اکثریت قریب به اتفاق انسان شناسان بر این نکته ناکید دارند که انسان همان است که می اندیشد . در این یاره گفتنی است که اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان تعلیم و تربیت هم بر این اعتقادند که اولین و مهم ترین قدم در جهت رشد و تکامل هر فرد این است که انسان را متقاعد نمود که او اشرف مخلوقات است و باید متناسب شان و جایگاه خویش رفتار کند یعنی انسان بزرگ است و حق ندارد کوچک اندیشه کند و بنابر این حق ندارد کوچک رفتار کند چرا که هر کس بزرگ اندیشه کند ؛ رویاهای بزرگ در سر بپروراند ؛ سخنان بزرگ بگوید و بزرگ رفتار نماید بدون شک سرنوشتی بزرگ و شکوهمند خواهد داشت در غیر این صورت سرنوشت دیگری در انتظار اوست. به همین مناسبت داستان کوتاه و زیبای زیر را از سترگ ترین رمان نویس جهان معاصر ” گابریل گارسیا مارکز” می خوانیم:
” کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن”

دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ در ۵:۱۶ ب.ظ
گاهی این داستانک ها چنان فوق العاده اند که …
مثل بعضی از جملات قصار …
صد افسوس که چه راحت از یاد میرن وقتی هنگامه ی عمل از راه میرسه
سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ در ۸:۴۱ ق.ظ
سلام
همگی ما ایرانی ها از طریق داستان و تمثیل همه چیز را بهتر یاد می گیریم و این نوع آموزش بنام آموزش شتابنده شهرت بسیار دارد که جنابعالی به خوبی از آن بهره گرفتید.
و اما گابریل گارسیا مارکز نویسنده صاحب نام که با نگارش کتاب صد سال تنهای به اوج شهرت رسید….
انتخاب بسیار زیبا جذاب و آموزنده
دانش آموز همیشگی شما
باسپاس
چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ در ۵:۵۸ ب.ظ
سلام استاد عزیز
مارکز به باور و اندیشه مردم احترام می گذارد و در داستان هایش آنها را بارور می کند ..
……..
این داستان علاوه بر نکات اموزشی یی که داشت من رو به یاد یه خاطره خیلی دور انداخت ..
توی کوچه ی ما یک مرغ با چند تا جوجه اش بودند که برای خوردن دانه بیرون می آمدند ، یک روز که ایستاده بودم و نگاه هشان می کردم .یک دفعه یک “مرغ عشق”سبز رنگی؛ که نزدیک به زمین پرواز می کرد ، از بالای سرشان عبور کرد . مرغ به خیال اینکه این پرنده قصد ربودن جوجه هایش را دارد به طرز خیلی عجیبی به پرواز در آمد و در حدود یک متر ارتفاع از سطح زمین و در حدود صد متر مسافت را به دنبال پرنده پرواز کرد …
پرواز مرغ در خاطرم بود که رویای عقاب خروس نشان مارکز آن را در کامنت شما جای داد ..
چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ در ۱:۳۶ ب.ظ
هر که در این جمع شدو با تو نشست/کوزه دورو برش را خود شکست/فکر اینم چه کنم ای مهربان یار/سخنانت الحق که بر دلم نشست/
چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ در ۶:۵۱ ب.ظ
سلام استاد عزیز
عید را با یک روز تاخیر خدمت شما تبریک می گویم ..البته دیروز مثل اینکه موفق به این کار نشده ام ..!
پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ در ۷:۱۸ ق.ظ
۰۰۶۰۱۴۷۱۵۲۰۸۰
saadabadimh@gmail.com
شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ در ۵:۲۰ ق.ظ
غزل۴۱۱
تـاب بـنـفـشـه مـیدهـد طـُــرّهی مُـشک ســای تـو
پــردهی غـنـچــه مـیدرد خـنـــدهی دلـگـشــــای تـو
ای گـل خـوش نـسـیـم مـن بـلـبـل خـویش را مسوز
کـز سـر صـدق میکنـد شب همه شب دعـــای تـو
مـن کـه مـلـــــول گـشتـمـی از نـفـس فـرشـتــگـان
قـال و مـَقـــــــــال عـالـَمـی مـیکـشـم از بـرای تـو
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ؛
“ستیغ سخن” با شرح این غزل به روز شــد.
منتظر حضور شما هستیم
مـانا باشـیــــد.
یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ در ۹:۳۸ ب.ظ
سلام بر استاد فرزانه ی ارجمندو نازنین!
این داستان موجز پرمغز درست بیان همین جمله ست که : “تو همانی که می اندیشی”!
و اگر انسان تمام عمر بکوشد تا ذره ای از تفکر خود را بسازد یا بازسازی نماید ارزشش را دارد.
برای شما که سراسر اندیشه اید آن هم از نوع خوب و مثبتش آرزوی سلامتی و شادی دارم
چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ در ۸:۳۲ ب.ظ
سلام بر استاد بزرگوار و اندیشه ی ستر گشان…
به واقع که به موضوع خوبی پرداخته اید(( ما همانیم که می اندیشیم)).
و کاش هر انسانی در باره ی خودش بهترین ها را بیندیشد!
شاد باشیدو تندرست.
جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰ در ۳:۱۱ ب.ظ
سلام استاد عزیز!
