چند مقاله و یادداشت ارزشمند در ادبیات تعلیم و تربیت

انسانم آرزوست دیدگاهتان را بیان کنید

به دانشجویان عزیزم  در مقطع کارشناسی ارشد پیشنهاد می کنم پیرو مباحث کلاسی ، مطالب زیر برای درک بهتر و مدرن تر مفهوم تعلیم و تربیت بخوانند. این مقالات همچنین قابل استفاده در مقدمه ؛ متن و ادبیات رساله ها و مقالات می باشد.

مفهوم شناسی در باب تربیت 

 دکتر خسرو باقری  اشاره : تربیت اسلامی عنوانی است که استعمال فراوان یافته و برای نشان دادن طرح اسلام در ساختن و پرداختن انسان به کار می رود. در بحث حاضر که به کوشش دکتر خسرو باقری عضو محترم هئیت علمی دانشگاه تهران و به قصد تجزیه و تحلیل مفاهیم ،مطرح شده است ، ابتدا عدم کفایت واژه تربیت در رساندن منظور فوق بیان می شود ، سپس با توسل به فرهنگ قرآن، کوشش شده است مفهومی بدیل جایگزین گردد. واژه تربیت از ریشه ربو و باب تفعیل است.(۱) در این ریشه معنای زیادت و فزونی اخذ گردیده است و در مشتقات مختلف آن، می توان این معنی را به نوعی بازیافت. مثلا به تپه ربوه(۲) گفته می شود زیرا نسبت به سطح زمین برآمده است، نفس زدن را ربو می گویند، به سبب اینکه موجب برآمدن سینه است.(۳) ربا نیز از آن رو که زیادتی بر اصل مال است، بدین نام خوانده می شود. البته در لسان شرع، تنها به نوع خاصی از زیادت بر اصل مال، ربا اطلاق شده، نه به هر گونه زیادتی; فی المثل، برکت که نوعی زیادت بر اصل است(۴) ربا (به معنای شرعی) محسوب نمی گردد(۵). بنابراین واژه تربیت با توجه به ریشه آن، به معنی فراهم آوردن موجبات فزونی و پرورش است و از این رو به معنی تغذیه طفل به کار می رود.(۶)اما علاوه بر این، تربیت به معنی تهذیب(۷) نیز استعمال شده که به معنی زدودن خصوصیات ناپسند اخلاقی است.(۸) گویا در این استعمال، نظر بر آن بوده است که تهذیب اخلاقی، مایه فزونی مقام و منزلت معنوی است وا زاین حیث می توان تهذیب را تربیت دانست. در قرآن، مفهوم تربیت (از ریشه رب و) چندان مورد توجه قرار نگرفته است و اگر جستجوگری بخواهد با پی جویی این واژه و موارد استعمال آن در قرآن، اصطلاحا تربیت اسلامی را تبیین کند، توفیقی نخواهد یافت. در مواردی که این کلمه در رابطه با انسان به کار رفته، عمدتا مفهوم رشد و نمو جسمی مراد بوده است، چنان که در آیات زیر مشهود است: و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا اسرا : ۲۴٫ و بگو خدایا بر والدین من که مرا در کودکی تربیت کردند رحم نما. کلمه صغیر (کوچک) در برابر کبیر بزرگ است و این قرینه ای است بر آن که تربیت در این آیه به معنی رشد و نمو جسمی از رب و است و معادل دقیق آن در زبان فارسی، بزرگ کردن است. اگر گفته شود که بزرگ کردن، بدون آن که شامل جنبه های معنوی و اخلاقی شود، چه اهمیتی دارد که باید به سبب آن برای والدین طلب رحمت نمود، پاسخ واضح است; در قرآن، حتی صرف زحمات عادی والدین، مایه خضوع و احسان در برابر آنان محسوب شده است،(۹) هر چند آنان مشرک بوده باشند یا حتی فرزند را نیز به شرک ورزی واداشته باشند.(۱۰) نظیر معنای فوق را در خطاب فرعون به موسی (ع) نیز می یابیم. هنگامی که موسی (ع) به پیامبری رسید و در برابر فرعون ایستاد، فرعون او را بازشناخت و گفت : آیا ما ترا در کودکی تربیت نکردیم..