افسوس که ما در زمین و زمانه ای زندگی می کنیم که گوش آدم ها به کلام های زیبا و مقدس توجه نمی کند. هر روز به یک زبان، شیوه و ادبیات، گاه با زبان ادبیاتِ استبداد، گاه دموکراسی، گاه با بیان کفر و گاه دین و … بر طبل جنگ و خصومت و دشمنی کوبیده می شود. نفس امّاره بر ناخودآگاه ما مستولی شده است و به اشکال مختلف تحت تاثیر این ناخودآگاه به جنگ با همنوعان خویش برخاسته ایم. دیگر کلام های مهر و محبت در زندگی ما کمترین حضور را دارند و این است دنیای ما: جنگ، دشمنی، دروغ،، قتل، ناامنی، بیماری، طلاق، تنهایی و هزار درد بی درمان که بر جان و دل ما ریخته است. پیامبران و آیه های محبت را در زندگی ما جایی شایسته نیست و قصه ها که زمانی ما را از غم ها و کینه ها بر حذر می داشت، جای خود را به الواح فشرده ی وحشت داده اند، بچه ها با این ها بزرگ می شوند و چون بزرگ شدند، چگونه می توان انتظار رفتار آموخته هایشان را نداشت؟ در این فضای پلشت با هم قصه ای دیگر بخوانیم تا اندکی از دردهایمان بکاهیم: «در روزگاران دور، رنگ ها با یکدیگر جدال داشتند و هر یک خود را برتر، زیباتر و مفیدتر و محبوب تر از دیگری می دانست.
رنگ سبز می گفت: همه می دانند که من مهم ترین رنگ هستم. من نشانه ی زندگی و امیدم. برگ درختان و رنگ چمن سبز است. اگر سبزی نباشد، همه ی حیوانات خواهند مرد. کافی است نگاهی به طبیعت بیندازید و حضور مرا در گستره ی هستی ببینید.
رنگ آبی سخنان او را قطع کرد و گفت: تو فقط به زمین فکر می کنی. کافی است کمی به دریاها و آسمان نگاه کنی. مگر نمی دانی که حیات روی زمین بر اثر وجود آب است؟ ابرها آّب دریا را به زمین ارزانی می کنند و آسمان، آسمان آبی صلح و آرامش را ارزانی می کند. بدون آرامش رنگ آّبی شما هیچ هستند. رنگ زرد لبخندی زد و گفت: من گرمی و شادمانی به جهان می بخشم. خورشید و ماه به رنگ من هستند. نور ستارگان از من است. هرگاه به گل آفتابگردان نگاه می کنید، لبخند زندگی را در او می بیند. بدون وجود من شما لذتی از زندگی نخواهید برد.
رنگ نارنجی به سخن آمد که : من رنگ سلامتی و توانایی ام. اگرچه من را زیاد نمی بینید ولی وجود من برای حیات انسان ضروری است. بیشتر ویتامین ها در میوه هایی است که به رنگ من هستند. در لحظات حساس طلوع و غروب خورشید، این رنگ من است که در آسمان خودنمایی می کند. هنگامی که زیبایی رنگ من جلوه می کند. هیچ کس حتی به سایر رنگ ها فکر هم نمی کند. رنگ قرمز دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد زد: من فرمانروای شما هستم. من رنگ خون هستم و خون زندگی بخش است. من رنگ شجاعت و خطرم. من انگیزه مبارزه ام. من خون ها را به جوش می آورم. بدون من زمین نیز همچون ماه خالی از زندگی خواهد شد. من رنگ هیجان و عشقم.
بنفش با لحنی اعتراض آمیز و با تکبری خاص گفت: من رنگ قدرت و اشرافیت هستم. سلاطین و بزرگان همیشه من را برمی گزینند زیرا من نشانه ی برتری، هوش و اقتدارم. مردم هرگز در مقابل من سوال نمی کنند. آنان گوش می سپارند و اطاعت می کنند.
رنگ نیلی که تا آن زمان ساکت بود، به سخن آمد و گفت: به من فکر کنید، من رنگ سکوت هستم، شما به ندرت به سکوت می اندیشید ولی بدون من شما آرامش نخواهید داشت. من نشانه ی تفکر و انعکاس ذهن هستم. شفق و عمق آب ها از من است، شما برای توازن و اعتدال به من نیاز دارید. من رنگ دعا و آرامش درونی هستم. بار دیگر بین رنگ ها هیاهویی به پا شد و هر یک مدعی بود که بهترین و برترین است. همهمه ای به پا شد و با هم گلاویز شدند. ناگهان برقی مهیب زد و صدای رعد به گوش رسید. طوفانی غرید و باران شروع به باریدن کرد. رنگ ها از ترس آرام شدند و به کنار یکدیگر خزیدند تا با در کنار هم بودن بر ترسشان غلبه کنند.
