصمیم‌گیری نمی‌دهد بدیهی است که خویشتن تکوین و قوام نمی‌یابد. در جهان سنت هر شخصی دارای وظایف، نقش‌ها و کارکردهایی است که در مقابل از مزایایی نیز برخوردار می‌شود. اگر شخص به هر دلیلی دست به تصمیم‌گیری فردی متفاوتی بزند، مجموعه مناسبات اجتماعی با‌ آن مقابله می‌کند و شخص به صورت کسی که از قواعد منحرف شده به نظر می‌رسد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>مراجع </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">-         الف : کتاب­ها</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱)      آبراهام، جی. اچ، (۱۳۶۹)، مبانی و رشد جامعه شناسی، ترجمه حسن پویان، تهران، چاپخش</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۲)      آرون، ریمون، (۱۳۶۴)، مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی، ترجمه باقر پرهام، تهران، انقلاب اسلامی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۳)      اوبن، اوژن، (۱۳۶۲)، ایران امروز، ترجمه علی اصغر سعیدی، تهران، جهان.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۴)      بل، گرترود، (۱۳۶۳)، تصویرهایی از ایران، ترجمه بزرگمهر ریاحی، تهران، خوارزمی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۵)      بنجامین، ساموئل گرین، (۱۳۶۳)، ایران و ایرانیان، خاطرات و سفرنامه بنجامین، تهران، آفتاب.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۶)      پولاک، (۱۳۶۱)، سفرنامه، ترجمه جهانداری، تهران، خوارزمی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۷)      جنکینز، ریچارد، (۱۳۸۱)، هویت اجتماعی، ترجمه تورج یاراحمدی، تهران، شیرازه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۸)      رشدیه، (۱۳۶۲)، شمس الدین، سواتح عمر، تهران، نشر تاریخ ایران.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۹)      عین السلطنه، (۱۳۷۴)، روزنامه خاطرات، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران، اساطیر.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۰)  کوزر، لوئیس، (۱۳۷۳)، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، علمی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۱)  مستوفی، عبدالله، (۱۳۲۱)، شرح زندگانی من، ج ۱، چاپ دوم، تهران، زوار.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۲)  مونس الدوله، (۱۳۸۰)، خاطرات مونس الدوله، به کوشش سیروس سعدوندیان، تهران، زرین.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۳)  ویلیامز، آبراهام و.، (۱۳۵۷)، ایران در گذشته و حال، ترجمه منوچهر امیری و فریدون بدره­ای، تهران، خوارزمی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">-         ب: مقالات</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۴)  موقن، یدالله، (۱۳۸۳)، «لوسین لوی برول و مساله ذهنیت­ها»، ناقد، سال اول، ش۳٫</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۵)  موقن یدالله، «فرم اندیشه اسطوره­ای»، آینه اندیشه (دوره جدید)، ش ۱٫</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۶)  موقن یدالله، «فرم اندیشه اسطوره­ای»، آینه اندیشه (دوره جدید)، ش ۲٫</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۷)  موقن یدالله، «فرم اندیشه اسطوره­ای»، آینه اندیشه (دوره جدید)، ش ۳٫</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">-         ج: اسناد منتشر شده</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۸)  اسنادی از مدارس دختران از مشروطه تا پهلوی، به کوشش سهیلا ترابی فارسانی، تهران، سازمان اسناد ملی ایران.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱۹)  (۱۳۷۰) ، گزارش­های عصر سپهسالار، به کوشش محمد طاهر احمدی، تهران، سازمان اسناد ملی ایران.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/27/%d9%87%d9%88%db%8c%d8%aa%c2%ad-%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%86%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از بهار بوشهر تا بهار کازرون</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/21/%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b2%d8%b1%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/21/%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b2%d8%b1%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 17:23:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسانیت]]></category>
		<category><![CDATA[باران]]></category>
		<category><![CDATA[بهار]]></category>
		<category><![CDATA[بوشهر]]></category>
		<category><![CDATA[شکوفه]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقی]]></category>
		<category><![CDATA[کازرون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=238</guid>
		<description><![CDATA[از بهار بوشهر تا بهار کازرون یک فصل فاصله است، بهار بوشهر، زمستان است و بهار کازرون ، بهار و هر یک برای خود داستانی دارد حاصلش شوری و شوقی و دردی و رنجی. من از وقتی که افتخار زندگی در شهر رویایی بوشهر را پیدا کردم این موهبت را یافته ام که هر سال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" align="right">از بهار بوشهر تا بهار کازرون یک فصل فاصله است، بهار بوشهر، زمستان است و بهار کازرون ، بهار و هر یک برای خود داستانی دارد حاصلش شوری و شوقی و دردی و رنجی.</p>
<p style="text-align: justify;" align="right">من از وقتی که افتخار زندگی در شهر رویایی بوشهر را پیدا کردم این موهبت را یافته ام که هر سال دو بهار را تجربه کنم؛ تجربه دو بهار هم  بسیار نشاط انگیز است و هم غم انگیز. نشاظ انگیز است چون هر سال دو بار زایش را نجربه می کنم و سبزی و زندگی را و هم غم انگیز است چون وقتی از کازرون برمی گردم سبزه های بوشهر به شکل بی رحمانه ای خشک شده اند و واقعا من ندارم سر سبزه ای را دیدن که کنون زرد و خشک شده است .</p>
<p style="text-align: justify;" align="right">بهار بوشهر خیلی زود فرا می رسد و سبزه ها در دی ماه سبز می شوند و درختان بسیار زود به شکوفه می نشینند وزمین فرصتی مغتنم  می یابند تا از زنجیر رنجی سترگ که حاصل تابستانی طاقت فرساست  نجات یابد و با اولین قطره های باران هزار حادثه سبز را بیافرینند؛ زمین که به سرعت سبز شد عشق جاری می شود و <span id="more-238"></span>مردم نجیب  بوشهر به تفرجگاههای اطراف شهر می روند و به راحتی می توان عشق و عاطفه را در چهره مردم شریف آن جا مشاهده کرد و به راستی چه لذتی بالاتر از رویت شادمانی در چهره مردمانی که دوستشان داری و به آن ها عشق می ورزی؟ این ها را گفتم تا  بگویم ما در بوشهر خیلی زود نشاط بهاری خود را آغاز می کنیم و و به هر حال آغازی زودهنگام اگر با امتدادی بهنگام باشد می تواند خوشبختی های فراوان را به بارآورد.</p>
<p style="text-align: justify;" align="right">بهار کازرون؛ به موقع فرا می رسد و در اپتدای فروردین زمین آماده پذیرایی از عاشقان طبیعت و زندگی است؛ سراسر شهر مملو از بوی عطر شکوفه نارنج &#8211; به ادبیات محلی بهار نارنج-  می شود و طبیعت اطراف شهر یکپارچه سبز می شود و واقعا چقدر مناسب، نام این شهر را در بسیاری از متون تاریخی &#8221; شهر سبز&#8221; ثبت کرده اند. در این زمان خاطرات کودکی , نوجوانی و جوانی من به یکباره زنده می شود و این فرصت بسیار خوبی است تا بتوانم خودم را در گذرزمان باز یابم و بسیاری از زشتی ها و پلشتی هایی که خودآگاهانه  و ناخودآگاهه در نتیجه ی علم و دانش و منصب و مقام وشهرت و سن و سال و موقعیت تهوع آور کنونی ام &#8230; هستی و انسانیت مرا به باد داده است، در لابلای بادها و باران های بهاری و بوی سبزه ها جست و جو کنم و شاید دوباره جرات  کنم که برخی از آن را به  زندگی ام برگردانم.</p>
<p style="text-align: justify;">بهار؛ فصل نشانه هاست بهار بوشهر نشانه های رویایی خود را دارد و بهار کازرون نشانه های خاطره انگیز خود را . از بهاررویایی  بوشهر تا بهارخاطره انگیز کازرونیک فصل فاصله است و در این یک فصل می توان به وسعت  انسانیت  عاشقی کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/21/%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b2%d8%b1%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلتنگی‌های اصحاب و سگ اصحاب کهف</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/07/%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b3%da%af-%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%87%d9%81/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/07/%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b3%da%af-%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%87%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 15:40:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان غار زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[سگ اصحاب کهف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=227</guid>
