... و من هميشه خيلي زود به استقبال بهار ميروم ، شايد اين از ويژگيهاي متولدين ماه فروردين باشد و مردمان جنوب كه عمرشان چون بهارشان كوتاه است ، اما باور كنيد در اين حال و هوا هميشه تكرار ميكنم در خاطر و خاطراتم اين زمستان نيز كه گذشت برف ـ آرامش و سكوتش را تا در اعماقم زيباتر احساس كنم هلهلهي گرم رويش را شكوفه و بهار را تولد دوباره را ....
در دیگ زرین شلغم می پزیم
(مولانا ـ عید ـ من و تو )
عباس عاشوری نژاد
«ایام [عید] بر شما مبارک باد
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمایید». شمس تبریزی
* * *
بهار می آید و بر زمین آبستنِ دانه و سیر آب می رویاند گل های سرخ را و زرد و و نیلوفری را بر بستری از سبزه های لطیف جادویی می آراید جوانه های رویایی را بر شاخه های سردِ زمستانی و می پوشاند شکوفه های مقدس را بر قامت عزیز درختان تا تو و من بنشینیم در سایه سار اهوارایی اش و اندیشه کنیم به حال خویشتن در سکوتی که تنهاترین انعکاس فرزانگی است تا شاید از این اشارت ها، بشارت یابیم به سوی خانه اش، خانه حقیقت، خانه من، خانه تو.
و عجب آنکه از این همه اشارت ها و گفته ها و نوشته های اهل بشارت، ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را و "عادت" و به پیامدش "فراموشی" که می توانست صفای جان ما باشد، بلای جان ما شده است و چه ساده می گذریم از کنار آموزه های فرزانگانِ هر طیف و طایفه که بسیار گفته اند و نوشته اند که حکایت هستی، حکایت مرکز است وپیرامون، مرکزش انسان است و پیرامونش جهان و همه مهره ای در دست او.
و عجب آنکه، ما، برخلاف این هشدارهای هوشمندانه، گاه با سرعت و گاه آهسته ولی به حقیقت پیسوته به سوی اخطار می رویم چون مرکز را وانهاده ایم و به پیرامونش دل بسته ایم.
از جمله این فرزانگان هوشمند و یا بر جمله این فرزانگانِ هوشمند "مولانا جلال الدین محمد" به گویاترین زبان ممکن، زبان حقیقت، زبان اعماق من و تو می فرماید: «یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام. خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست. و اگر جمله را به جای آری و یادداری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی، هیچ نکرده باشی ـ همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صدکار دیگر گزاردی؛ چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هیچ نگزاردی.
اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم، چندین کار از من می آید، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند. همچنان که تو شمشیر پولادِ هندیِ بی قیمتی ـ که آن در خزاین ملوک یابند ـ آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که «من این تیغ را معطل نمیدارم؛ به وی چندین مصلحت به جای می آرم.» یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد دیگ به دست آید. یا کارد مُجَوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که «من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آویزم و این کارد را معطل نمی داری.» جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین ـ که قیمت آن به پولی است ـ بر می آید، چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن؟
حق تعالی تو را قیمت عظیم کرده است. می فرماید که: اِنَّ اللهَ اشتَرَی مِنَ المُؤمِنینَ اَنفُسَهُم وَ اَموالَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّه.»
و همچنین فرموده است: بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم وطب و غیره تحصیل می کنم. آخر، این همه برای توست. اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نر باید و جامه ات را نَکَند و تو را نَکُشد تا تو به سلامت باشی. و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین ـ از ارزانی و گرانی، امن و خوف ـ همه تعلق به احوال تو دارد، هم برایتوست و اگر ستاره است ـ همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست. و اگر ستاره است ـ از سعد و نحس ـ به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست. چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چدین تفاصیل و عجایب ها و احوال ها و عالم های بوالعجب بی نهایت باشد، بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.»
در همین راستا باز می فرماید: «تو را غیر این غذای خواب و خور، غذای دیگر است که اَبیت عِند رَبّی یُطعِمُنی وَ یُسقینی. درین عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری. آخرف این تن اسب توست و این عالم آخور اوست؛ و غذای اسب غذای سوار نباشد، او را به سر خود خواب و خوری است و تنعمی است.
اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است: تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست، اما چون تن غالب است، حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای ـ همچنانکه مجنون قصد دیار لیلی کرد: اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود. چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد، اشتر را در ده بچه ای بود، فرصت می یافت، باز می گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود می آمد، دو روزه راه باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است. اشتر فرو جست و روان شد.»
و چه جالب این هم حکایت ماست که: «می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشتهبا کمال کودنی و بلاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم.
گفت: آنچه داری گرد است و زرد است و مُجَوَّف است.
گفت: چون نشان های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد.
گفت: می باید که غربیل باشد.
گفت: آخر، این چندین قیق را، که عقول در آن حیران شوند، دادی از قوت تحصیل و دانش؛ این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟
اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را، که به ایشان تعلق ندارد، بغایت دانسته اند و ایشان را بر ان احاطت کلی گشته، و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آناست خودی اوست و خودی خود را نمی داند. همه ی چیزها را به حَلّ و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست، و این حلال است یا حرام است. خود را نمی داند که حلال است یا حرام است، جایز است یا ناجایز، پاک یا ناپاک است!»
تمام نقل قولها به نقل از: مولانا جلال الدین محمد بلخی، گزیده فیه ما فیه، تلخیص دکتر حسین الهی قمشه ای، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1377، صص 13 ـ 9
تعداد نمايش: 779
نظرات (28)
نوشتن نظر
Please keep the topic of messages relevant to the subject of the article.
Personal verbal attacks will be deleted.
Please don't use comments to plug your web site. Such material will be removed.
Just ensure to *Refresh* your browser for a new security code to be displayed prior to clicking on the 'Send' button.
Keep in mind that the above process only applies if you simply entered the wrong security code.