(۱۱) مراد فرعون آن است که تو طفلی در معرض هلاکت بودی و ما ترا از آب برگرفتیم و بزرگت کردیم، نه این که مقصود او تهذیب اخلاقی موسی باشد. بنابراین طرح اسلام در ساختن و پرداختن انسان، در مفهوم تربیت نمی گنجد، زیرا این مفهوم در استعمال قرآن به معنی بزرگ کردن و رشد و نمو جنسی است. مراد از تربیت در اسلام علی رغم دامنه محدودی که کلمه تربیت از رب و داشت ، ماده (رب ب) و استعمال و مشتقات آن در رابطه با انسان، فراخنای وسیعی از آیات قرآن را در برگرفته است و چنین به نظر می آید که در بررسی آنچه به عنوان تربیت اسلامی گفته می شود، باید این طریق را پیمود.(۱۲) اکنون ابتدا معنای این ریشه را مورد توجه قرار می دهیم و سپس با توجه به آیات مربوطه، مفهوم مورد نظر را جستجو خواهیم نمود. رب ب ( که در صورت مضاعف، رب می شود) دو عنصر معنایی دارد: مالکیت و تدبیر. پس رب به معنی مالک مدبر است، یعنی هم صاحب است و تصرف در مایملک از آن او است و هم تنظیم و تدبیر مایملک در اختیار اوست. کلمه رب در حالت اضافه، به غیر خدا نیز اطلاق می شود (رب الدار : صاحب خانه) اما هر گاه به طور مطلق به کار رود (یعنی به صورت رب) اختصاص به خدا خواهد داشت، زیرا وقتی چیز معینی (چون خانه یا غیرآن) به رب اضافه نشود، معنی مالکیت و تدبیر نسبت به همه موجودات را افاده می کند و این تنها از آن خدا است. نکته دیگر آن است که چون کلمه رب، دو عنصر معنایی دارد، می توان آن را تنها با توجه به یکی از دو معنی یا هر دو استعمال نمود.(۱۳) پس رب، گاه معنی مالک و گاه معنی مدبر دارد و در صورتی که در استعمال ما قرینه ای بر اختصاص به یکی از این دو معنی موجود نباشد، معنی مالک مدبر خواهد داشت. در المفردات، رب در معنای مصدری، معادل تربیت گرفته شده است، یعنی گرداندن و پرورندان پی در پی چیزی تاحد نهایت (انشاالشی حالا فحالا الی حد التمام) و این معنی از دو جنبه مالکیت و تدبیر، تنها به جنبه دوم ناظر است(۱۴) و می توان گفت که تدبیر، متضمن مالکیت گرفته شده است . به هر حال تدبیر، فرع بر مالکیت است و رب، هم مالک است و هم مدبر. اکنون پس از بررسی لغوی، باید جایگاه مفهوم رب و ربوبیت را در آیات، مورد نظر قرار دهیم و براساس آن به نتیجه گیری بپردازیم. دقت در آیات قرآن آشکار می سازد که پیامبران یعنی کسانی که راه و رسم انسان شدن را می آموختند، حل یک مسئله عمده را وجهه همت خویش قرار داده بودند: مسئله ربوبیت. پیامبران کوشش بلیغی برای تبیین خالقیت خدا نداشته اند، بلکه قرآن می گوید مشرکین و رقبای پیامبران در قبول خالقیت دشواری نداشته اند. ولئن سئلتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله لقمان: ۲۵٫ واگر از مشرکین بپرسی که آفریننده آسمانها و زمین کیست بی تردید می گویند الله. گمراه گران و طاغیان از پذیرفتن خدا به عنوان خالق ابایی نداشته اند، چه می توانستند دست های او را با بندهای پندار خویش به زنجیر بگیرند; چنانکه یهود می گفتند یدالله مغلوله(۱۵) (دست خدا در زنجیر است). همواره دشواری در این بوده است که خدا به عنوان رب انسان و جهان شناخته شود، یعنی