در میان غرش طوفان و رعد، باران شروع به سخن گفتن کرد: شما رنگ های نادانی هستید. با یکدیگر نزاع می کنید. سعی می کنید خود را برتر از دیگران نشان دهید. آیا نمی دانید هر کدام از شما برای منظور خاصی خلق شده اید که یکتا و بی همتاست؟ دست به دست هم دهید و نزد من بیایید. رنگ ها به فرمان باران دست به دست هم دادند و کنار هم آرام گرفتند. باران ادامه داد: از این پس بعد از بارش هر باران، شما دست در دست هم خواهید گذاشت و وجود خود را در گستره ی آسمان به نمایش می گذارید تا نشانه صلح و آرامش باشید. رنگین کمانی که شما می سازید، نشانه ی امید به فرداست. زمانی که باران، جهان را می شوید و پاک می کند، رنگین کمان در آسمان ظاهر می شود تا به ما احترام به یکدیگر را یادآوری کند.» *
آذر ۲۷

دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ در ۸:۴۹ ق.ظ
سلام بر استاد فهیم ما
نادانی رنگ ها جای تاسف دارد اما جای شکرش باقی است که باران ناصح عاقل و فهمیده ای است و می تواند رنگ ها را از نادانی شان باخبر کند و در مسیر صحیح هدایت نماید.
این بزرگترین شانس رنگ هاست.
منتظر مطالب بعدی هستم….
سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ در ۸:۴۸ ب.ظ
سلام بر استاد عزیز…یلداتون مبارک….
از داستان زیبای رنگ ها کمال استفاده را بردم.
دلتان شاد و اندیشه اتان سترگ.
سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ در ۹:۴۳ ب.ظ
درود استاد توانا و شب چلّه تان پدری. تفاهم همۀ رنگهای چهار فصل را برایتان آرزومندم.
سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ در ۹:۵۰ ب.ظ
یلدا به کام. شادترین باشید.
چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ۷:۴۲ ق.ظ
سلام استاد…خسته نباشید
داستانتون بسیار زیبا بود.
میخاستم یلدا رو بهتون تبریک بگم
بلند ترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد
این یعنی بوسه گرم خدا بر صورت زندگی
وقتی همه چیز یخ میزند.
چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ۸:۵۳ ق.ظ
با سلام وعرض ادب
ان شا ا.. همواره شاد و تندرست و موفق باشید.
شنبه ۳ دی ۱۳۹۰ در ۸:۴۸ ب.ظ
سلام بر استاد همیشه عزیزم.
درمیان این همه رنگ نهان
چاره ی ماچیست جز رنگین کمان؟
من همیشه ریزه خوار این خوان پرنعمتم و یاد و خاطره ی شما برایم تداعی عشق است و زیبایی و مهمتر از همه “انسان”
تندرست و شاد باشید
دوشنبه ۵ دی ۱۳۹۰ در ۹:۱۳ ق.ظ
آرامش زیبای حضورتان همیشه در قلب ماست ومن شاگردی با تمام شور هیجان در کوچه های جمعیت سرگردان گاه راه راگم وگاه راه را …
دوشنبه ۵ دی ۱۳۹۰ در ۷:۰۹ ب.ظ
هر شب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
———————————————————————————————————
سلام به استاد فرهیخته ام.
عقربه به حضور سبز شما صرفا مشتاق نیست،بلکه پیش و بیش از آن محتاج است
شاگرد کوچک شما،فراز
دوشنبه ۵ دی ۱۳۹۰ در ۷:۲۴ ب.ظ
سومین شماره مجله الکترونیکی عقربه
منتشر شد : ا
http://www.aghrabe.com
سخن سردبیر
عقربه به وقت اندیشه فراز بهزادی
.
شعر
حمیدرضا اکبری (شروه)
عقیل تشانیزاد
محمدعلی حسنلو
رویا زرین
پوریا سوری
ساغر شفیعی
آیدا عمیدی
راد قنبری
مسعود ضرغامیان
حسین مهدوی
سعید مهیمنی
.