		<description><![CDATA[امروز، دیگر، ترس و گریز آدمیان از دیوان و ددان و سگان نیست. امروز، ما، با حسرتی و اندوهی، به حال دیوان و سگان و ددان افسوس می‌خوریم که در چنگال آدمیان گرفتار آمده‌اند، امروز، ما، با حسرتی و اندوهی به حال خویش، افسوس می‌خوریم که در چنگال خویش و همنوعان خویش گرفتار آمده‌ایم. امروز، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">امروز، دیگر، ترس و گریز آدمیان از دیوان و ددان و سگان نیست. امروز، ما، با حسرتی و اندوهی، به حال دیوان و سگان و ددان افسوس می‌خوریم که در چنگال آدمیان گرفتار آمده‌اند، امروز، ما، با حسرتی و اندوهی به حال خویش، افسوس می‌خوریم که در چنگال خویش و همنوعان خویش گرفتار آمده‌ایم.<a href="http://www.ashoorinejad.com/wp-content/uploads/2012/03/dog_lying_in_the_snowlg.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-236" title="سگ اصحاب کهف" src="http://www.ashoorinejad.com/wp-content/uploads/2012/03/dog_lying_in_the_snowlg-300x177.jpg" alt="سگ اصحاب کهف" width="300" height="177" /></a></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">امروز، ما، بی‌هیچ محدودیتی، با انواع راههای سنتی و مدرن در حال دریدن یکدیگریم. دراین هنگامه‌ی بی‌فرجام، آن‌کس که به هنگام می‌اندیشد چاره‌ای جز فرار از دست دقیانوس درون و برون خویش و پناه بردن به غارِ تنهایی نمی‌یابد و آن کس که نابهنگام می‌اندیشد، به فرض رهایی از دقیانوس برون، توانایی فرار از دست دقیانوس درون را ندارد. اینک، با هم مرثیه‌ای بخوانیم از زبان اصحاب کهف:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">«دلم، برخاستنی به ناگاه می‌خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد. دلم غاری می‌خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">می‌خواهم چشم برهم بگذارم و ندانم که آفتاب کی برمی‌آید و کی فرو می‌شود و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می‌گذرد.<span id="more-227"></span></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">و کاش چشم که باز می‌کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه‌ها از رونق افتاده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">من آدمی هزار ساله‌ام که هزاران بار گریخته‌ام، به هزار غارپناه برده‌ام و هزاران بار به خواب رفته‌ام. اما هر جا که رفته‌ام، دقیانوس نیز با من آمده است. من خوابیده‌ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی‌آید. من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نَفَس می‌کشد و با چشم‌‌های من به نظاره می‌نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می‌آیند نه در راهها که در رگ‌های من می‌دوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">چه بگویم که گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم. نه، ای خدای خواب‌های معرفت و غارهای تنهایی.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید. فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم. بی‌زره و بی‌شمشیر و بی‌کلاه، تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش.» و مرثیه‌ای زیباتر بخوانیم از زبانِ سگ اصحاب کهف:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">«سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان درمیان بگذارد. می‌خواست بگوید که چگونه سگی می‌تواند مردم شود! اما او نمی‌دانست که مردمان به سگان گوش نمی‌دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی‌اش کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید&#8230;.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">آیا کتاب خدا را نخوانده‌اید؟&#8230; آیا نمی‌دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می‌کند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">هزار سال پیش از این خوی سگی‌ام را کشتم و پلیدی‌ام را شستم، امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می‌تواند به آدمی بدل شود، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">دست‌هایی از خشم و خشونت دارید، می‌درید و می‌کشید. دندان تیز کرده‌اید و جهان را پاره پاره می‌کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید، نام من است اما خوی شماست!</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم. از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن. اما می‌بینم که شما از تبدیل، تنها فروتر رفتن را بلدید، سقوط و مسخ را.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">با چشم‌های اعتیاد به جهان نگاه می‌کنید و با پیش‌داوری زندگی. چرا اجازه نمی‌دهید تا کسی پلیدی‌اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">چرا نیاموخته‌اید، نیاموخته‌اید که به دیگری گوش دهید. شاید دیگری سگی باشد، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می‌توان شنید!</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">خدا نوازشش کرد و سگِ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت&#8230;»</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">پی‎نوشت:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">نظر آهاری، عرفان (۱۳۸۶) : من هشتمین آن هفت نفرم، تهران: صابرین، صص ۳۲ – ۲۶٫</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">دلتنگی‌های اصحاب و سگ اصحاب کهف</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">عباس عاشوری‌نژاد</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">امروز، دیگر، ترس و گریز آدمیان از دیوان و ددان و سگان نیست. امروز، ما، با حسرتی و اندوهی، به حال دیوان و سگان و ددان افسوس می‌خوریم که در چنگال آدمیان گرفتار آمده‌اند، امروز، ما، با حسرتی و اندوهی به حال خویش، افسوس می‌خوریم که در چنگال خویش و همنوعان خویش گرفتار آمده‌ایم.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">امروز، ما، بی‌هیچ محدودیتی، با انواع راههای سنتی و مدرن در حال دریدن یکدیگریم. دراین هنگامه‌ی بی‌فرجام، آن‌کس که به هنگام می‌اندیشد چاره‌ای جز فرار از دست دقیانوس درون و برون خویش و پناه بردن به غارِ تنهایی نمی‌یابد و آن کس که نابهنگام می‌اندیشد، به فرض رهایی از دقیانوس برون، توانایی فرار از دست دقیانوس درون را ندارد. اینک، با هم مرثیه‌ای بخوانیم از زبان اصحاب کهف:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">«دلم، برخاستنی به ناگاه می‌خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد. دلم غاری می‌خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">می‌خواهم چشم برهم بگذارم و ندانم که آفتاب کی برمی‌آید و کی فرو می‌شود و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می‌گذرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">و کاش چشم که باز می‌کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه‌ها از رونق افتاده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">من آدمی هزار ساله‌ام که هزاران بار گریخته‌ام، به هزار غارپناه برده‌ام و هزاران بار به خواب رفته‌ام. اما هر جا که رفته‌ام، دقیانوس نیز با من آمده است. من خوابیده‌ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی‌آید. من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نَفَس می‌کشد و با چشم‌‌های من به نظاره می‌نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می‌آیند نه در راهها که در رگ‌های من می‌دوند. </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">چه بگویم که گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم. نه، ای خدای خواب‌های معرفت و غارهای تنهایی.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید. فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم. بی‌زره و بی‌شمشیر و بی‌کلاه، تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش.» و مرثیه‌ای زیباتر بخوانیم از زبانِ سگ اصحاب کهف:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">«سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان درمیان بگذارد. می‌خواست بگوید که چگونه سگی می‌تواند مردم شود! اما او نمی‌دانست که مردمان به سگان گوش نمی‌دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی‌اش کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید&#8230;.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">آیا کتاب خدا را نخوانده‌اید؟&#8230; آیا نمی‌دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می‌کند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">هزار سال پیش از این خوی سگی‌ام را کشتم و پلیدی‌ام را شستم، امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می‌تواند به آدمی بدل شود، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">دست‌هایی از خشم و خشونت دارید، می‌درید و می‌کشید. دندان تیز کرده‌اید و جهان را پاره پاره می‌کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید، نام من است اما خوی شماست!</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم. از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن. اما می‌بینم که شما از تبدیل، تنها فروتر رفتن را بلدید، سقوط و مسخ را.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">با چشم‌های اعتیاد به جهان نگاه می‌کنید و با پیش‌داوری زندگی. چرا اجازه نمی‌دهید تا کسی پلیدی‌اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">چرا نیاموخته‌اید، نیاموخته‌اید که به دیگری گوش دهید. شاید دیگری سگی باشد، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می‌توان شنید!</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">خدا نوازشش کرد و سگِ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت&#8230;»</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">پی‎نوشت:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;">نظر آهاری، عرفان (۱۳۸۶) : من هشتمین آن هفت نفرم، تهران: صابرین، صص ۳۲ – ۲۶٫</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1391/01/07/%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b3%da%af-%d8%a7%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d9%87%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شیرینی قهوه ی نمکی</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/22/218/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/22/218/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 15:56:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[قهوه]]></category>