خدایی با دست های گشاده و در کار بل یداه مبسوطتان(۱۶) (بلکه دست های او گشاده اند). پیامبران همواره در برابر شکافی میان خالقیت و ربوبیت بوده اند. مشرکین، خدا را خالق هستی می دانستند (شرکت در خالقیت وجود نداشته است) اما تدبیرگری هستی را میان غیرخدا تقسیم می کردند; رب دریاها، رب آتش ، رب باران و … و در چنین هستی تکه تکه ای، گردنکشان می توانستند گوی را از دیگران بربایند و بگویند: انا ربکم الاعلی نازعات : ۲۴٫ من گردن فرازترین رب شما هستم. از این روی انبیای الهی همواره کوشیده اند تا براین رخنه فائق آیند. آنان بر این پای فشرده اند که خالقیت و ربوبیت انفکاک ناپذیرند; همانگونه که ربوبیت از یک حیث، خالقیت است، خالقیت نیز از یک حیث ربوبیت است. آفرینش خدا مرحله به مرحله است; خداوند ، معماری نیست که هر چیزی را بیافریند و در جای خودش بگذارد و آنگاه دست بشوید. تدبیرگری را نمی توان از خدا بازستاند، بلکه تنها مالک می تواند تدبیر کند و مالک مدبر همان رب است و روشن است که چنین مفهومی از ربوبیت، خالقیت را نیز در خویش می گیرد. سر مواجهه گزیر ناپذیر پیامبران با حکام و طواغیت نیز در همین پافشاری بر ربوبیت خدا بوده است، زیرا پذیرفتن ربوبیت بی رقیب خداوند در هستی، ملازم با برچیده شدن حاکمیت آنان بوده است. تدبیرگری آنان نسبت به مردم، در گرو آن بوده است که جهان، ربی یکتا نداشته باشد، بلکه تدبیر امور به ربهای مختلف (اربابا من دون الله) واگذار شده باشد. اکنون با مروری کوتاه بر آیات، موضع مرکزی مسئله ربوبیت را در دعوت هر یک از انبیای عظام، مورد توجه قرار می دهیم: نوح (ع) با قوم خود چنین گفت : مالکم لاترجون لله وقارا و قد خلقکم اطوارا نوح : ۱۴٫ شما را چه می شود که وقاری برای خدا امید نمی برید در حالی که او شما را مرحله به مرحله آفرید. وقار به معنی ثبات و استقرار و مراد از آن در سخن نوح ع وقار در ربوبیت است.(۱۷) او از امت خود می پرسد که چرا شما (علاوه بر خالقیت)، به ربوبیت استوار خداوند اعتماد و اعتقاد ندارید. آنگاه مظهر ربوبی خداوند را در خلقت خود آنان گوشزد می کند (وقد خلقکم اطوارا).اطوار (جمع طور) به معنی حالات مختلف و در این آیه به معنی مراحل مختلف در آفرینش انسانها است: تطورات نطفه تا جنین شدن و پس از آن تا تولد، طفولیت، جوانی و پیری. سپس، مظاهر ربوبی خداوند در آسمانها و زمین بیان می شود. چون نوح این چنین از ربوبیت بی بدیل خداوند سخن می گوید، ضلالتگران، عوام الناس را بر حفاظت از ربها و آلهه مختلف خویش برمی انگیزند(۱۸) و این تمهیدی از جانب آنان برای حفظ حاکمیت و ربوبیت خویش بر مردم است. آنچه پذیرفتن آن بر صاحبان سلطه، گران می آمده، ربوبیت خداوند بوده است. پس از نوح (ع)، ابراهیم (ع) نیز عهده دار تبیین ربوبیت است. ابراهیم (ع) با قومی که ستاره ها را رب خود می دانستند و قومی که ماه را و قومی که خورشید را رب خویش باور داشتند، پی در پی همزبانی می کند (قال هذا ربی: گفت این رب من است) و هر یک را به هنگام بروز ضعف یا افول، از اریکه ربوبیت به زیر می کشد و می گوید من دل در گرو چنین ربهایی نخواهم سپرد (انی لا احب الافلین). سرانجام ابراهیم، رخنه