آتش زدن پوستر” آقای آتشی” در بوشهر حقیقت دارد؟
شنبه ۵ آذر ۱۳۹۰ در ۶:۳۱ ق.ظ
سلام
من بی صبرانه منتظر مطلب جدیدهستم استاد.
بازهم سر می زنم….
چهارشنبه ۹ آذر ۱۳۹۰ در ۱:۲۰ ب.ظ
با تشکر وآرزوی موفقیت بیش از پیش برای جنابعالی و با تشکر از زحمات شما استاد گرامی مثل همیشه زیبا و درس گرفتنی بود .
یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ در ۹:۴۸ ق.ظ
سلام بر استاد علم واخلاق
فقط میتوانم بگویم بینهایت از شما سپاسگزارم چرا که در هیچ جای این دنیا واژگانی برای تقدیر از یک معلم نمیتوان یافت…
شاد باشید
دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۰ در ۸:۴۳ ق.ظ
سلام استاد عزیز!
این ایام را خدمت شما تسلیت عرض می کنم!
……..
مدتی هست که آپ نکرده اید!!؟
هر جا هستید خوب و سلامت باشید..[گل]
دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۰ در ۲:۰۳ ب.ظ
عقربه شماره ی دوم منتشر شد
با پرونده ی ادبی علی باباچاهی
http://www.aghrabe.com
تارنمای ماهانه ی ادبی، هنری عقربه به گرمی از آثار ارسالی شما در حوزه های زیر استقبال می کند و منتظر دریافت آثار شماست.
سخن سردبیر
صیانت از گوهر نقادی فراز بهزادی
….
شعر
علی رضا بهنام
جلال خسروی
مجتبی شفیعی
فریاد شیری
جواد قاسمی
نادیا قاسمی
داریوش معمار
محمدرضا بیگناه
…
ترجمه شعر
شعری از مجموعه “آریل” سیلویا پلات کاوه بهزادی
…
نقد و نظر
چهرهها (علی باباچاهی) :
باباچاهی در وضعیت شعر پسانیمایی سریا داوودی حموله
تکههایی از سخنرانی علی باباچاهی اکبر قناعت زاده
برشی از “با باباچاهی بودن” محمد آشور
دویدن به سمت نامعلوم احسان مهدیان
این آنتی تزِ نامتقارن اکبر قناعتزاده
تکرار در شعر باباچاهی محمد لوطیج
بازخوانی شعر اسباببازیِ علی باباچاهی محمد لوطیج
اینترنت، یکطرفه عاشق من است گفتگوی عقربه با علی باباچاهی
…
سایههای اجتماعی مینا درعلی
نقد “زن در ریگ روان” طبق آراء یونگ لیلی مسلمی
…
داستان
تنها بازماندهی خیال (دنیای داستانی خوان رولفو) مجتبی صولت پور
خاطرهای تلخ و غیرمنتظره // اد پارک مصطفی رضیئی
ماجرای پسمانده من // حنیف قریشی حمید پرنیان
سیاه و سفید حمید اصلانیان
…
هنرهای تجسمی
رنگهای منحنی طیبه هراتی
…
اندیشه
زندگی آرمانی (طرح عقلانیت و معنویت) سخنرانی مصطفی ملکیان
تاملاتی درباره “طرح عقلانیت و معنویت مصطفی ملکیان” رضا کلاهی
…
ترانه
اشکها و لبخندها (عبوری بر تصنیف «ای ایران») مهدی موسوی
و ترانههایی از :
مینو ابراهیمیان
مجتبی ابطحی
وحید روشن ضمیر
محمد نویری
———————————————————————————
شناسنامه موقت مجله الکترونیکی عقربه :
……………
سر دبیر : فراز بهزادی
behzadi.faraz@gmail.com
……………
دبیر شعر : نجمه زارعی
najmeh_zarei@yahoo.com
…………….
دبیر هنرهای تجسمی : طیبه هراتی
t_harati@yahoo.com
…………….
دبیر ترانه : میثاق بوالحسنی
misagh.bolhasani@yahoo.com
…………….
دبیر نقد و نظر: رضا شبانکاره
shabankareh1362@gmail.com
…………….
دبیر داستان: مجتبا صولت پور
mja.solatpoor@gmail.com
…………….
ارتباط با ما:
aghrabe1@gmail.com
…………….
عقربه
√یک مجله فرهنگی-هنری است وبه هیچ وجه وارد مباحث مستقیم سیاسی نخواهد شد
√ به صورت خصوصی اداره شده و وابسته به هیچ نهاد دولتی یا غیر دولتی نمی باشد
√ از انتشار آثاری که قبلا در نشریات کاغذی یا الکترونیکی و یا به صورت کتاب منتشر شده اند،معذوراست(مگر در شرایط خاص)
√ از تنوع و تکثر حمایت نموده و لزوما موید همه آرائ نویسندگان خود نیست
—————————-
+ ضمنا عقربه، نظراتی که بدون اسم باشند و یا با حروف لاتین(به باصطلاح زبان فارسی) نوشته
شده باشند را برای انتشار تایید نمی کند
پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ در ۷:۱۸ ب.ظ
داستان زیبایی بود و وقتی خوب به آن فکر کنیم می بینیم این داستان ماست، ما که مطابق تعریفی از مذهب خود، بال و پرمان را بسته ایم
در حالی که شاید حقیقت، چیزی به غیر از این بوده و به ما پر پرواز تا بیکران ها را می داده است.