		<category><![CDATA[نمک]]></category>
		<category><![CDATA[همسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=218</guid>
		<description><![CDATA[        من همیشه با آدم هایی که برای عشق حد و مرز تعیین می کنند، نه تنها مخالف بوده ام بلکه گاه حیرانم که ما آدم ها عجب کارهای عجیب و غریبی که نمی کنیم . حتا اگر دستمان برآید :&#8221; گویند رمز عشق مگویید و نشنوید / مشکل حکایتی است که تقریر می کنند&#8221;. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333333; font-family: Tahoma;">        من همیشه با آدم هایی که برای عشق حد و مرز تعیین می کنند، نه تنها مخالف بوده ام بلکه گاه حیرانم که ما آدم ها عجب کارهای عجیب و غریبی که نمی کنیم . حتا اگر دستمان برآید :&#8221; گویند رمز عشق مگویید و نشنوید / مشکل حکایتی است که تقریر می کنند&#8221;. و گاه حیرانم که گروهی دیگراز این سوی بام افتاده اند و به خود اجازه می دهند هر چیزی را عشق بنامند: &#8220;عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود عاقبت ننگی بود&#8221;. هردو گروه ازاین سو و آن سوی بام افتاده فراوانند. عشق حرمت دارد ؛ انسان حرمت دارد، زندگی حرمت دارد و مرگ حرمت دارد : &#8220;نکته ها رفت و شکایت کس نکرد / جانب حرمت فرو نگذاشتیم&#8221; انسان های بزرگ جانب حرمت فرو نگذاشتند. جانب عشق را فرو نگذاریم و با هم داستانک زیر را بخوانیم و همواره به یاد داشته باشیم که : &#8220;عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد&#8221;.<br />
&#8221; او (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالی که او (پسر) کاملاً طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.<span id="more-218"></span></span></p>
<p style="text-align: justify;">آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، &#8220;خواهش می کنم اجازه بده برم خونه&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">یک دفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، &#8220;میشه لطفاً یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.&#8221; همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، &#8220;چرا این کار رو می کنی؟&#8221; پسر پاسخ داد، &#8220;وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.&#8221; همین طور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم وغمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره&#8230; بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.</p>
<p style="text-align: justify;">مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون این قدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند&#8230;.هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با این کار حال می کنه<br />
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، &#8221; عزیزترینم، لطفاً منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم&#8212; قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم&#8230; حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است&#8230; اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.<br />
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، &#8221; مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد &#8220;شیرینه.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/22/218/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وفاداری</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/16/%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/16/%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Mar 2012 14:29:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشزن]]></category>
		<category><![CDATA[احترام]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[صلح]]></category>
		<category><![CDATA[مرد]]></category>
		<category><![CDATA[همسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=211</guid>
		<description><![CDATA[هفته گذشته، خسته بودم و از سرِخستگی یادداشتی نوشتم و از زمین و زمان به لحاظ این همه «ناانسانی» گلایه کردم و «داستانکی» با عنوان «رنگین کمان» نقل کردم و اظهار امیدواری کردم که شاید کسی آن را بخواند و دعوت به «احترام»، «صلح» و «آرامش» کردم. جالب است که در طی این مدت کم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table width="430" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td height="6"></td>
</tr>
<tr>
<td height="100%">
<p dir="rtl" align="justify"><span style="color: #333333; font-family: Tahoma;"><strong style="color: #333333; font-family: Tahoma;"></strong><br />
هفته گذشته، خسته بودم و از سرِخستگی یادداشتی نوشتم و از زمین و زمان به لحاظ این همه «ناانسانی» گلایه کردم و «داستانکی» با عنوان «رنگین کمان» نقل کردم و اظهار امیدواری کردم که شاید کسی آن را بخواند و دعوت به «احترام»، «صلح» و «آرامش» کردم. جالب است که در طی این مدت کم که از چاپ آن یادداشت گذشت؛ حدود ۱۰ نفر از دوستان به طور تلفنی و حضوری تماس گرفتند و گفتند که یادداشت را خوانده اند و همچنین گفتند که ناراحت نباشیدزیرا هنوز آدمیانی هستند که هنوز قدر مهر و احترام و صلح را می دانند. سری به ایمیل هایم زدم، دیدم که هفت یادداشت هم فقط در این باره آمده، گویا آن داستانِ کوتاه مورد توجه واقع شده، پس این هفته نیز با هم «داستانک» دیگری می خوانیم و عشق و مهربانی را می ستاییم: «بازرگان ثروتمندی چهار همسر داشت.<span id="more-211"></span> همسر چهارم بازرگان بسیار زیبا بود و سوگلی او محسوب می شد. بازرگان به او خیلی علاقه مند بود و همواره با او مهربانی می کرد و هر چه می خواست برایش تهیه می کرد. بازرگان همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و در تمام مهمانی ها به وجود او افتخار می کرد.<br />
او همسر دومش را هم خیلی دوست داشت و هر وقت مشکلی برای بازرگان رخ می داد، همسر دومش به او کمک می کرد و مشکلش را رفع می کرد.<br />
همسر اول بازرگان بسیار باوقار بود و همواره اور ا از عمق جان و دل دوست داشت و همواره در کنار سختی ها و مشکلات، همراه شوهرش بود، اما بازرگان به ندرت با او صحبت می کرد و از او مشورت می گرفت.<br />
روزی بازرگان به سختی بیمار شد، دکترها به او گفتند که دیگر امیدی به او نیست و او به زودی خواهد مرد.<br />
بازرگان بسیار غمگین و ناراحت شد او به زندگی اشرافی و روزهای خوشی که با همسرانش داشت، فکر می کرد، با خودش گفت: «من چهار همسر دارم، آیا وقتی که بمیرم آن ها به من وفادار خواهند ماند؟»<br />
او چهار همسرش را صدا زد، رو به آن ها کرد و گفت: «همسران من، من شما را بسیار دوست داشتم و هر چه را که خواسته اید. برایتان مهیا کرده ام اکنون من در حال مرگ هستم. از شما می خواهم بعد از مرگم به من وفادار باشید و با کسی ازدواج نکنید»<br />
سوگلی بازرگان، شانه هایش را بالاانداخت و گفت: «نه، امکان ندارد!» و بدون این که کلمه ی دیگری بگوید، بیرون رفت.<br />
جواب همسر چهارم بازرگان به مانند چاقوی تیز قلب بازرگان را شکافت. بازرگان غمگین شد و روبه همسر سومش کرد. همسرش در جوابش گفت: «نه، زندگی در این دنیا زیباست و من بعد از تو حتماً ازدواج خواهم کرد!» باز قلب بازرگان شکست و تب و لرز شدیدی بدنش را فراگرفت.<br />
در این هنگام همسر دوم بازرگان هم داشت از اتاق بیرون می رفت به او گفت:«متأسفم، من هم قولی نمی دهم. اما بعضی وقت ها سر قبرت می آیم این بیشترین محبتی است که می توانم به تو کنم!»<br />
این جواب هم مانند برق آسمانی به قلب بازرگان برخورد و او را خرد کرد. غم تمام وجود بازرگان را فراگرفت، چشمانش را بست و از ته دل گریه کرد. ولی ناگهان صدای زنی را شنید که می گفت:«همسر عزیزم، من به تو وفادار خواهم ماند، برای من اهمیتی ندارد که تو کجا باشی» بازرگان چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب همسر اولش را دید.» بازرگان بیش از حد غمگین شد و گفت: «کاش آن زمانی که می توانستم، بیشتر به تو توجه می کردم».<br />
ـ همسر چهارم بازرگان، جسم او بود. در این دنیا هر چه قدر که پول و وقت برای زیبایی بدن صرف کنیم، پس از مرگ ما را تنها خواهند گذاشت.<br />
ـ همسر سوم بازرگان، ثروت و دارایی اش بود. زمانی که بمیریم، همه را از دست خواهیم داد.<br />
ـ همسر دوم بازرگان، فامیل و دوستانش بودند. ما برای آن ها تا وقتی که زنده هستیم، اهمیت داریم و تنها در روز مرگ شاید بر روی قبرمان اشک بریزند، پس از آن فراموش مان خواهند کرد.<br />
ـ ولی همسر اول بازرگان، روح او بود. عشق، مهربانی و اعمال خوب در این دنیا همواره با ما خواهند بود. حتی پس از مرگ هم ما را ترک نخواهند کرد. هوسرانی و دلبستگی بازرگان به دنیا، باعث غفلت او از همسر اولش شده بود.»*<br />
پی نوشت: هاگ، باربارا و دیگران (۱۳۸۶): شعله عشق، ترجمه موسی نامی، تهران: انتشارات پژومه، صص ۴۸ ـ ۴۶ </span></p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/16/%d9%88%d9%81%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مولفه ها و شاخص های تربیتی از دیدگاه قرآن کریم</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/12/207/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/12/207/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Mar 2012 19:37:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[تربیت اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[شاخص]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن کریم]]></category>