نقد و نظر
چهرهها: ویژهی ایرج صغیری
پیرمرد و دریا رضا شبانکاره
صغیری در یک نگاه حمیدرضا ریشهری
صغیریِ نمایشنامهنویس جهانشیر یاراحمدی
دلنوشتهای برای ایرج صغیری نصرالله قادری
صغیری پرچمدار تئاتر آیینی در جنوب ایران محمد مظفری
«قلندرخونه» از زاویه ای دیگر اردشیر محمودی فرد
.
داستان
تخیل «هاروکی موراکامی» ادیب ژاپنی سام اندرسون ترجمهی ونداد زمانی
یکشنبهی سیاه مهدی فاتحی
هو هو … چی چی … فرهاد حیدری گوران
قطع برق دابلیو. وی. میلر ترجمهی سارا خلیلی راد
.
هنرهای تجسمی
صدای بز دانشکده هنر (مجسمه) طیبه هراتی
.
ترانه
عقربه به وقت ساعت فراموشی (نگاهی به آلبوم ساعت فراموشی با صدای رضا یزدانی) نگین باهر
و ترانههایی از
فائزه امینی
مهلا سلیمانی
مهدی موسوی
.
نمایش
تیک نمایش از تاکهای مجله عقربه دبیر (محمدرضا کبگانی)
سکته قلبی بر اثر خوشحالی مفرط محمدرضا کبگانی
————————————————————————————————
شناسنامه موقت مجله الکترونیکی عقربه :
……………
سر دبیر : فراز بهزادی
behzadi.faraz@gmail.com
……………
دبیر شعر : نجمه زارعی
najmeh_zarei@yahoo.com
…………….
دبیر هنرهای تجسمی : طیبه هراتی
t_harati@yahoo.com
…………….
دبیر ترانه : میثاق بوالحسنی
misagh.bolhasani@yahoo.com
…………….
دبیر نقد و نظر: رضا شبانکاره
shabankareh1362@gmail.com
…………….
دبیر داستان: مجتبا صولت پور
mja.solatpoor@gmail.com
…………….
دبیر نمایش: محمدرضا کبگانی
kabgani.mohamadreza@gmail.com
…………
مدیر اجرایی: علی کبگانی
hodad1980@gmail.com
………..
ارتباط با ما:
aghrabe1@gmail.com
…………….
عقربه
√یک مجله فرهنگی-هنری است وبه هیچ وجه وارد مباحث مستقیم سیاسی نخواهد شد
√ به صورت خصوصی اداره شده و وابسته به هیچ نهاد دولتی یا غیر دولتی نمی باشد
√ از انتشار آثاری که قبلا در نشریات کاغذی یا الکترونیکی و یا به صورت کتاب منتشر شده اند،معذوراست(مگر در شرایط خاص)
√ از تنوع و تکثر حمایت نموده و لزوما موید همه آرائ نویسندگان خود نیست
—————————-
+ ضمنا عقربه، نظراتی که بدون اسم باشند و یا با حروف لاتین(به باصطلاح زبان فارسی) نوشته
شده باشند را برای انتشار تایید نمی کند.
جمعه ۹ دی ۱۳۹۰ در ۸:۲۴ ق.ظ
سلام استاد بزرگوار.
مطلبتان مفید و بسیار زیبا بود و خیلی استفاده کردم.
از حضورمهربانتون هم ممنوم و از تاخیرم عذر میخوام. با اجازه نام شما را به لین کهایم افزودم تا بهتر از محضرتان بهره ببرم.
سلامت باشید
شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰ در ۶:۵۲ ب.ظ
همه از طبیعت به انسان ، از خویش زیستن به « چگونه زیستن » ، از سعادت به حیرت ، از واقعیت به حقیقت ، از بیرون به درون ،
از سیرآبی به عطش ، از یقین به تردید ، از بسندگی به کمبود ، از علم به فلسفه ، از تکنیک به احساس ، از جبر به عصیان ،
از ماتریالیسم به ایده آلیسم ، از ایدئولوژِی به تحلیل ، از ناتورالیسم ادبی به رئالیسم و از آن به سمبولیسم و رمانتیسم و از آن به سورالیسم .
و از ما به من و از جمعیت به تنهایی و از هیستوریسم ، پسیکولوژیسم ، دترمی نیسم به آزادی ، اراده و عصیان و بالاخره به اگزیستانسیالیسم می رسند .
