این هم از آرزو های بزرگ ماست که زمانی فرا رسد که از منظری " غیر ناستالوژیک " به چند و چون مسائل دیروز و امروز بپردازیم .
اما گویا این هم از سرنوشت ماست که همواره با بیم و امید باز هم در فضايي ناستالوژيك به چند و چون مسائل دیروز و امروز بپردازیم . بی تردید ، هر ملتی میراثی دارد و میراث دور و نزدیک او ، هم برای خودش ارزشمند است و هم دیگران باید با نگاهی احترام آمیز به بنگرند . اما چه باید کرد که در این رسم ارزشمند ، گاه بُد رسمی پدید می آید و آن میراث ، در کجراهه افراط و تفریط یا در برهوت بی حاصلی می انجامد و یا در سیلاب بُد فهمی ، غرقه در آب می شود . جست و جوی آبشخور افراط و تفریط در میراث فرهنگ و تمدن از زوایایی چند ، از جمله زاویه روانشناختی و جامعه شناختی قابل تبیین است . در نگاهی آسیب شناسانه ، این اتفاق نا خجسته را می توان از سر عقب ماندگی از قافله فرهنگ و تمدن منطقه ای و جهانی دانست و یا از سر یاّس و ناشی از نا کارآمدی ساختار های جامعه ، همچنین می توان خود بزرگ پنداری و خود کوچک بینی را از عوامل این اتفاق دانست ، هم می توان کم توجهی و بی توجهی به میراث ملی و دینی را و هم محدودیت های ناشی از اطلاعات تاریخی را و هم …
ادامه مطلب
هر کدام از فرضیات مطرح شده یا نشده را اگر مبنای طرح سئوالاتی روشمند قرار دهیم و از منظری متدلوژیک به " مسائل " بنگریم ، رهیافت هایش هم به شناخت عمیق تر مسائل کمک خواهد کرد و هم به جستن راه هایی برای حل مسائل ، اما نگارنده نه قصد آن دارد که در این مجال اندک به آسیب شناسی فرهنگ و تمدن ایران زمین بپردازد و نه قصد آن دارد که از ارزشمندی این میراث سخنی گوید چرا که حداقل این مورد اخیر را هم فرهنگ عمومی می داند و هم متولیان فرهنگ رسمی . اما چه باید کرد که این دانستن اگر چه از منظر قدمای فرهیخته ما ، در معنای توانستن بوده است {1} ، امروز دیگر آن بار معنایی خود را از دست داده است و بهترین شاهد این مدعا این است که در اکثر قریب به اتفاق متولیان میراث اراده ای آنچنان که شایسته ی فرهنگ و تمدن ماست ، برای حفظ و فهم این فرهنگ و تمدن مشاهده نمی شود و تا سوالی از این دسته مطرح شود به پاسخ همیشگی و ملامت آورِ کمبود اعتبارات و امکانات و … می انجامد ، پس چه نیکوست که از این سخن در گذریم . اما در این مجال اندک ، فقط به طرح سوالی با ذکر مصادیق اکتقا می کنیم و می گذاریم تا شاید دیگران در شرایطی دیگر ، با اندیشه ای ژرف تر در این باره اندیشه کنند . سوال از این قرار است که چرا " مشرق زمین گهواره تمدن و ایران زمین به عنوان سهم بزرگ این تمدن ، در جهان جدید و معاصر به خوابگاه تمدن مبدل شده است ؟ چرا ، آنان که نیاکانشان در هجرتی خردمندانه از غار به دشت آمدند و اقتصاد کشاورزی را به وجود آوردند و به زمین قدرت بهتر روییدن عطا کردند و ابزار تولید را اختراع نمودند و دهکده ها را توسعه دادند و شهر ها را بنیاد گذاشتند و مرکزیت را برگزیدند و قوانین مدنی را تدوین کردند و در اجرای قوانین مصوبه ، نظام های مجریه و قضاییه را پدید آوردند و حق انسانیت را در حد توان خویش به جای آوردند و اعتبار خرد را تفسیر عملی کردند ، امروز ضعیف و بیچاره ، درمانده و وامانده از قافله تمدن تمدن در گوشه ای از این جهان بزرگ با خود می سرایند : " غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی ، که ندارم کدام بار کشم " ( سعدی ) آیا به راستی آنچنان میراثی ، اینچنین سرنوشتی را سزاوار است ؟ اگر از نگاه ایده آل به این سوال بنگریم چه پاسخی می توان داد جز اینکه : شایسته نیست که پدرانی آنچنان بزرگ ، فرزندانی اینچنین کوچک را بپرورند . شایسته نیست که آن ثروت های سرشار که جاده های ابریشم و ادویه شاهدان خاموش آنند ، به چنین فقری بیانجامد . شایسته نیست که آن سروری های غرور انگیز که در دوران باستانش از زبان کتیبه بزرگ داریوش بر سر مقبره او در نقش رستم می خوانیم : " خدای بزرگ است اهورامزدا که آب ها را آفریده ، او زمین را آفریده ، او انسان را آفریده ، ( نیکی های او ) به انسان که وی آفریده ، ارزانی شده است . داریوش ، شاه ، یگانه شاه از شاهان بسیار ، که دارای فرمان های بسیار است . من ، داریوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه ممالک جهان ، از هر زبان ، شاه این ناحیه فسیح الارجاء و وسیع ، پسر وِشتاسب ، هخامنشی ، پارس فرزند پارسی . داریوش ، شاه می گوید : به طلف اهورامزدا اینها هستند ممالکی که من خارج از پارس گرفته ام ، در آنها تسلط دارم ، خراج آنها به من می رسد ، و هر چه از سوی من بدانها فرمان داده شود ، آنها مجری می دارند و تصمیمات من ( مورد احترام ) قرار می گیرد : ماد ، عیلام ، پارت ، هرات ، بلخ ، سغد ، خوارزم ، زرنگ ( سیستان ) ، رخج ، ثته گوش ، قدو ، گندار ، هند ، گیمریان آمیگری ، که کلاه آنان نوک دار است ، بابل ، آشور ، عربستان ، مصر ، ارمنستان ، کاپادوکیه ، ساردس ، یمن که در کنار ... که آن سوی ساحل شط شور سکنی دارند ، اسکودره ، کرسه ... ) {3} و حتی در همین عصر جدید می خوانیم که چون جنکینسون با نامه ملکه " الیزابت " به شاه طهماسب به عنوان " شاهزاده والاتبار ، صوفی بزرگ ، شاهنشاه ایران و مردم پارتو ماد و مرو و بین النهرین " در تاریخ 25 آوریل 1561 به ایران آمد ، شاه او را نپذیرفت و با جمله " ما را به دوستی کفار نیازی نداریم " دستور اخراج او را صادر کرد و یکی از خدمتگزاران را با سینی پر از خاک به دنبال او فرستاد تا هر جا که جنیکسون قدم می گذاشت برای تطهیر ، به جایش خاک بریزد ، {4} آن کشور امروز به گربه ای {5} اینچنین نحیف تبدیل شده که نه مدعیانش ، بلکه عربهای زنجیرش {6} هر روز به چوبی بلرزانند . ایسته نیست که میراث داران آنان که روزی پیش نویس حقوق بشر را اینچنین نوشتند: « اینک که به مزدا، تاج سلطنت ایران، بابل و کشور های چهارگانه را بر سر گذاشته ام، اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا، پادشاهی را به من ارمغان می کند، کیش و آئین و باورهای مردمان را که من پادشاه آنان هستم گرامی بدارم و نگذارم فرمانروایان و زیردستان من، کیش و آئین و دین و روش مردمان دیگر را پست بدارند و یا آن ها را بیازارند. من که امروز افسر پادشاهی را بر سر نهاده ام، تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی را به من ارزانی کرده، هرگز فرمانروایی خود را به هیچ مردمانی تحمیل نکنم و در پادشاهی من، هر ملتی آزاد است. من که پادشاه ایران و بابل و کشورهای چهارگانه هستم، نخواهم گذاشت که کسی به دیگری ستم کند و اگر کسی ناتوان بود و بر او ستمی رفت، من از وی دفاع خواهم کرد و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و ستم کاران را به کیفر خواهم رسانید. من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت کسی، دیگری را به بیگاری بگیرد و به او مزد نپردازد. هر کس آزاد است هر دین و آئینی را که میل دارد، برگزیند و من اعلام می کنم که هر جا که می خواهد سکونت نماید و به هرگونه که معتقد است، عبادت کند، تنها به شرطی که حق کسی را پایمال ننماید و زیانی به حقوق دیگران وارد نسازد. من اعلام می کنم که هرکس پاسخگوی اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به انگیزه این که یکی از بستگانش خلافی مرتکب شده است، مجازات کنند و اگر کسی از