		<category><![CDATA[مولفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=207</guid>
		<description><![CDATA[قابل توجه دانشجویان گرانقدرم در مقطع کارشناسی ارشد: لطفا مقاله ی ارزشمند زیر را با دقت بخوانید و بر اساس آن و مطالب ارایه شده در کلاس درس مقاله ی خود را تنظیم فرمایید. مولفه ها و شاخص های تربیتی از دیدگاه قرآن کریم نویسنده: مرضیه تاج الدین _ دکتر مهرنوش پازارگادی چکیده: براساس یافته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">قابل توجه دانشجویان گرانقدرم در مقطع کارشناسی ارشد:</div>
<div dir="rtl">لطفا مقاله ی ارزشمند زیر را با دقت بخوانید و بر اساس آن و مطالب ارایه شده در کلاس درس مقاله ی خود را تنظیم فرمایید.</div>
<div dir="rtl"><strong>مولفه ها و شاخص های تربیتی از دیدگاه قرآن کریم </strong></div>
<div dir="rtl">نویسنده: مرضیه تاج الدین _ دکتر مهرنوش پازارگادی</div>
<p dir="rtl">چکیده:</p>
<p dir="rtl">براساس یافته های پژوهش حاضر مجموعه شاخص ها و معیارهای تربیت اسلامی که از آیات قرآن استنباط می شود را می توان تحت سه مولفه فرایندهای ذهنی، رفتار و تمایلات دسته بندی کرد شاخص های ذیل هر مولفه عبارتند از: مولفه فرایندهای ذهنی شامل شاخص های: علم و دانش، تفکر و تعقل، معرفت و بصیرت، نقد و ارزیابی، مولفه رفتار شامل شاخص های: تعهد و مسئولیت شناسی اجتماعی، عمل گرایی، عفت و پاکدامنی، امر به معروف و نهی از منکر، عبادت، مولفه تمایلات شامل شاخص های: حب الهی، ولایت پذیری. اگرچه این شاخصها تحت سه مؤلفه دسته بندی شدند ولی بشدت با همدیگر مرتبط هستند. با اجرای این پژوهش امید است ابزاری مناسب در اختیار نهادها، سازمانهای آموزشی و مدارس قرار گیرد تا آنان را قادر به ارزیابی فعالیتهای تربیتی خود با توجه به اهداف بکند.</p>
<p dir="rtl">کلید واژگان:تربیت اسلامی، مؤلفه، شاخص<span id="more-207"></span></p>
<p dir="rtl">مقدمه:</p>
<div dir="rtl">دستیابی به اهداف و آرمانهای تربیتی از نگرانیهای اصلی هر نظام آموزشی است. در نظام آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران به سبب ویژگی اسلامی آن، دستیابی به اهداف تربیت دینی از جایگاهی ویژه برخوردار است. در هر یک از دو بخش آموزش و پرورش همانطور که در هدف گذاری دقت می شود، باید شاخص های مناسبی نیز با توجه به اهداف انتخاب شود. بویژه در بخش تربیت که چون تربیت ما دینی است و هدف گذاری آن از متن دین است شاخص هایی که جهت رسیدن به اهداف در نظر گرفته می شود باید با هدفها تناسب کامل داشته باشد. با وجود فعالیتها و اقدامات تربیتی که هم اکنون در مدارس صورت می گیرد ولی ارزشیابی و بازخورد گیری بیشتر مربوط به بخش آموزش است. در این بخش از انواع ارزشیابی و شاخص های آموزشی جهت تعیین میزان تحقق اهداف آموزشی استفاده می شود و همین امر باعث شده کیفیت آموزش بیش از تربیت بهبود یابد، چرا که نوع خاصی از ارزشیابی در فعالیتهای تربیتی مورد استفاده قرار نگرفته و ارزشیابی از این فعالیتها بصورت صوری و بر اساس انتظارات اولیاء دانش آموزان یا قضاوتهای مدیران و مربیان تربیتی و ناظران انجام می گیرد. این امر باعث آسیبها و کاستی هایی در نظام حاکم بر آموزش و پرورش شده است از جمله: توجه بیش از حد به ظواهر امور و غفلت از حقایق، سطحی نگری در روشها و راهکارهای اصلاح و ارتقای تربیت دینی، انتظار نتایج سریع و فوری از تلاشها و اقدامات تربیتی، در محیطهای تربیتی بصورت تشکیلاتی برخورد کردن و بخشنامه های یکسان صادر کردن و .. (ذوعلم، ۱۳۸۰، ص ۲۴).<br />
این آسیبها نشان می دهد باید به مسائل آموزش و پرورش با دیدی جامعتر و سیستماتیک نگریست و توجه داشت که فعالیت بخش آموزش از سازمان به مقیاسی متفاوت بر فعالیت بخش پرورش اثر می گذارد و بر عکس (پارساییان و اعرابی، ۱۳۷۹، ص ۱۴). در این راستا سؤالاتی مطرح می شود مانند : تا چه اندازه فعالیتهای تربیتی در سطح کلاس درس، مدرسه و نظام آموزشی از مطلوبیت برخوردار است؟<br />
چگونه قوت یا ضعف نظامهای تربیتی را در مقایسه با یکدیگر می توان نمایان ساخت؟ و سوالاتی از این قبیل نشان می دهد که با ما علاوه بر پاسخگویی در بخش آموزش در بخش تربیت نیز باید پاسخگوی فعالیتهای انجام شده در مدارس باشیم. این امر زمانی معنا خواهد یافت که ما ارزشیابی جامعی از فعالیتهای تربیتی داشته، نواقص و کمبودهای تربیتی و فاصله ای که ما به لحاظ تربیتی تا وضعیت مطلوب و تعالی تربیتی داریم مشخص شده، بتوانیم با شفافیت در صدد رفع نواقص و بهبود کیفیت تربیت برآییم. بدین منظور نیازمند شاخص هایی هستیم که وضعیت تربیتی موجود را با آن شاخصها مورد ارزیابی قرار دهیم. در این پژوهش هدف ارائه این مؤلفه ها و شاخص های تربیتی است. این شاخص ها در هر یک از مکاتب تربیتی با توجه به دیدگاه آن مکتب نسبت به انسان و اهداف تربیتی تدوین می شود. بعنوان مثال در مکتب رفتار گرایی، هدف بررسی رفتار آشکار موجودات زنده است و انسان را نیز همچون دیگر موجودات زنده می دانند. لذا رفتار گرایان هدف از تعلیم و تربیت را کسب یا تغییر رفتارهای مختلف می دانند( سیف، ۱۳۷۲، ص ۲۰۵). از طرف دیگر شناخت گرایان توجه خود را معطوف به فرایندهای ذهنی کرده اند. از دیدگاه اینان رفتار حاصل فرایندهای ذهنی است. در این دیدگاه روانشناسان توجه به وجه تمایز انسان از سایر حیوانات یعنی عقل، تفکر و سایر فرایندهای ذهنی کرده اند (سیف، ۱۳۷۲، ص ۲۰۵). اما در این بین اسلام نظری متعادل و مابین این دو دیدگاه بیان می کند. پیامبران ابتدا گرایشهای فطری و حقیقت جویی را در انسانها بیدار می کردند سپس با دادن شناخت و معرفت به انسانها زمینه عمل آگاهانه را فراهم می کردند. یعنی هر سه مؤلفه (مقوله) گرایشها و تمایلات، شناخت و معرفت (فرایندهای ذهنی) و رفتار از نظر اسلام دارای اهمیت است. شناخت و تمایلات هر دو مقدمه رفتاراند، اگرچه که گرایشها به تنهایی نیز می تواند منجر به رفتار بشود ولی رفتار عالمانه فقط با شناخت و بصیرت ممکن است.<br />
تربیت دراسلام: اهداف تعلیم و تربیت ناگزیر از نظریه ای درباره «انسان در جهان» و غایت زندگی و ارزش نهایی است که انسان باید در تمام زندگی خویش پی گیرد. چون انسان آفریده خداست پس غایت زیست انسانی می تواند فارغ از غایت آفرینش باشد و غایت آفرینش انسان لزوماً با غایت آفرینش جهان اختلاف و تعارضی ندارد بلکه مربوط و شاید یکسان باشد. قرآن نیز مقصد حرکت را صیرورت عالم و آدم بسوی خداوند معرفی می کند « الیه المصیر» و « الی الله المصیر» (علم الهدی، ۱۳۸۶، ص ۱۳۹).<br />
تربیت اسلامی نیز جهت الهی دارد و به تمام عوامل موثر در اندیشه، رفتار، جسم و روح انسان توجه دارد. تربیت از دیدگاه اسلام عبارتست از: « فراهم کردن زمینه ها و عوامل رشد و تکامل همه جانبه انسان و هدایت مسیر تکاملی او به سوی وجود کامل مطلق با برنامه ای منظم و سنجیده مبتنی بر اصول و محتوای از پیش تعیین شده. بنابراین تربیت فرایندی مداوم و پیوسته است که در تمام مراحل زندگی انسان موثر می باشد ( ابراهیم زاده، ۱۳۸۳، ص ۳۵).<br />
چون در این مقاله مجال بحث از تمام جنبه های تربیت اسلامی مانند تربیت عاطفی، سیاسی، اجتماعی، عقلانی، دینی و &#8230; نمی باشد، از طرفی این جنبه ها را بطور کامل نمی توان از هم تفکیک کرد لذا جنبه هایی از تربیت که بیشتر مربوط به حوزه اخلاق و دین است را بررسی کرده و شاخصهای آن ارائه خواهد شد.<br />
هدف تربیت اسلامی رساندن انسان به مقام قرب الهی از طریق تحقق بخشیدن به استعدادهای بالقوه و متوازن و متعادل بار آوردن انسان است که بتواند متخلق به اخلاق الهی و انبیاء و اولیاء شود ( ابراهیم زاده، ۱۳۸۳، ص ۳۸).<br />
بنابراین هدف کلی از تربیت «خداگونه شدن» و رسیدن به مرحله ای است که انسان محبوب و مرضی خداوند متعال شود. جهت رسیدن به این هدف کلان و اهداف تربیتی دیگر نیازمند ابزاری تحت عنوان شاخص ها هستیم. حال این سؤال مطرح می شود که آیا اساساً دستیابی و استخراج شاخص های تربیتی امکانپذیر است؟ و از چه منابعی و چگونه ؟<br />
محور اصلی و هدف نهایی همه آموزه ها و معارف دینی، تربیت «انسان کامل» با ویژگی ها و مشخصاتی است که در منابع اصلی واصیل دینی بدان تصریح شده است.<br />
از منظر قرآن کریم انسان موجودی ارزشمند و کرامت یافته است «لقد کرمنا بنی آدم» که در بهترین و زیباترین اندازه گیری ها و قالبها آفریده شده است « لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم». این انسان باید با برخورداری از توانمندی های شگرف و ظرفیت بیکرانه ای که در وجود او نهاده شده و با استفاده از هدایت الهی سیر تکاملی خود را رقم زند و متخلق به اخلاق الهی شود تا غایت خلقت او که رسیدن به اوج خلیفه الهی و خداگونگی است، تحقق یابد (ذوعلم، ۱۳۸۰ ص ۲۴).<br />
اگر در اسلام، احکام و دستورات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هم وجود دارد همه مقدمه و ناظربه «تربیت انسان» است یعنی اسلام به تمام ابعاد تربیت توجه داشته و در آیات قرآن کریم و روایات معصومین صریحاً به آن اشاره شده است. لذا استخراج و استنباط شاخص های تربیتی از متن دین امری است کاملا ممکن و بدون توجه به این شاخص ها سخن از تربیت دینی و نقد و ارزیابی نظام تربیتی موجود در جامعه تلاشی است بدون معیار و نتیجه.<br />
اما منبع استخراج این شاخص ها عبارتست از: عقل، کتاب و سنت. البته ارزش و اعتبار کتاب آسمانی و سنت و سیره معصومین از طریق عقل ثابت می شود همانطور که حجیت و اعتبارعقل هم کاملا مورد تایید و تاکید کتاب و سنت قرار گرفته است (ذوعلم، ۱۳۸۰ ص ۲۴). شاخص های برگرفته از این سه منبع شاخص های تربیت اسلامی است. نتیجه اینکه با بکارگیری شیوه علمی استنباط و استنتاج می توان شاخص های تربیتی را از منابع سه گانه عقل، کتاب و سنت استخراج کرد.</div>