هگل انسان را به ایده ی مجرد اولیه و خودآگاهی مطلق می رساند . نیچه به نیهیلیسم قاطع و عام که در ان هیچ نیست جز انسان و یا سپاس از علم که
آدم را از خود غافل می کند به خود رجعت می دهد و هایدگر از تمدن و زندگی که در پس آن انسان خاموش قربانی می شود و مسخ و به شناخت خویش
به وسیله ی خویش می خواند ، علم حضوری ! و برکلی جهان خارج را نفی می کند که همه ساخته ی آدمی است و به نوهی سخن هگل را تکرار می کند
که تنها معقول موجود است و سخن عرفان ما را که عالم و معلوم یکی است و کامو که جهان خارج را پوچستانی عبث می بیند و
انسان را که در آن گناهکاری است بیگناه و طاعون زده ای است بی تقصیر ، و سارتر که جهان را هیچ در هیچ می داند و انسان را در آن غریبی که
راه به جایی ندارد و به گفته ی هایدگر در این هستی پرتاب شده است و خود باید دردناکانه و نومید برای خویش کاری کند و کافکا که به مسخ می رسد
و بکت که به انتظار بیهوده ی گودوئی که نیست و یونسکو به « کرگدن » و الیوت که به « ترزیا » یک انسان خنثی ، هم مرد و هم زن و نه مرد و نه زن .
و بالاخره جامعه ی جدید که از اومانیسم علمی رنسانس به لیبرالیسم و دمکراسی شورانگیز قرن هفده و هجده و از آن به سیانتیسم و مکتب سازی فلسفی
و ماترالیسم و کمونیسم قرن نوزده و از آن به فاشیسم اوایل قرن بیستم و از آن آنارشیسم و اضطراب و عصیان و در هم ریختن همه چیز
و همه چیز حال و حال نه دیگر دین و نه دیگر دنیا ، نه فلسفه و نه علم ، نه راه و نه قانون … هیچ .
نیهیلیسم ، حیرت ، طغیان
و
تنهایی .
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ در ۶:۲۶ ق.ظ
سلام استاد. خسته نباشید. قرار بود که نمونه سوالات درس تاریخ تحلیلی اسلام رو بر روی سایت قرار بدید. ولی تا حالا روی سایت نیومده. ممنون می شم اگه وقت می ذاشتید و نمونه سوالات رو بر روی سایت قرار بدهید. با تشکر
چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ در ۳:۱۳ ق.ظ
سلام واقعا شرمنده ام اگرچه قول قطعی نداده یودم.
جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ در ۶:۲۷ ب.ظ
غزل ۴۱۵
ای پـیــک راسـتـــان خـبـــــــر یـــــار مـا بـگو
احـوال گـل بـه بـلـبـل دسـتــانسـُـــــرا بـگو
مـا مـحـرمـان خـلـوت انـسـیـم غـم مـخــــور
بـا یـار آشــنــــــــا سـخـن آشــنـــــــــا بـگو
بـرهـم چـو میزد آن سـر زلـفـیـن مشکبـار
بـا مـا سـرِ چـه داشـت ز بـهـر خــــــدا بـگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گـو ایـن سـخـن مـُعـایـنـه در چشم ما بـگو
دروود ؛
“سـتـیـغ سـخـن” با شرح این غزل به روز شد ، چشم به راه حضور سبزتان هستیم.
مـانا باشید و سربلند!
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۰ در ۵:۵۲ ب.ظ
سلام استاد عزیز!
داستان جالبی بود …
جنگ و دروغ و ریا جامعه را جامعه ی جهانی را فرا گرفته است. قدرت فعلا” جای همه چیز و همه ی خوبی های بین انسان ها را گرفته است. جوامع فقط برای نابودی یکدیگر با هم متحد می شوند . نه برای عمران و آبادی و برقراری صلح و آرامش.
این جهان رو به سقوط است رو به نزول . فکر ها در پی هم می آیند تا انسان ها یکدیگر را از پای بیاندازند … نمی دانم ..
حس غریبی ست …
امیر تنها رو دیدم اینجا خوشحال شدم!!
جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۰ در ۷:۳۹ ب.ظ
سلام بر استاد نازنین ما.
منتظریم این خانه با نوای گرم شما زنده شود…..
دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۱:۱۷ ق.ظ
با درود
استاد گرامی با شعری جدید بروزم و منتظر نظر گهرمند شما
موفق باشید[گل]