دودمان یا خانواده خلاف کرد، تنها باید همان کس را کیفر داد و با دیگر مردمان و خانواده او کاری نیست. تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام برده و کنیز و نام های دیگر خطاب کنند. از اهورامزدا می خواهم مرا (کورش) در تعهداتی که نسبت به ملت ایران و ممالک چهارگانه به عهده گرفته ام، پیروز گرداند.» و شایسته نیست نیاکان کسانی که در اجرای عدالت، صلح و برقراری نیکی اینچنین کوشیدند: « داریوش شاه گوید... آنچه بدی به کار رفته بود، من به خوبی بدل کردم. نواحی ای که بین آن ها (جنگ) بود و همدیگر را می کشتند، آن نواحی... به لطف اهورامزدا، ـ درآن جا همدیگر را نکشتند، و هر یک را من به جای خود مقسر کردم ـ و آن ها تصمیمات مرا اجرا کردند، زیرا که قوی ضعیف را نمی زند و غارت نمی کند... داریوش شاه گوید: اهورامزدا با همه بغان مرا حفظ کنند، من و سرای مرا، و لوحه ای که نوشته شده است!» امروز اینچنین پیوسته و گسترده در معرض هزار و یک اتهام، مبنی بر نقض حقوق بشر و ... باشند. شایسته نیست آنان که حدود سه هزار و هفتصد سال پیش در توسعه و ترقی خط آنچنان کوشیدند که خط را از مرحله «نموداری» یعنی علامتی و «آهنگی» یعنی صوتی به مرحله «الفبایی» در آورند و تکاملی بزرگ در نوشتار را ایجاد کردند و زبان های دیگر ملل متمدن از جمله یونان را ترجمه کردند و در دوره ساسانیان علاوه بر 27 ترجمه از متون اوستا، دیگر متون پهلوی غیر دینی را در 48 متن نوشتند و علاوه بر این، 10 متن پهلوی غیر دینی با عناوین «ماتیکان هزاردستان»، « کارنامک اتخشیر پاپکان»، « یادگار زریران»، «خسرو کواتان و پسری»، «فرهنگ پهلویک»، «آیین نامه نوشتن»، «شهرهای ایران»، «چترنگ نامک»، «درخت آسوریک»، عجایب سرزمین سکستان» درباره مسائل مختلف زندگی نوشتند تا به آن جا که از نظر پیشرفت تمدن و علم و دانش مابین ملل متمدن آن زمان اولین رتبه را دارا بودند، امروز، از نظر متدلوژی و روش شناسی علمی سهمی اندک را در تولید علم داشته باشند و جایگاهی که زمانی معتبرترین جایگاه جذب مغزها بود امروز به اولین و یا مهمترین پایگاه فرار مغزها مبدل شود. شایسته نیست که در عصر تاریکی و خشونت با صداقت هرچه تمام تر، دین مبین صلح جویانه اسلام را برگزیدند تا آنجا که خاتم النبیین، پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) در حقشان فرمود: «لله من عباده خیرتان: فخیره من العرب قریش من العجم فارس» خداوند در میان بندگانش دارای دو خیر و نیکی است. نیکی او در میان عرب قریش است و در میان عجم، ایرانی ها». شایسته نیست که گذشتگان ما، آنان که در شرایط حاکمیت تقلید محض و جمود فکری، با سکوتی سنگین و معنا دار طی دو قرن و مجاهداتی پیگیر و خردمندانه طی چند قرن به تحقیق و آسیب شناسی وضعیت جهان اسلام پرداختند و ره آوردش تفکیک عملکرد خلفای نابکار اموی و عباسی از اسلام منورالفکرانه محمدی (ص) بود و در نهایت به مذهب خردمندانه تشیع گرویدند، امروز در جهان مذهبی نیز به دگماتیسم فکری و مذهبی متهم شوند. ایرانیانی که اسوه و اعتبار خرد و انسانیت امام علی (ع) در وصفشان فرموده بود: «فقد القوا الینا بالسلم و رغبو فی الاسلام» این ایرانیان، افراد دانشمند و بزرگواری هستند، که با کمال میل تسلیم شما (حکومت اسلامی) شده اند و به اسلام گرایش پیدا کرده اند. شایسته نیست که هنر ایرانی که روزگاری دراز از زمان باستان تا دوران جدید، یکی از مهمترین چشم انداز های هنر جهان بوده است تا آنجا که بسیاری از رمز و رازهای هنری آن هنوز بر اهل هنر ناگشوده است و علاوه بر کاخ سازی، در مسجد سازی، مدرسه سازی، موزاییک سازی، فرش بافی، نساجی، سفال سازی، صنعتگری، پارچه