<p dir="rtl">شاخص های تربیتی:</p>
<div dir="rtl">متغیرهای برنامه ریزی آموزشی را شاخص می نامند. شاخص در لغت به معنای برآمده، فرد ممتاز، نمودار و نماینده، علامت و مشخص کننده ظهر آورده شده است. در برنامه ریزی به عنوان علامتی است که مسیر را مشخص می کند و ما را در دستیابی به هدف کمک می نماید( شعبانی، ۱۳۸۲، ص ۱۰۹).<br />
دایره المعارف پژوهشهای آموزشی (۱۹۹۲) شاخص را چنین تعریف نموده است: « آماره ای مرتبط با سیاستهای آموزشی که بمنظور فراهم آوردن اطلاعات درباره رتبه، کیفیت و عملکرد نظام آموزش طراحی می شود» (p۴۱۰;۱۹۹۲;encyclopedia).<br />
بنابراین شاخص ابزاری است که برای توصیف و درک نظام آموزشی ضروری است ولی کافی نیست. شاخص ها به تنهایی نمی توانند مبنای سیاستگذاری و تصمیم گیری قرار گیرد، بلکه با ننشان دادن نقاط قوت و ضعف، انجام بررسیهای کیفی و مشاهدات عینی را در نظام آموزشی الزامی می دارد (مشایخ، ۱۳۸۳، ص ۱۱۲).<br />
یونسکو شاخصها را به دو دسته کمی و کیفی تقسیم کرده و آنها را ابزاری برای اندازه گیری و نظارت بر نتایج و دستاوردهای مورد انتظار تعریف می کند و بیان می دارد که شاخصها میزان موفقیت یا پیشبرد اهداف را نشان می دهد. (یونسکو، ۲۰۰۳، ص ۱۱).<br />
منظورما از شاخص در این پژوهش عناصر، معیارها و نشانه هایی است که مسیرتربیت را مشخص می کند و ما را در دستیابی به اهداف تربیتی کمک می نماید.<br />
مولفه در لغت به معنای سازه، سازنده و تشکیل دهنده است (حق شناس و همکاران، ۱۳۸۳، ص ۲۷۵) و در اصطلاح تعدادی امور مشابه تحت یک سازه را مؤلفه می نامند. در این پژوهش شاخص های مرتبط به هم تحت یک مؤلفه قرار می گیرد.<br />
اکنون پس از بیان توضیحات لازم با استناد به آیات نورانی و هدایتگر قرآن کریم، شاخص های اساسی تربیت اسلامی بر شمرده می شود:</div>
<p dir="rtl">عبادت:</p>
<div dir="rtl">عبادت یعنی « انجام کاری به انگیزه و قصد تقرب الی الله» بنابراین روح عبادت و انگیزه اصلی آن قرب الهی است ( کاردان وهمکاران، ۱۳۸۲، ص ۵۱۹).<br />
عبادت در اصطلاح دو نوع است: عبادت خاص و عبادت عام. نوع اول صرفا بر اعمال شرعی خاصی نظیر نماز و روزه اطلاق می شود که به اصطلاح علم اصول «تعبدی» مقابل «توصلی» نامیده می شود و منظور از عبادت عام « هرگونه عملی است که به انگیزه قرب الهی انجام می گیرد» و مراد در اینجا همان معنای عام است که معنی اول را نیز در بر می گیرد (کاردان وهمکاران، ۱۳۸۲، ص ۵۲۰).<br />
نتیجه اینکه عبادت تنها راه قرب الهی است و هرگونه عملی که مقدمه قرب باشد مانند گرایشها و تمایلات دارای کمال مقدمی است.<br />
امام علی (ع) در حکمت ۱۱۳ نهج البلاغه سودمندترین عبادت را انجام واجبات معرفی می کند.<br />
براساس نظر آیه الله جوادی آملی عبادت دو نوع است: عبادت بدنی و عبادت روحی که در قرآن به هر دو مورد اشاره شده است (جوادی آملی، ۱۳۸۰ ص ۱۲۵).<br />
قرآن کریم می فرماید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» جن و انس را فقط برای اینکه مرا بپرستند آفریدم (ذاریات، آیه ۵۶).<br />
آیه کریمه هدف آفرینش را در «عبادت» منحصر می کند و حقیقت عبادت هم « تقرب» است. در نتیجه تنها هدف اصلی آفرینش « قرب إلی الله» است. عبادت به معنی قرآنی آن از اصلی ترین شاخص های تربیت اسلامی است. آن چنانکه آیات ۶۳ تا پایان سوره فرقان، « عبادت الرحمان» را توصیف می کند، بسی شاخصها و معیارهای تربیت اسلامی در همین عنصر ممتاز و برجسته نهفته است.<br />
این معنی عمیق و گسترده از عبادت که در عمق خود انسان را به ربوبیت سوق می دهد، متکی بر عناصر بینشی و اعتقادی و ارزشهای فردی و اجتماعی است.<br />
تواضع، انفاق، شب زنده داری و مناجات با خدا، رفق و مدارا، برخورد کریمانه با افراد نادان، عفت و پاکدامنی، رعایت حق حیات انسانها، توجه به اهداف تربیتی در خانواده و این قبیل ارزشها، خصوصیات و صفات عابدان است (دوعلم، ۴۷، ۱۳۸۰).<br />
هرکدام یک از ویژگیهای اشاره شده، می تواند به عنوان یک شاخص مستقل تلقی شود. که تنها به دو شاخص عفت و پاکدامنی و تواضع و فروتنی پرداخته می شود. رعایت موازین اخلاقی و شرعی توسط زنان و مردان نامحرم در برخورد با یکدیگر،توجه به حریم ها و حرمت های متقابل و پاکدامنی و عفت در رفتار، نگاه، پوشش و &#8230; (نور، آیات ۳۰ و ۳۱) از مهمترین شاخص های تربیت دینی است.<br />
نقض این حرمتها و حریم ها در قالبها و عناوین فریبنده که در غرب جدید و جوامع غرب زده به یک هنجار تبدیل شده، ویژگی های دوران نوجوانی و جوانی و نیز گسترش ارتباطات و عوامل هجوم اخلاقی و فرهنگی غرب، ضرورت توجه به این شاخص تربیتی را در آموزش و پرورش مضاعف می سازد.<br />
همچنین طبق آیات ۱۸ و ۱۹ سوره لقمان، ۵۴ مائده و ۳۶ نساء اجتناب از خودنمایی، فخر فروشی، برتری طلبی و خود بزرگ بینی و برخورداری از تواضع و فروتنی در برابر پدر، مادر و معلم از شاخصهای مهم تربیت دینی است (ذوعلم، ۱۳۸۰، ص ۵۷) که بویژه در نظام تربیتی آموزش و پرورش توجه بدان ضروری است.<br />
کسانی که « تعبد» را در برابر «تعقل» می پندارند، در حقیقت معنای تحریف شده عبادت را پذیرفته اند و گرنه روح تعبد راستین،جزبرمبنای تعقل و معرفت حقیقی، نمی تواند تحقق یابد که « إنما یخشی الله من عباده العلماء» (فاطر، آیه ۲۸) یعنی معرفت،شناخت و تعقل انسان را بسوی تعبد می کشاند.<br />
بینش و بصیرت: بصیرت در لغت به معنای بینش و بینایی است (عمید، ۱۳۶۳، ص ۲۷۱) و در اصطلاح روشن بینی در دین است (مطهری، ۱۳۸۰، ص ۹۳). چون بصیرت چراغ راهی است که در تاریکی ها راه را بر انسان روشن می سازد و او را از خطر افتادن و لغزش نگه می دارد.<br />
<strong>برای کسب بصیرت در دین باید در دو ناحیه تلاش کرد: </strong><br />
۱-ناحیه علم و آگاهی: هر قدر انسان با معارف و آموزه های دینی و الهی و با محتوای پیام خداوند و قرآن کریم و گفتار و عمل و سیره معصومین بیشتر آشنا گردد زمینه بصیرت و روشن بینی در دین بیشتر برای او فراهم می گردد. نیز مطالعه و تفکر در اصول اعتقادی به این امر کمک می کند.<br />
۲-ناحیه عمل و بکار بستن آگاهی ها: عمل به آنچه از دین فرا گرفته ایم بویژه انجام واجبات و ترک محرمات که درجه ای از تقوی و پرهیزگاری می باشد در کسب بصیرت و روشن بینی نقش کلیدی دارد و اصولا بصیرت از ثمرات و آثار مستقیم تقوا و پرهیزگاری است (مطهری، ۱۳۸۰، ص ۹۴).<br />
خداوند در قرآن می فرماید: « إن تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً»<br />
اگر تقوی بورزید خداوند قوه تشخیص و جداسازی حق از باطل به شما عنایت کند (انفال، آیه ۲۹) .<br />
بنابراین تربیت اسلامی مستلزم عمل گرایی و برخورداری از روحیه تلاش و فعالیت و مجاهدات در راه خداست. قرآن کریم در آیات ۱۵ حجرات « إنما المؤمنون الذین آمنو بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون» و ۶۹ عنکبوت<br />
«والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و إن الله لمع المحسنین»<br />
نتیجه بخش بودن قطعی مجاهدت در راه خدا را مورد تأکید قرار می دهد و کسانی را به راستی مسلمان می داند که با پشتوانه و دستمایه ایمان و معرفت به جهاد و تلاش می پردازند. البته نگاه اسلام به عمل تنها جنبه کمی و فیزیکی آن نیست بلکه برخورداری از اخلاص و صداقت، روح عمل و عامل ارزش یافتن آن تلقی می شود.<br />
اگر خلقت جن و انس برای عبادت بوده است، حقیقت این عبادت، بدون معرفت تحقق نخواهد یافت (طباطبایی، ج۱۸، ص ۳۹۴).<br />
بنابراین میزان عمل گرایی دانش آموزان خود به عنوان یک شاخص می باشد. پیامبراسلام از سوی خدا مأمور می شود صریحاً اعلام کند که حرکت او و پیروانش بر مبنای بصیرت و روشن بینی است.<br />
« قل هذه سبیلی إدعوا إلی الله علی بصیره أنا و من اتبعنی» (یوسف، آیه ۸۰۱)<br />
بگو این راه من است، من و پیروانم با بصیرت کامل، همه مردم را بسوی خدا دعوت می کنیم.<br />
در این آیه خداوند به پیامبر خویش می فرماید که اعلام کن راه خدا، دعوت به توحید خالص همراه با بصیرت و بینایی است و اگر کسی می خواهد به آن قله رفیع برسد باید به دعوت پیامبر خدا پاسخ مثبت دهد.<br />
نکته ای که در این آیه شایان توجه است، این است که بار دعوت به سوی خداوند تنها بر دوش پیامبر نیست بلکه بر دوش پیروان او نیز هست. البته کسی می تواند این منصب سنگین و بزرگ را عهده دار گردد که مانند پیامبرازهر شرکی پاک شده و دارای علم و بصیرت و یقین به مقام خداوند باشد،نه هرکسی که ادعای پیروی دارد یا طبق آیه « قد تبین الرشد من الغی» (بقره، آیه ۲۵۶) ( راه درست از راه انحرافی روشن شده است.) راه رشد و کمال از مسیر انحطاط و گمراهی باز شناخته شده و لذا اساس حرکت انسان به سوی کمال و رشد نمی تواند بر جهل و نادانی استوار باشد.</div>
<p dir="rtl">علم و دانش:</p>
<div dir="rtl">می توان بطور خلاصه علم را چنین تعریف نمود: « حضور شیء یا صورت آن نزد عالم». حضور خود شییء در علم حضوری است و حضور صورتش در علم حصولی ( کاردان و همکاران، ۱۳۸۲، ص ۴۱۸).<br />
بنابر تعریف دیگر علم نقطه مقابل جهل و به معنای وضوح و ثبوت چیزی آمده است (مطهری، ۱۳۷۶، ص ۶۳).<br />
قرآن کریم نیز در آیه « هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون» (زمر، آیه ۹) به برتری عالمان بر کسانی که از این ارزش برخوردار نیستند تصریح کرده است. در سوره طه آیه ۱۱۴ « و قل رب زدنی علما» به پیامبر اکرم (ص) امر می شود که از درگاه الهی افزایش علم خود را طلب کند و در آیات دیگر قرآن کریم مانند بقره آیه ۲۸۰، نحل آیه ۹۵ و عنکبوت آیه ۱۵و &#8230; همواره کسانی که اهل علم و آگاهی نیستند، سرزنش می شوند و همین کاستی علت بسیاری از کاستی های دیگر شمرده می شود.<br />
علاوه بر آیات قرآن کریم، مؤکد ترین و صریح ترین توصیه های رسول خدا درباره علم است. این جمله از مسلمات همه مسلمانهاست که رسول خدا فرمود: « طلب العلم فریضه علی کل مسلم» تعلیم و دانشجویی بر هر مسلمانی فرض و واجب است و اختصاص به طبقه یا جنس خاصی ندارد. هر کس مسلمان است باید دنبال علم برود.<br />