میان خالقیت و ربوبیت را می پوشد و می گوید من سر سپرده و دلباخته ربی هستم که بسیط هستی را زیر چنگ دارد، آن را آفریده است و هیچ چیز آن از نگاه او پنهان نیست (… انی بری مما تشرکون. انی وجهت وجهی للذی فطرالسموات و الارض حنیفا… وسع ربی کل شی علما، انعام : ۸۰-۷۸)، چون ابراهیم نیز دلها و اندیشه ها را به ربوبیت بی رقیب خداوند فرا می خواند، با حامیان شرک ربوبی رودررو می شود. نمرود گردنکش بزرگ عصر ابراهیم و هم حامی آشتی ناپذیر این نظام شرک ربوبی است و چنانکه پیشتر گفتیم اینها داعیه ربوبیت بر مردم داشتند و چنین داعیه ای در بستر چنان نظامی می توانست پای گیرد. لاجرم نمرود در برابر ابراهیم ایستاد و گفت نه خدای تو بلکه من ربم. پس ابراهیم شواهدی بر مالکیت و تدبیرگری (ربوبیت) خداوند اقامه کرد: اذ قال ابراهیم ربی الذی یحیی و یمیت قال انا احی و امیت قال ابراهیم فانالله یاتی بالشمس من المشرق فات بها من المغرب فبهت الذی کفر بقره : ۲۵۸٫ هنگامی که ابراهیم گفت رب من کسی است که زنده می کند و می میراند، او گفت: من زنده می کنم و می میرانم (و دو تن از زندانیان را احضار کرد، یکی را دستور قتل داد و دیگری را رهاند). ابراهیم گفت : خداوند خورشید را همواره از مشرق به مغرب می آورد، تو آن را از مغرب برآور، پس آنکه (به ربوبیت خدا) کافر بود مبهوت شد. پس از ابراهیم (ع)، موسی (ع) رهرو همین راه است. او نیز با نظام شرک آمیز ربوبی و حامی آن در عصر خود یعنی فرعون روبرو است. حمایت فرعون از چنین نظامی (که انا ربکم الاعلی او در گرو آن بود) مورد اشاره قرآن است. او هنگامی که تهدید موسی را احساس کرد، درباریانش به تحریک گفتند : اتذر موسی و قومه لیفسدوا فی الارض و یذرک و آلهتک اعراف: ۱۲۷٫ آیا موسی و قومش را رها می کنی تا در زمین فساد به پا کنند و تو و آلهه تو را واگذارند؟ کدام سخن موسی برای فرعون تهدیدآمیز بود؟ همان سخنی که برای فرعون، غریب می نمود: این که خداوند، یک تنه، رب همه هستی باشد و جایی برای ربهای مختلف و ازجمله فرعون باقی نگذارد. پس پرسید: و ما رب العالمین رب همه هستی دیگر چیست؟ پاسخ موسی این است: رب السموات و الارض و ما بینهما… شعرا ۲۳٫ رب آسمانها و زمین و هر آنچه میان آن دو است… معنای این سخن آن است که فرعون، نه رب بلکه مربوب است وهنگامی که ساحران فرعون، غلبه موسی را پذیرفتند، به این سخن گردن گذاشتند و گفتند: ما به رب هستی یعنی رب موسی و هارون گرویدیم(۱۹) یعنی از ربوبیت فرعون سرپیچیدیم. پس از موسی(ع)، مسیح(ع) نیز سخن از ربوبیت یگانه خداوند دارد: و قال المسیح یا بنی اسرائیل اعبدوالله ربی و ربکم… مائده : ۷۲٫ و مسیح گفت ای بنی اسرائیل خدا را بپرستید که او رب من و رب شماست. پس از دوران موسی(ع) و عیسی(ع)، علمای یهود و نصاری در احکام و ضوابط الهی دست بردند و آن را از نزد خویش دگرگون کردند و به سخن دیگر، دست به تشریع شریعت بردند و تدبیر امور مردم را در کسوت دین به عهده خود گرفتند. قرآن مردمی را که به اینان گردن نهادند، مشرک می خواند و آنان را نیز گرفتار در دام شرک ربوبی معرفی می کند.