( قصه اي و خاطره اي به ياد نامدارترين يادگار شعر نيمايي )
عباس عاشوری نژاد
از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد بدون اینکه نام و نشانی از فرستنده داشته باشد.
مدت ها برایپیدا کردن فرستنده تلاش کردم حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم اما بی فایده بود.
به هر حال این روند هر سال ادامه داشت. در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش می کردم که فرستنده را حدس بزنم .
قسمتی از شادترین لحظات زندگیم در رویای آن فرو سپری شد . آن انسان پرشور و شگفت انگیز اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود هیچ نام و نشانی از خود بگذارد.
در نوجوانی تصور می کردم فرستندهممکن است پسری می باشدکه دوستش دارم ویا کسی که من او را نمی شناسم اما او کاملا متوجه من است . مادرم هم غالبا در این حدس زدن ها به من کمک می کرد . از من می پرسید : دخترم خوب فکر کن آیا کسی نبودهکه تو به او محبتی کرده باشی و او هم از این راه بخواهد قدرشناسی خود را نشان دهد و بعد دفعاتی را به یاد می آورد که به دیگران کمک کرده بودم زمانی که خانم همسایه با بچه هایش از خرید بر می گشت در بیرون آوردن وسایل از ماشین به او کمک می کردم و مراقب بودم که بچه هایش وسط خیابان نروند . یا حتی آن فرستنده مرموز ممکن بود پیرمردی باشد که او را از خیابان رد می کردم و در فصل زمستان نامه های او را می گرفتم تا مجبور نباشد در آن خیابانهای یخ بسته خود را به خطر اندازد.
مادرم برای وسعت دادن به تصورات من درباره فرستنده آن یاس های سفید به بهترین نحو را یاری می کرد. او می خواست دخترش خلاق باشد و احساس کند که عزیز و دوست داشتنی است نه تنهابرای مادرش ، بلکه برای همه.
هفده ساله بودم که پسری قلبم را شکست . شبی که برای آخرین بار به من زنگ زد آن قدر گریه کردم که خوابم برد، صبح که بیدار شدم بر روی آینه اتاقم با رژلب قرمز نوشته شده بود «با تمام وجود بپذیر ، با رفتن عشق دروغین ، عشق واقعی خواهد رسید».
به آن جمله فکر کردم و فهمیدم که مادرم این جمله را برای تسکین من نوشته است.اما زخمهایی بود که مادرم نمی توانست آنها را بهبود بخشد . یک ماه قبل از پایان سال آخر دبیرستان پدرم باحمله قلبی از دنیا رفت. غم و غصه ، ترس وبی اعتمادی تمام وجودم را فرا گرفت. دیگر هیچ شور و اشتیاقی برای شرکت در جشن فارغ التحصیلی که آن همه برایش تلاش کرده بودم نداشتم.
سک روز پیش از در گذشت پدرم ، من و مادرم برای جشن فارغ التحصیلی لباس زیبایی خریده بودیم، اما لباس اندازه من نبود . وقتی روز بعد پدرم از دنیا رفت به کلی لباس زا فراموش کردم ، امّا مادرم فراموش نکرده بود . روز قبل از جش لباسم به طور شکوهمندانه ای بر روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته شده بود و حتّا از نظر اندازه هم مشکلی نداشت.
مادرم با وجودی که در اوج ناراحتی بسر می برد کاملا" متوجه احساسات فرزندانش بود. او به ما این قدرت را داد که همواره زیبایی ها را ببینیم ، حتّا در بدترین شرایط. در حقیقت مادرم می خواست فرزندانش خود را در آن یاس های زیبا ببینند، دوست داشتنی ، محکم و استوار ، کامل و هم رنگ ، با بویی جادویی و شاید کمی هم پر رمز و راز.
بیست و دوساله بودم که ازدواج کردم، ده روز بعد مادرم از دنیا رفت، همان سال بود که دیگر دسته گل یاس سفید برایم فرستاده نشد.
این داستان که داستان نیست ،زندگی است. حلقه ارتباط و بی ارتباطی یاداشتی است کهدر اولین سالگرد استاد« منوچهر آتشی» می نویسم. داستانی است از نگاه زنی که می خواست فرزندانش حقیقت را در هاله ای از راز و رمزِ یاس های سفید جست و جو کنند، داستانی است از نگاه پیرمرد شاعری که زندگی اش داستانی بود از مهربانی و یاس:
« یاس بوی مهربانی می دهدعطر دوران جوانی می دهد
یاس ها یادآور پروانه اندیاس هاپیغمبران خانه اند
یاس تنها یک سحر مهمان ماستیاس تنها نوگل ایوان ماست
یاس را آئینه ها رو کرده اندیاس را پیغمبران بو کرده اند...»
و اما بعد: بر خلاف بسیاری از اهل اندیشه که می کوشند – به خصوص پس از مرگ استاد فقط و فقط نقاط اشتراک خویش را با او به خاطر بسپارند من نفاط اختلاف خویش را با شاعر پیوسته در خاطز سپرده ام، تفاوت هایی که تا امروز همچنان پا برجاست و نکته زیبا اصلا" در همین جاست که من و استاد در تفاوت با هم بودیم تا اینکه رفته رفته نقطه ی اشتراکی پیدا شد و این نقطه روز به روز بزرگتر شد و دایره ای شد که حلقه ارتباط ما را پیوسته تر کرد حلقه ارتباط ما « ستایش انسان، حقیقت و مهربانی» بود. این نقطه اشتراک اگر چه زیبا بود ولی تفاوت ها نیز همچنان پا برجا بود. تفاوت هایی که درمقام دفاع از آن ها روزی خواهم نوشت ولی امروز ، روز آن نیست چون امروز بسیاری از دوستداران شعر ، آن چنان شاعر را می پرستند که نقدی از او را هر چند عالمانه – بر نمی تابند.