همچنین فرمود: « اطلبوا العلم ولو بالصین» علم را پی جویی کنید و لو مستلزم این باشد که تا چین سفر کنید، یعنی علم مکان معین ندارد هر نقطه جهان که علم است بروید و اقتباس کنید.<br />
باز فرمود: « کلمه الحکمه ضاله المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها» سخن علمی و حکیمانه گمشده مؤمن است هر جا آنرا بیابد برمی دارد، مؤمن نیز علم را مال خود می داند در دست هر که ببیند آن را می گیرد. از نظر اسلام علم فریضه ایست که نه از لحاظ متعلم و نه از لحاظ معلم و نه از لحاظ زمان و نه از لحاظ مکان محدودیت ندارد و این عالیترین توصیه ای است که می توانسته بشود و شده است (مطهری، ۱۳۶۱، ص ۲۷۶).<br />
البته آنچه امروزه غالباً بعنوان مصرف مقلدانه دانش دیگران در مراکز آموزشی ما می گذرد فاصله زیاد ما را با تربیت اسلامی و تولید علم و تفکر علمی که در اسلام مطرح است و ریشه در منابع اسلامی دارد را نشان می دهد (ذو علم، ۱۳۸۰، ص ۴۷).</div>
<p dir="rtl">تفکر و تعقل:</p>
<div dir="rtl">اهل نظر فکر را « قوه کوبنده علم به سوی معلوم» (راغب اصفهانی، ص ۶۴۳) و تفکر را « کوشش این قوه بر حسب نظر عقل» ( راغب اصفهانی، ص ۶۴۳)، « زیر بنای حیاه انسانی» (طباطبایی، ج۵، ص ۲۵۹) و « شگفت انگیزترین اعمال ذهنی» ( مطهری، ج۵، ص ۹۹) بشرمعرفی کرده اند.<br />
تفکربه معنای «رسیدن به مجهول و حل آن از طریق معلومات متناسب» در اسلام پایگاه ارزشمندی دارد (مطهری، ۱۳۷۶، ص ۸۶)<br />
به فرموده امام علی (ع) « تفکر انسان را به سمت نیکویی و عمل دعوت می کند تا آنجا که ساعتی تفکر برتر از عبادت یکسال برشمرده شده است» ( سجادی، ۱۳۸۴، ص ۳۸). اساس پذیرش دین تعقل، تفکر و انتخاب آگاهانه است و بر همین مبنا اصول دین تعبدی نیست.<br />
از نظر اسلام انسان با توانایی برگرفته از عقل و اندیشه به عمق امور پی می برد. اینکه در قرآن و روایات پرورش این توانایی و استفاده از آن در فهم دین مورد تأکید قرار گرفته نشان دهنده نقش عقل در فهم حقایق و تکالیف دینی است.<br />
در قرآن تفکر و تعقل هدف فهم آیات الهی است. این شاخص به عنوان یک شاخص زیر بنایی اگر به آن توجه نشود، ریشه ها و بنیه اصلی تدین دچار فرو کاهی و سستی خواهد شد. « افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اغفالها» (محمد، آیه ۲۴) آیا آنها در قرآن تدبر نمی کنند یا بر دلهاشان قفل نهاده شده است. قرآن کریم مردمان را حتی به تدبر و تامل در آیات الهی فرا می خواند و کسانی را که بدون تعقل و ژرف اندیشی با آیات خدا برخورد می کنند مورد سرزنش قرار می دهد.<br />
این کتاب آسمانی تنها برای تلاوت نیست، بلکه هدف نهایی آن ذکر (یادآوری)، و تدبر (بررسی عواقب و نتایج کار)، انذار (بیم دادن) و خارج کردن انسانها از ظلمت به نور هدایت است که در آیات متعدد به آنها اشاره شده است.<br />
همچنین در آیات « إن شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون» (انفال، آیه ۲۲)، « و قالوا کنا نسمع أو نعقل ما کنا فی أصحاب السعیر» (ملک، آیه ۱۰) کسانی را که اهل تعقل نیستند بدترین جنبندگان معرفی می کند و علت انحطاط اهل دوزخ را عدم تعقل می داند.<br />
بنا بر فرموده قرآن کریم اولین گام در قیام الله تفکر است (سبأ، آیه ۴۶) و انسان به تفکر در خویشتن و جهان اطراف خود دعوت شده است. « سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتی یتبین لهم أنه الحق» ( فصلت، آیه ۵۳). بنابراین بدون تفکر رشد الهی انسان تحقق نمی یابد و تفکر ابزاری است که آدمی را از تاریکی جهل به سوی روشنایی علم و معرفت خارج ساخته و بینش و وسعت نظر به او می بخشد یعنی انسان با تفکر در خداوند، خویشتن و جهان اطراف به معرفت و بینش نایل خواهد شد. پرورش قوه تفکر دانش آموزان آنها را به سمت و سوی نقد و ارزیابی و تحقیق و پژوهش می کشاند.<br />
شاخص نقد و ارزیابی: نقد به معنی جدا کردن خوب از بد و ظاهر ساختن عیوب یا محاسن کلام است (عمید، ۱۳۶۳، ص ۱۱۶۷). ارزیابی عبارت است از مقایسه آنچه که انجام شده با آنچه که باید انجام گیرد، جهت شناخت نقاط قوت و ضعف برنامه ها (اعرافی و همکاران، ۱۳۸۰، ص ۲۸۵).<br />
قرآن کریم در آیه « و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا ما نتبع ما ألفینا علیه آبائنا أو لو کان آباءهم لا یعقلون شیئاً و لا یهتدون» (بقره،آیه ۱۷۰) با اشاره به استدلال مشرکان، که پیروی روش پدرانشان را برای رد دعوت پیامبران مطرح می کنند، تلویحاً آنان را به بازنگری و ارزیابی روش و مسلک گذشتگان فرا می خواند که اگر روش آنان با معیارهای فطری و عقلی سازگاربود آن را بپذیرند و الا نه.<br />
در آیه دیگر « فلینظر الانسان الی طعامه» ( عبس، آیه ۲۴) هم دقت و نگاه نقادانه در مهمترین کارهای حیاتی انسان را گوشزد کرده و نسبت به تبعیت و تقلید کورکورانه و محض دیگران هشدار می دهد. در روایات همچنین موضوع نقد و بازنگری مستمر و محاسبه نفس بسیار مورد تأکید قرار گرفته است. امام علی (ع) درخطبه ۲۲۲ نهج البلاغه می فرماید: « فحاسب نفسک لنفسک فإن غیرها من الانفس لها حسیب غیرک» پس اکنون به خاطر خودت حساب خویش را بررسی کن زیرا دیگران حسابرسی غیر از تو دارند. وظیفه امر به معروف ونهی از منکر نیز که می تواند به عنوان شاخص مستقلی مطرح شود مستلزم نقد و ارزیابی مستمر اوضاع جامعه اسلامی است. پرورش روحیه نقد و ارزیابی در دانش آموزان آنها را به سمت تفکر، تحقیق و پژوهش سوق می دهد.<br />
شاخص ولایت پذیری: ولایت از ماده ولی به معنای قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگر است به نحوی که فاصله ای در کار نباشد، یعنی اگر دو چیز آنان چنان به هم متصل باشند که هیچ فاصله ای در میان آنها نباشد ولی به کار برده می شود (مطهری، ۱۳۷۸، ص ۳۶).<br />
<strong>در تعریف دیگر ولایت به معنی تصدی و صاحب اختیاری است و ازنظر اسلام دو نوع ولایت وجود دارد: </strong><br />
۱-ولایت منفی که اجتناب از همدلی با کفار و منافقان و طاغوت است.<br />
۲-ولایت مثبت که در راستای ولایت الهی است (مطهری، ۱۳۷۸، ص۴۲).<br />
آیه ۵۹ از سوره نساء می فرماید: « یا أیها الذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولی ألامر منکم» و آیه ۴۴ سوره کهف می فرماید: « هنالک الولایه لله الحق». این آیات بیانگر آن است که یکی از خصوصیات تربیتی فرد مسلمان، پذیرفتن فرد مسلمان، پذیرفتن ولایت خداوند متعال، رسول اکرم (ص) و معصومین و کسانی است که در ویژگی ها وخصوصیات اعتقادی و علمی و رفتاری در مسیر آن بزرگواران قرار دارند. ولایت پذیری به معنی زور پذیری و تسلیم بی قید و شرط در برابر نظام حکومتی و حکومت کنندگان نیست، بلکه به معنای قبول حاکمیت علم و عدالت و مشارکت برای تحقق شایسته سالاری و اشراف نخبگان ذی صلاح بر زمام امور جامعه است (ذو علم، ۱۳۸۰، ص ۵۰).<br />
این شاخص بخصوص در جوامعی همچون جامعه ما که در گذشته های طولانی از حاکمیت زورمندان و مستبدان، رنج برده اند و خود به خود روحیه ای ضد نظام حکومتی در لایه های ذهنی جامعه شکل گرفته است بسیار ظریف و حساس است و تعمیم و تعمیق ولایت پذیری مبتنی بر بصیرت و معرفت و تعقل و نقادی، کاری است دشوار و در عین حال ضروری.قرآن کریم در آیه ۳۵ سوره احزاب پس از آنکه اوصاف اصلی مردان و زنان مؤمن را بر می شمارد بلافاصله در آیه بعدی سخن از ولایت پذیری به میان آورده است: « و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضی الله و رسوله أمراً أن یکون لهم الخیره &#8230;» تأملی در سیاق این دو آیه و ترتیب آن نشان می دهد تحقق اوصاف برجسته ایمانی شرط لازم برای تحقق ولایت پذیری در حد اعلای آن است (ذو علم، ۱۳۸۰، ص ۵۰). یعنی افرادی شاخص ولایت پذیری را دارند که دارای صفات عالیه ایمانی باشند که زیر بنای آن معرفت و بصیرت است. کسانی که ولایت پذیری را تنها برای عوام لازم می شمارند، در حقیقت به مقتضای معنای عوامانه ولایت، داوری می کنند و گرنه در معنی حقیقی ولایت این عقلا و نخبگان اند که در صف مقدم ولایت پذیری قرار دارند.<br />
شاخص حب الهی: مطهری به نقل از کتاب « احیاء علوم الدین» غزالی حب و بغض را اینگونه تعریف می کند: « حب عبارتست از میل طبع به شیء که در ادراکش لذت است و بغض عبارتست از نفرت طبع به شیئی که در ادراکش درد، تعب و سختی نهفته باشد» (مطهری، ۱۳۷۸، ص ۷۵).<br />
در جای دیگر مطهری به نقل از صدرالمتألهین محبت را همین گونه با عبارت و بیان دیگر چنین تعریف کرده اند: « محبت عبارتست از ابتهاج (بهجت و سرور) به شیئی که موافق با طبیعت انسان باشد، اعم از اینکه آن شیئ یک امر عقلی باشد یا حسی، حقیقی باشد یا ظنی» (مطهری، ۱۳۷۸، ص ۳۴).<br />
محبت راهی است به سوی همشکلی و همسانی و محبت طریقی است برای دستیابی به کمال مطلوب. بنابراین دوست داشتن نیازی اصیل برای آدمی است.<br />
آمیختگی فطرت انسان با محبت دلیلی است بر وجود محبت در ذات اقدس الهی زیرا نمی توان پذیرفت که محبت بدون آنکه در خداوند سبحان باشد آن را در آدمی به ودیعت بگذارد. به عبارت دیگر وقتی خداوند به بنده ای از رحمت بیکران خود لطف می کند،درحقیقت او را مورد محبت خویش قرار داده است.<br />
برای یک فرد مسلمان، مهمترین شاخص رشد و تعالی اخلاقی و تربیتی این است که محبوب خدا باشد و با رفتار و ویژگیهای خود حب الهی را بدست آورده باشد. در قرآن کریم آیه ۳۱ آل عمران « قل إن کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله» رسیدن به این نقطه، مستلزم پیروی و تبعیت محض از نمود عالی و عینی اسلام یعنی نبی اکرم (ص) شمرده شده است. از سوی دیگر این شاخص زیربنای سایر شاخصهاست. اینکه از نظر احادیثی مانند: « هل الدین الا الحب؟» اساس و جوهر دین در حب و عشق خلاصه شده، مطلب گزافی نیست و در تربیت اسلامی ریشه دار کردن این محبت و متمرکز کردن توجه قلبی و عشق درونی در حضرت حق ارزشی اساسی است. البته تقویت و تعمیق عشق و حب حقیقی، در گرو معرفت و عبادت است که بدون این دو عنصر، حب الهی از سطح احساس غریزی و فطری چندان فراتر نخواهد رفت همچنانکه در آیه ۱۶۵ سوره بقره می فرمایند: « و الذین آمنوا أشد حباً لله».<br />