(۲۰)(توبه : ۳۱) زیرا هر کس، دیگری را منشا و مبدا تدبیر امور خود بگیرد، خود را مملوک او ساخته و او را رب خود دانسته است. از این روی هنگامی که پیامبر اکرم(ص) دعوت خویش را آغاز می کند، هر دو گروه اهل کتاب را فرا می خواند تا به ربوبیت خداوند بگروند: قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سوا بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله… آل عمران : ۶۴٫ بگو ای اهل کتاب بیایید به سخنی که میان ما و شما مشترک است پایبند شویم یعنی جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگیریم و پاره ای از ما پاره دیگر را به جای خدا رب نگیرد. تاکنون آشکارگردیده است که ربوبیت خداوند، محور دعوت و درگیریهای انبیا بوده و مذاهب و طرق مختلف، براساس اختلاف در ربوبیت پیدا شده اند. این جمع بندی در آیه ذیل بیان شده است: ان الذین آمنوا و الذین هادوا والصابئین و النصاری و المجوس و الذین اشرکوا… هذان خصمان اختصموا فی ربهم… حج : ۱۹-۱۷٫ کسانی که ایمان آوردند و اهل یهود و ستاره پرستان و نصاری و گبر و آنانکه به خدا شرک آوردند … این دو گروه، دو دشمنند که درباره رب خویش به نزاع برخاستند… این فهرستی از همه گروههای بشری است که خداوند آنها را به دو گروه تقسیم کرده است، زیرا علی رغم این تعدد، تنها دو گروه مطرح است: حق و باطل.]از این رو خصمان اختصموا گفته شده، نه خصمان اختصما (که به دو گروه ساده اشاره داشته باشد) و نه خصومpsdn; اختصموا (که به گروههای متعدد نظر داشته باشد)[.(۲۱) چنان که مشهود است محور نزاع رب است، گروههای مزبور در وصف ربوبیت دچار اختلاف شده اند و پاره ای، ویژگیهای ربوبی خدا را به درستی شناخته اند، اما گروههای دیگر یا برای او شریک و فرزند قائل شده اند یا ویژگیهای ربوبی را به طبیعت یا دهر نسبت داده اند. به این ترتیب مسئله اساسی انسان و هم انبیا که عهده دار تبیین این مسئله برای او بوده اند، در ربوبیت تمرکز می یابد. مسئله این است که انسان چه کس یا چه چیز را رب خویش برمی گزیند، یعنی چه کس یا چه چیز را مالک و مدبر خویش می گیرد و تردیدی نیست که او به هر حال چنین می کند و کسی یا چیزی را مالک و مدبر خویش می گیرد. گاه آدمی به هوس خویش(۲۲) گردن می نهد و گاه به هوس خلق و (۲۳) و یا به هر دو. در هر یک از این موارد آنچه اتفاق افتاده، همین سرسپاری به مالکیت و تدبیری معین است. هنگامی که آدمی مملوک هوای خویش می شود، به وقت جنبیدن این هوی، اختیار از کف می نهد و چون خسی در پنجه طوفان، اسیر می افتد و خود را می سپارد و این مملوکیت است، و این گونه است که وقتی از چنین آدمی کفش و کلاهی می ربایند، گویی خودش را ربوده اند. در سرسپاری به هوای خلق نیز مسئله همین است. هویت و وجود چنین انسانی از رضا و لبخند دیگران تراوش می کند و او در برابر پسند مردم، گویی خلع اراده است. از آغاز تاکنون هر چه بت بی جان و جاندار پای به عرصه گذاشته، از مجرای همین دو هوایی بودن انسان (هوای نفس و هوای خلق) نشات یافته است. آنچه هست این است که انسان همواره چنین کرده است و چنین می کند که سر می سپارد و رب می گزیند. انبیا کوشیده اند تا نشان دهند که: - ربوبیت و خالقیت انفکاک ناپذیرند. تنها خالق می تواند رب باشد. - تن دادن به ربوبیت غیرخدا ، لاجرم به تشتت می انجامد(۲۴) و هر زمان پس از هر سرخوردگی باید به چیزی یا کسی دیگر سرنهاد. این تشتت در ربوبیت، تشتت و تفرق در وجود آدمی نیز هست.