بافی، نقاشی، خطاطی، شهره روزگار بوده است تا آنجا که حتی درباره بازار سازیش از زبان هنرمند بزرگ جهان به نقل از محقق شهیر انگلیسی خانم خانم کریستبن پرایس درباره بازار میدان شاه ] امام[ اصفهان می خوانیم: «بی گمان بازاری است که در پهناوری و دلپسندی برابر است با بهترین بازارهای جهان» شایسته نیست میراث داران آنان که نام هر کدام از نامداران ادب کلاسیکشان چون فردوسی، نظامی سعدی، خواجو، حافظ، مولانا، صائب و ... می تواند آبرویی عظیم برای یک ملت باشد و فرهنگ عمومی تحت تاثیر اندیشه هایشان به فرهنگستان مبدل شود، دچار هزار و یک مشکل، مسئله آسیب و حتی بحران فرهنگی باشد. شایسته نیست که وارثان سازندگان و نوازندگان دستگاه های اصیل و روح نواز موسیقی ایران همچون «باربد»، «سرکش» و «نکیسا» که شهرت جهانیشان تا دورترین نقاط چین گسترده .بود و حتی موسیقی دانان بزرگ عصر جدید و معاصرش اعتبار جهانی دارند، اینچنین مجذوب هیاهوی گاهاً بی معنا و کم معنای موسیقی غرب شوند. و شایسته نیست و ... البته خواننده آگاه و فرهیخته می داند که این ناشایستگی ها ریشه در هرگونه عوامل فلسفی، تاریخی، جغرافیایی، سیاسی، روانشناختی، جامعه شناختی، اقتصادی و ... که دارد حداقل مسبوق به سابقه 300 سال اخیر است و نسل ما وارثان این ناشایستگی هاست. به عنوان پایان بحث، اگر از منظره ای دیگر به این سرشت سوگنامه میراث زندگی بنگریم. گویا ما شایسته هر آن چه هستیم که داریم و اساساً هر ملتی شایسته هر آنچه هست که دارد. افتخار به میراث فرهنگی و مدنی زمانی به واقع افتخار است که میراث بران، میراث پروران باشند. نگارنده، گاه با خود می اندیشد که چون بسیاری از نام آوران فرهنگ و تمدن امروز چون فرانسه، انگلیس، ژاپن، آلمان، آمریکا و ... فاقد فرهنگ و تمدنی بزرگ و آبرومند بوده اند، شاید بتوان یکی از ریشه های عقب افتادگی مدنی را در میراث فرهنگ و تمدن سترق شرق جستجو کرد. شاید آن عظمت فرهنگ و تمدن گذشته، نگذاشته است که روی ما به درستی از گذشته به سوی حال و آینده برگردد. شاید غرق در افتخارات گذشته بودن... شاید ... با این اوصاف و آنچه که به وصف نیامد، انگار چاره این نیست و نگارنده باید دیگر بار به خویشتن بنگرد و پرده را دیگر کند و با خود از زبان اخوانش بسراید:
«.... ای پریشان گوی مسکین! پرده دیگر کن
پور دستان، جان ز چاه نابرادر، در نخواهد برد،
کوسهامان جاودان خاموش،
تیرماهان بال بشکسته. مرد، مرد، او مرد.
داستان پور فرخزاد را سر کن
. آنکه گویی ناله اش،ا زقعر چاهی ژرف می آید
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه. نالد و موید،
ما فاتحان شهرهای رفته بربادیم
راویان قصه های رفته از بادیم موید و گوید:
کس به چیزی، یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را، «آه، دیگر ما فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم.
گویی از شاهی است بیگانه.
یا ز میری دودمانش منقرض گشته...»
بر بکشتی های موج بادبان از کف،
تیغ هامان زنگ خورد و کهنه و خسته،
* براي اطلاع از كتابنامه و ارجاعات با پست الكترونيك تماس حاصل فرماييد .
تعداد نمايش: 3305
نظرات (29)
نوشتن نظر
Please keep the topic of messages relevant to the subject of the article.
Personal verbal attacks will be deleted.
Please don't use comments to plug your web site. Such material will be removed.
Just ensure to *Refresh* your browser for a new security code to be displayed prior to clicking on the 'Send' button.
Keep in mind that the above process only applies if you simply entered the wrong security code.