به هرحال در این نقطه اشتراک نیز، تفاوت وجود داشت منتها در این تفاوت نگاه آتشی درست تر از من بود. تفاوت در این بود که در دایره « انسان ، حقیقت و مهربانیِ » من، جمع زیادی از دوستان همفکر بودند که سالها با هم از یک پنجره و یا پنجره هایی همسو جهان را نگریسته بودیم.
در گذر زمان با استاد بود که آموختم هنر اسان بودن : ادراک حقیقت و احساس مهربانی با کسانی است که از پنجره هایی غیر همسو جهان را می نگرند. این را از شعر او نیاموختم ، از سلوکش آموختم ، از سلوکش با من و اما پیشسنه و حکایت این سلوک : آئینه جنوب که به همت مردانه « محمد دادفر» پس از 40 سال وقفه انتشار نشریه ، در بوشهر منتشر شد، جایگاهی بود که من برای « دیدن » و « نوشتن » می رفتم. استاد، دبیر بخش ادبی بود. گاه گاه پس از احوالپرسی معمولی به سراغ شعر ، فلسفه و تاریخ می رفتیم. او از این مباحث تاریخ فلسفه و بیشتر فلسفه تاریخ را جست و جو می کرد تا معرفت خویش را از منظر شعر بسرایدامّا این قصه اگر چه خوش بود ولی دولت مستعجل بود. تا اینکه استاد در پیامد مرگ برادرش به تهران رفت. در این دوران گاهگاهی به بوشهر می آمد و من هیچگاه به استقبالش نمی رفتم البته علت این کم توجهی من به مسائل کاملا" شخصی بر می گردد که همیشه درون حانه را به بیرون ترجیح می دهم، نه به دلیل بی اخترامی به دیگران است و با خود بزرگ بینی که :
« در کوی ما شکسته دلی می خرند و بسبازار خود فروشی از آن سوی دیگر است»
فقط یک بار از مجموعه سالهایی که دبیر همایش های برتر فرهنگ بودم برای سخنرانی دعوتش کردم . در حاشیه همین همایش وقتی که برای قدر دانی و تحویل کارت پروازش به سراغش رفتم ، بسیار شرمنده باز گشتم . شرمنده از روح بزرگ او و دست هایکوچک من ، و در این قصه اخیر القصه این که چون شاید روح پیرمرد شاعر اجازه ندهد، از این حکایت می گذرم.
داشتم می نوشتم که در طی این دوران ، هیچ گاه به اشتقبالش نرفتم و عجب این که در تمام این دوران هر بار که به بوشهر می آمد بی واسطه زنگ می زد. همیشه با خود می گفتم استاد نه که از من – غریبه تنهایی که در اقیانو سی مسکن گزیده است – که از بسیاریاز بزرگان و آشنایان نیز سالهاست نیازش را بریده است. پس دلیل این همه وفا از برای چیست؟
به خاطر می آوردم که شب بزرگداشتش نیز حوصله رفتن به فرهنگ سرا را نداشتم. در اتاق کارم مشغول کار بودم که تلفن زنگ زد، استثنا" را برداشتم. استاد بود. استاد! در آن هیاهوی جمعیت ، در آن شب التهاب و نوازش ، شب عقلانیت و خواهش ، شب ... با صدایی خسته و گرفتهتوام با عصبانیت گفت: « نیایی خودم می آیم» . دست و پایم را گم کرده بودم، حرفی برای گفتن نداشتم ، حتّا روی برای عذرخواهی ... در این حال از گوشی تلفن شنیدم که پسر خاله شاعرم، یار گرما به گلستان آتسی ، حسین عسکری می گفت استاد ناراخت نباشید، برگردید به درون سالن جمعیت منتظرند.
پارسال که 37 ساله بودم استاد به دریا پیوست ولی هنوز صدای مهربانش در گوشم طنین می افکند که هنر انسان بودن : اداراک حقیقت و احساس مهربانی است با آنهایی که از پنجره های همسوی با تو به جهان نمی نگرند.
« ... آمدم از گردِ راه، گرم و عرق ریز
سوخته پیشیانیم ز تابش خورشید
مرکب آشفته یالِ خانه شناسم
سم به زمین می زند که : در بگشایید!
آمده ام تا به پای دوست بریزم
بسنه به ترکم شکار کبک و کبوتر
پاس چنین تحفه خنده ای است که اینک
می بردم یاد رنج و خستگی از سر ...»
«منوچهر آتشی : آهنگ دیگر»
تعداد نمايش: 943
نظرات (27)
نوشتن نظر
Please keep the topic of messages relevant to the subject of the article.
Personal verbal attacks will be deleted.
Please don't use comments to plug your web site. Such material will be removed.
Just ensure to *Refresh* your browser for a new security code to be displayed prior to clicking on the 'Send' button.
Keep in mind that the above process only applies if you simply entered the wrong security code.