شاخص تعهد و مسولیت شناسی اجتماعی: منظور از تعهد و مسولیت شناسی اجتماعی این است که دانش آموزان پس از آموزش بتوانند در جامعه اظهارنظر، ایفای نقش و انتقاد سازنده کنند و مهارتهای اجتماعی، همچنین روحیه گروه گرایی دانش آموزان در پی آن حس همکاری و مشارکت تقویت شود (سلطانی، ۱۳۸۰، ص ۲۴۵).<br />
ازمهمترین شاخص های تربیت اسلامی، احساس وظیفه در برابر جامعه و توجه به تعهد و مسولیت اجتماعی است. « و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر» (توبه، آیه ۷۱) امر به معروف و نهی از منکر که برخاسته از رابطه برادری اسلامی و ولایت متقابل اعضای جامعه است و ضرورت حفظ و حراست از حدود الهی در جامعه که در آیات فراوانی از قرآن کریم ذکر شده است، اهمیت این شاخص را نشان می دهد. اسلام نه تنها فرد را برای خود و در مقابل خداوند مسؤول و متعهد می داند، بلکه فرد را از نظر اجتماع هم مسؤل و متعهد می داند. امر به معروف و نهی از منکر همین است که ای انسان تو تنها از نظر شخصی و فردی در برابر ذات پروردگار مسئول نیستی تودرمقابل اجتماع خویش هم مسولیت و تعهد داری (مطهری، ۱۳۶۱، ص ۶۶).<br />
با نگاهی بر آیات زیر روشن می شود که انفاق و تأمین مایحتاج نیازمندان آن هم بدون منت و آزار روحی به آنان، اصلاح بین مردم در منازعات و اختلافات و توجه به یتیمان و افراد بدون سرپرست از مصادیق دیگر این شاخص مهم است که در آیات قرآن بر روی آن تأکید شده است.<br />
« یا ایها الذین آمنو لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والاذی &#8230;» (بقره، آیه ۲۶۴)<br />
« انما المؤمنون إخوه فاصلحوا بین اخویکم» (حجرات، آیه ۱۰) و « و اذا حضر القسمه اولوا القربی و الیتامی و المساکین فارزقوهم منه» ( نساء آیه ۸)<br />
نقد و بررسی: هر یک از مکاتب تربیت در گذشته و حال هدفهایی برای فرایند تعلیم و تربیت معرفی می کنند. در مقاله به دو مکتب مهم روانشناسی، مکتب رفتار گرایی و شناخت گرایی اشاره شد. به نظر رفتار گرایان هدف تعلیم و تربیت کسب رفتارهای مختلف است و پدیده های دیگر روانشناختی از جمله احساس، ادراک، اندیشه و سایر فرایندهای ذهنی را در پرتو رفتارآشکار مورد بحث و بررسی قرار می دهند. به همین جهت این روانشناسان یادگیری را تغییر در رفتار تعریف می کنند (سیف، ۱۳۷۲، ص ۲۰۵).<br />
محدودیت این دیدگاه آن است که توجهی به ذهن و فرایندهای آن و تمایلات،علائق و انگیزه در دانش آموزان ندارد و تنها بر اساس رفتارهای شخص در مورد ذهن یا نگرش او قضاوت می کند. از جمله محاسن این دیدگاه آن است که چون رفتار قابل مشاهده و عینی است، با آزمونها و مشاهده به راحتی می توان رفتار فرد را اندازه گیری کرد.<br />
شناخت گرایان، رفتار را به صورت وسیله یا سر نخی برای استنباط و استنتاج پدیده های شناختی یا آنچه در ذهن انسان می گذرد مورد توجه قرار می دهند. برخلاف رفتار گرایان برای شناخت گرایان رفتار آشکار فرد مورد توجه نیست بلکه علاقه آنها بیشتر معطوف به فرایندهای ذهنی است که به اعتقاد آنان رفتار ناشی از آنهاست. از این رو هدف تعلیم و تربیت برای شناخت گرایان تغییرات حاصل در فرایندهای درونی و ذهنی شخص است نه ایجاد تغییر در رفتارهای آشکار او (سیف، ۱۳۷۲، ص ۲۰۶).<br />
این روانشناسان اگر چه به فرایندهای ذهنی که یکی از مبانی اصلی شکل گیری رفتار است توجه دارند ولی از تمایلات و علائق غافل شده اند. از طرفی فرایندهای ذهنی به راحتی قابل سنجش و اندازه گیری نیستند. مکتب اسلام از جهتی مشابه رفتارگرایان و شناخت گرایان و از جهتی با آنان متفاوت است. چون اسلام به رفتارهای دینی و فرایندهای ذهنی توجه داشته و این دو را با تمایلات و انگیزه ها نیز آمیخته می کند. تأملی در روش تربیتی پیامبر اسلام مؤید این مطلب است. ایشان در سنین پایین که شروع تربیت دینی است و استفاده از استدلال عقلانی (شناخت) ممکن نیست، به جای تکیه بر برهان و استدلال ابتدا بر عمل تکیه می کردند و با مهربانی و لطافت کلام، مردم را قلباًٌ به دین متمایل می کردند و قبل از بحث و گفتگو درباره دین، فلسفه و فواید آن دعوت به اقامه نماز می کردند (یعنی عمل توأم با ایجاد علاقه و انگیزه) و سپس باب بحث و گفتگو را می گشودند (سعیدی، ۱۳۸۲، ص ۱۰۵).<br />
استدلال عقلی و اقامه برهان اگرچه می تواند بعد شناختی دین (اعم از شناخت خداوند، جهان، انسان و معاد و &#8230;) را بهبود بخشد و به استحکام آن کمک کند اما به تنهایی دانش آموزان را به انجام دادن عمل و تکالیف دینی و التزام به بایدهای دین ملزم نمی کند. اگرچه عقل، شناخت و معرفت پشتوانه محکمی برای از بین بردن تردیدهای دینی است و از دینداری احساسی و تقلیدی و بسیاری از آسیبهای دینداری پیشگیری می کند اما استدلالی عمل کردن دلیل بر وجود انگیزه درونی برای عمل نیست. لذا مربیان باید ابتدا با فراهم کردن محیط مناسب و ارائه الگوهای تربیتی و ایجاد عادات نیک و بیدار کردن فطرتها زمینه تربیت دینی را فراهم کنند و سپس برای فراهم شدن آیه های اعتقادی و از میان بردن تردیدها و پرهیز از دینداری سطحی دانش آموزان به مباحث عقلی و اقامه برهان بپردازند. بنابراین آنچه رفتار را شکل می دهد تنها لایه ها و فرایندهای ذهنی فرد که ناشی از علم و دانش اوست نیست بلکه هم معرفت و شناخت و هم علاقه، انگیزه و تمایل به انجام کار رفتار فرد را شکل می دهد. به عبارت دیگر مجموع فعالیتهای روانی، احساسات، افکار (ذهنی) و عواطف اند که رفتار و کردار هر فرد نمودار و ترجمان آن فعالیتهاست. آیات و روایات نیز این مطلب را تأیید می کند.<br />
از نظراسلام انسان علاوه بر غرایزحیوانی مشترک، دارای ویژگیهای مختص، نظیر حقیقت جویی، فضیلت خواهی، زیبایی طلبی، جامعه گرایی و خداپرستی است که اصالتاً و فطرتاً در نهاد وی نهفته است. همچنین خداگرایی و تعلق قلبی به ماورای طبیعت به ویژه دین فطری و ذاتی انسان است « فطره الله التی فطر الناس علیها» (روم، آیه ۳۰). بنابراین گرایشهای ویژه انسان فطری و اصیل است و این ادعا ریشه و هسته محوری معارف اسلام است (مطهری، ۱۳۶۹، ص ۲۴۰).<br />
کمال انسان رابطه خاصی با نیت (انگیزه انجام عمل) که برخاسته از این گرایشهاست دارد.<br />
در روایات آمده است « إنما الاعمال بالنیات» همانا قوم عمل به نیت و انگیزه هاست (شانه چی، ۱۳۸۰، ص ۳۵).<br />
نیت عبارتست از انگیزه آگاهانه که در تحقق فعل تأثیر دارد. از این رو گرایش، انگیزش و تمایلها از ابعاد مهم شخصیت انسان است و نقش بنیادین در رفتار دارد. تعلیم و تربیت می تواند با تنظیم این گرایشها، ترجیح مهمترین آنها و نیز تقویت گرایشهای عالی انسانی و فطرت الهی در راه تربیت انسان کامل گام بر دارد.<br />
همچنین روایات ما بیانگر آن است که شناخت و عمل در کنار هم مفیدند و امام علی (ع) می فرمایند: « از ایمان راه به سوی کارهای شایسته برده می شود و از کارهای شایسته راه بسوی ایمان (ایمان و عمل لازم و ملزوم یکدیگرند) و با ایمان است که علم و معرفت آباد می شود (ری شهری، ۱۳۷۷، ج۱، ص ۳۵۹). یا در روایت دیگر پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: « ایمان گفتاری است که به زبان رانده شود و عملی که صورت پذیرد و شناخت به وسیله خردها» (ری شهری، ۱۳۷۷، ج۱، ص ۳۶۲).<br />
نیز در برخی روایات ما از عمل بدون شناخت نکوهش شده است. امام علی (ع) می فرمایند: « در عبادتی که با شناخت توأم نباشد، خیری نهفته نیست» ( ری شهری، ۱۳۷۷، ج۷، ص ۳۴۱۵).<br />
امام سجاد (ع) نیز همین سخن را چنین بیان کرده اند: « هیچ عبادتی جز با شناخت ارزش ندارد» در اسلام آنقدر علم و علماء ارزشمنداند که حتی نگاه کردن به چهره عالم هم عبادت شمرده شده است» ( ریشهری، ۱۳۷۷، ج۱، ص ۳۴۲۳).<br />
در مجموع می توان گفت فرایندهای ذهنی (شناخت و معرفت) و انگیزه و تمایل به انجام عمل،مهمترین عوامل موثر در شکل<br />
گیری رفتاراند. هرچه شناخت و معرفت بیشتر شود حب الهی و گرایشهای اصیل و فطری در انسان قویتر شده و انسان را به سوی عمل صالح می کشاند نمود عینی تربیت در رفتار است بنابراین اگر بخواهیم دانش آموزان ما تربیت اسلامی داشته باشند، باید بر زیر بناهای رفتار یعنی معرفت و تمایلات و حب الهی تأکید کرد البته این به معنی آن نیست که توجهی به رفتار نکنیم.<br />
تربیت مبتنی براسلام مثلثی است که سه ضلع آن رفتار، فرایندهای ذهنی (معرفت و شناخت) و تمایلات و انگیزه هاست. هرسه ضلع این مثلث جهت تربیت لازم و مکمل یکدیگر بوده و جهت آنها هم به سمت توحید و یگانگی خداوند است. شاخص های ارائه شده تحت این سه مؤلفه قرار گرفته و در زیر نشان داده شده است.<br />
<strong>عمل و رفتار </strong><br />
-تعهد و مسئولیت شناسی اجتماعی<br />
-عمل گرایی<br />
-عفت و پاکدامنی<br />
-امر به معروف و نهی از منکر<br />
-عبادت<br />
<strong>فرایندهای ذهنی </strong><br />
-علم و دانش<br />
-تفکر و تعقل<br />
-معرفت و بصیرت<br />
-نقد و ارزیابی<br />
<strong>گرایشها و تمایلات </strong><br />
-حب الهی<br />
-ولایت پذیری<br />
عینیت خارجی این شاخصها امری است نسبی که همواره قابلیت رشد و تعمیق خواهد داشت. البته هر چه ابزارها و تجربه های علمی بشر درباره راهکارهای تحقق این شاخص ها بیشتر شناخته و بکار گرفته شود، تعمیم و تحقق آن عملی تر خواهد شد.</div>
<p>پیشنهادها و توصیه های کاربردی :</p>
<p>-مدیران آموزشی در وهله اول باید متخصص تعلیم و تربیت، معلم و مربی باشند و به جای کنترل آگاهی به پرورش آگاهی ها و تربیت و آماده سازی دانش آموزان بپردازند.<br />
-شناسایی فزاینده مدیریت و مدیران آموزشی بعنوان ابزاری برای تحقق هدفهای تربیتی<br />
-باید برنامه ریزی های تربیتی بر اساس باورهای ارزش مدار و بر مبنای دین اسلام صورت گیرد.<br />
-برنامه ریزی جهت افزایش نقش تربیتی خانواده و همکاری فعال مدرسه با خانواده در انجام ارزیابی تربیتی<br />
-انجام تحقیقات کاربردی تربیتی در آموزش وپرورش<br />
-مؤلفه ها و شاخص های ارائه شده طی یک یا چند پژوهش دیگرعملیاتی شود.<br />
-افزایش ارتباط متقابل اولیاء با متخصصان علوم تربیتی و عالمان دینی جهت اصلاح برخی نگرشهای غلط تربیتی.<br />
<strong>منابع فارسی: </strong><br />
قرآن کریم<br />
امام علی (ع) نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی(۱۳۷۸)، قم: مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین(ع)<br />
ابراهیم زاده، عیسی (۱۳۸۳) فلسفه تربیت (رشته علوم تربیتی)، تهران: دانشگاه پیام نور<br />
استونر،جیمزای.اف.فری من. آر.ادوارد، گیلبرت.<br />
دانیل آر (۱۹۹۵) مقدمه ای بر مدیریت، مدیریت در قرن بیست و یکم، برنامه ریزی، ترجمه علی پارساییان و سید محمد اعرابی (۱۳۷۹)، تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی<br />
اعرافی، علیرضا و همکاران (۱۳۸۰) مجموعه مقالات همایش تربیت در سیره و کلام امام علی (ع)، تهران: تربیت اسلامی<br />
الراغب الاصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق و ضبط محمد سید گیلانی، المکتبه المر تضویه، تهران: ص ۱۸۴.<br />
بازرگان، عباس (۱۳۷۴) ارزشیابی آموزشی، تهران: سمت<br />
جوادی آملی، عبدالله (۱۳۸۰) تفسیر موضوعی قرآن، ج۱۲، قم: اسراء<br />
حق شناس و همکاران (۱۳۸۳) فرهنگ معاصر هزار انگلیسی -فارسی، تهران: فرهنگ معاصر ذو علم، علی (۱۳۸۰) شاخص های تربیت دینی از نگاه قرآن کریم، قم: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی<br />
سجادی،سید مهدی (۱۳۸۴) تبیین و ارزیابی رویکرد عقلانی به تربیت دینی، فصلنامه نوآوری های آموزشی، ش ۱۱<br />
سعیدی، محمود و کیانی نژاد، عذر (۱۳۸۲).<br />
بررسی عوامل تأثیرات نامطلوب درس بینش اسلامی، نشر محراب قلم<br />
سلطانی، ایرج (۱۳۸۰) ارائه الگوی پویای ارزیابی رشد اجتماعی و مسئولیت پذیری دانش آموزان، فصلنامه مدیریت در آموزش و پرورش شماره های ۳۹، ۳۸، ۳۷ و ۴۰ ص ۲۷۲-۲۴۶<br />
سیف،علی اکبر (۱۳۸۳) اندازه گیری، سنجش و ارزشیابی آموزشی، تهران: نشر دوران<br />
سیف، علی اکبر (۱۳۸۳) روانشناسی تربیتی، تهران: نشر آگاه<br />
شانه چی، کاظم (۱۳۸۰) علم الحدیث و درایه الحدیث، قم: دارالحدیث<br />
شعبانی، حسین (۱۳۸۲) مقدمات برنامه ریزی آموزشی، تهران: رشد<br />
علم الهدی، جمیله (۱۳۸۶) اهداف تعلیم و تربیت در اسلام، تهران: موسسه پژوهش و برنامه ریزی<br />
عمید، حسن (۱۳۶۳) فرهنگ عمید، تهران امیر کبیر<br />
کاردان و همکاران (۱۳۸۲) فلسفه تعلیم و تربیت، ج۱، تهران: سمت<br />
مشایخ، فریده (۱۳۷۹)، دیدگاههای نو در برنامه ریزی آموزشی، تهران: سمت<br />
مطهری ، مرتضی (۱۳۷۸) ولاء ها و ولایتها، قم: صدرا<br />
مطهری، مرتضی (۱۳۶۷) جاذبه و دافعه امام علی (ع)، قم: صدرا<br />
مطهری، مرتضی (۱۳۸۰) ده گفتار، قم: صدرا<br />
مطهری، مرتضی (۱۳۶۱) مجموعه آثار شهید مطهری، ج۵، قم: صدرا<br />
مطهری، مرتضی (۱۳۶۷) انسان کامل، قم: صدرا<br />
محمدی ری شهری، محمد (۱۳۷۷)، میزان الحکمه، ترجمه حمیدرضا شیخی، ج۱، قم: دارالحدیث<br />
محمدی ری شهری، محمد (۱۳۷۷)، میزان الحکمه، ترجمه حمیدرضا شیخی، ج۷، قم: دارالحدیث<br />
<strong>منابع عربی: </strong><br />
کلینی رازی، محمد (۱۳۶۵)<br />
الکافی، ج۱،تهران: دارالکتب الاسلامیه<br />
مجلسی،محمدباقر (۱۴۰۴) بحارالانوار، ج ۲۷، بیروت: موسسه دارالوفاء<br />
طباطبایی،محمد حسین (۱۳۶۲) المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱<br />
طباطبایی،حسین (۱۳۶۲) المیزان فی تفسیر القرآن، ج۵.<br />
طباطبایی، محمد حسین (۱۳۶۲) المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۸<br />
Encyclopedia of educational re search (۱۹۹۲):vol۲, N, Y:Macmillan Publishing comp.<br />
ERIC:Data_Base:(۱۹۹۸_۱۹۹۲):search on: component sindicators.<br />
UNESCO:Data)_Base (۲۰۰۳_۲۰۰۰) search on: Quantitative<br />
Qualitative Indicators.<br />
۱-مائده<br />
۲-اسراء آیه ۷۰<br />
۳-تین آیه ۴<br />
۴-indicator<br />
۵-Component<br />
۶-اذله علی المؤمنین<br />
۷-و بالوالدین احسانا<br />
۸-بگو پروردگارا علم مرا بیفزا<br />
۹-آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابراند؟<br />
۱۰-ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید از خداوند و رسول او و صاحبان امر از ایشان<br />
۱۱-ولایت از آن خداوند بر حق است.<br />
۱۲-از امام صادق (ع)، بحارالانوار، ج۲۷، ص ۹۵<br />
۱۳-کسانی که ایمان آورده اند شدیدترین حب شان به خداوند است.<br />
۱۴-مردان و زنان مؤمن یکدیگر را امر به نیکیها و نهی از بدیها می کنند<br />
۱۵-ای کسانی که ایمان آورده اید صدقات خود را با منت و اذیت باطل نکنید.<br />
۱۶-همانا مؤمنان برادر یکدیگراند پس بین برادران خویش را اصلاح می کنند<br />
۱۷-اگربه هنگام تقسیم ارث خویشاوندان و یتیمان و مستمندان حضور داشته باشند چیزی از اموال به آنها بدهید.<br />
۱۸-فطرت خداوند که فطرت انسانها هم بر اوست .<br />
۱۹-پیامبر اکرم (ص) فرمود: نگریستن به چهره عالم عبادت است.<br />
منبع:نشریه کوثر،شماره</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/12/207/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرماندهان زندگی من</title>
		<link>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/10/%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/10/%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 14:43:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>???? ?????? ????</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسانم آرزوست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[برنراند راسل]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[شفقت انسانی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ashoorinejad.com/?p=203</guid>
		<description><![CDATA[انسان بی دغدغه انسان نیست و البته نمی گویم که حیوان است چون من همیشه برای حیوانات به دلایل متعدد احترام فراوانی قایل هستم؛ به همین دلیل ساده که چون نیک بنگریم نه فقط بسیاری از پیشرفت ها و موفقیت های مادی و معنوی و بلکه اساساً موجودیت ما انسان ها به واسطه حضور ارزشمند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333333; font-family: Tahoma;">انسان بی دغدغه انسان نیست و البته نمی گویم که حیوان است چون من همیشه برای حیوانات به دلایل متعدد احترام فراوانی قایل هستم؛ به همین دلیل ساده که چون نیک بنگریم نه فقط بسیاری از پیشرفت ها و موفقیت های مادی و معنوی و بلکه اساساً موجودیت ما انسان ها به واسطه حضور ارزشمند حیوانات است.من نمی دانم که انسان بی دغدغه چیست، ولی هرچه هست شرافت انسانی ندارد؛ حتا اگر بگویم میزان شرافت هر انسان به میزان دغدغه های اوست، شاید سخنی به گزاف نگفته باشم.<br />
این روزها در حال تمرکز بر روی کتابی فوق العاده گران سنگ به دو زبان فارسی و انگلیسی هستم به نام ۳۶۵ روز با ادبیات انگلیسی گردآوری، ترجمه و توضیحات استاد الهی قمشه ای. اولین روز این کتاب را از زبان &#8220;برتراند راسل&#8221; اینک با هم می خوانیم به امید این که خوانندگان عزیزم روزهای زیباتری را با اندیشمندان دیگراین کتاب در زندگی خود تجربه کنند.<br />
«سه شوقِ ساده، ولی قا هرو نیرومند، بر زندگی من فرمان رانده‌اند: یکی سودای عشق، یکی طلب دانش و دیگراحساسی تحمل‌ناپذیر از شفقت و همدردی با آلام بشری. این سه احساس، چون بادهای تند، مرا خودسرانه به این سوی و آن سوی کشانده و گاه بر اقیانوسی از غم، تا لب گرداب نومیدی، پیش رانده‌اند.<span id="more-203"></span><br />
نخست جویای عشق بوده‌ام از آن که عشق وجد و شادی می‌آفریند؛ وجدی آن چنان ژرف که حاضر بوده‌ام برای به دست آوردن چند ساعت از آن شادیِ شگفت باقیِ عمرم را نثار کنم. دیگر بدان خاطر که عشق آدمی را از رنج تنهایی می‌رهاند؛ تنهاییِ هولناکی که در آن آدمی، لرزان و ترسان، در مرز هستی، به دره بی‌انتهایی نیستی می‌نگرد (و بر خویش می‌لرزد) و سرانجام، عشق را بدان خاطر جویا بوده‌ام که، دراتحادِ عشق، بهشتی را که در خیال قدیسان و شاعران گذشته است، در یک مینیاتور عرفانی، به چشم دیده‌ام. اینهاست آن چه در عشق جستجو کرده‌ام و یافته‌ام، هرچند که عشق از آن خوب‌تر است که با زندگی آدمیان در آمیزد.<br />
دانش را نیز با همین شوق و شور طلب کرده‌ام و پیوسته آرزو داشته‌ام که از راز دل آدمی با خبر شوم و سرّ تابش ستارگان را دریابم و کوشیده‌ام تا رموز اعداد فیثاغورسی را که بر جهان کون و فساد حاکمند بشناسم. و در این راه به اندک بهره‌ای دست یافتم.<br />
عشق و دانش، این دو شوقِ نخست، بدان قدر که از آنها بهره یافتم، مرا به سوی آدمیان سوق داده‌اند، اما احساس شفقت و همدردی با رنج‌های آدمیان پیوسته مرا به زمین بازگردانده است. پژواک فریادهای دردآلود در قلبم به اهتزاز می‌آید. کودکانِ قحطی‌زده، قربانیانِ شکنجه‌های جلادانِ ستمکار، کهنسالان ناتوان و بیچاره‌ای که خود را بار منفوری بر دوش فرزندان احساس می‌کنند و تمامی دنیای تنهایی و فقر و رنج طنز تلخی است که آرمان‌های بلند انسانی را ریشخند می‌کند. در دلم بوده است که از شدت رنج‌ها و کثرت شُرور در جهان بکاهم. اما توفیقی نیافته‌ام و خود نیز از این شُرور و بدی‌ها رنج برده‌ام.<br />
این راهی است که من در زندگی پیموده‌ام و آن را شایسته زیستن یافته‌ام و اگر بار دیگر موهبت زندگی عطایم شود، با خوشحالی همین راه را خواهم پیمود.»</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ashoorinejad.com/1390/12/10/%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