(۲۵) هر که را در موضع مالکیت خویش قرار دهیم، از وجود ما منتفع خواهد شد و ما مزرعه ای برای درویدن او خواهیم بود. خدا تنها مالکی است که چشم به انتفاع ندارد و تدبیر او برای برآوردن است.(۲۶) - بهای تن دادن به ربوبیت خدا، تن زدن از تصاحب هر چیز و هر کس است. حال براساس آنچه گفتیم و با تکیه به مفهوم ربوبیت، می توان آنچه را اصطلاحا تربیت اسلامی گفته می شود چنین تعریف کرد: شناخت خدا به عنوان رب یگانه انسان و جهان و برگزیدن او به عنوان رب خویش و تن دادن به ربوبیت او و تن زدن از ربوبیت غیر. عناصر اصلی این تعریف عبارت است از : الف - شناخت ب- انتخاب ج - عمل که ذیلا هر یک را به اختصار توضیح می دهیم: الف - شناخت : در این ویژگی، مقصود همان است که آدمی دریابد چرا ربوبیت در شان خداوند است و چرا باید انحصارا او را رب یگانه هستی دانست. این نکته ضمن بحث های گذشته به قدر کافی روشن شد. ب - انتخاب: شناخت به دست آمده، زمینه انتخاب است. در این ویژگی ، مقصود آن است که آدمی در پرتو شناختی که به دست آورده، خدا را رب خویش برگزیند ودیگران را واگذارد. ان هذه تذکرهpsdn; فمن شا اتخذ الی ربه سبیلا مزمل : ۱۹٫ این قرآن برای یادآوری نازل شده تا هر که بخواهد راهی به سوی رب خویش پیش گیرد. در این آیه تصریح شده است که خدا را رب گرفتن و راه او را پیمودن و حاصل این حرکت را به دست آوردن، همه اموری است که باید مورد خواست انسان قرار بگیرد و بدون آن، نه در راه خدا رفتن معنی دارد و نه حاصل این راه نصیب کسی می شود. ج - عمل : پس از شناخت و عزم باید تن داد. اما راه تن دادن به ربوبیت خدا از طریق تن زدن از ربوبیت غیر، هموار می شود و این مستلزم کوشش بلیغی است که آدمی باید در جهت التزام نسبت به معیارها و ضوابط ربوبی صورت دهد. با نظر به این ویژگی است که باید مفاهیمی چون تطهیر و تزکیهخویش را از لوازم تعریف مزبور دانست. بر این اساس، مفهوم تلاش و کوشش فرد، به نحو اصولی در تعریف تربیت اسلامی لحاظ شده است; اگر حرکت از سمت فرد صورت نپذیرد، مقصود حاصل نخواهد شد. هر چند آغاز شدن این حرکت به معنای تمامیت یافتن آن نیست و این منوط به آن است که رب، معیارها و ضوابط را در اختیار او بگذارد و توفیق وی را نیز فراهم آورد. از همین رو است که در قرآن، تطهیرو تزکیه، هم به خدا و رسول(ص) ( به اصطلاح رایج، به مربی) نسبت داده شده و هم به خود انسان (به اصطلاح رایج، به متربی): ولکن یرید لیطهرکم مائده : ۶ . اما خداوند اراده کرده است که شما را پاک کند. بل الله یزکی من یشا نسا: ۴۹٫ بلکه هر که را خدا بخواهد پاک می سازد. خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهم توبه: ۱۰۳٫ ای پیامبر از اموال اینان صدقه ای بستان تا آنان را پاک و پاکیزه گردانی. و نیز : فیه رجالpsdn; یحبون ان یتطهروا توبه: ۱۰۸٫ در این مساجد کسانی هستند که (خود) شیفته پاک شدن هستند. قد افلح من ز کاها شمس : ۹٫ به راستی هر که خویشتن را پاک سازد رستگار شده است. با توجه به این سه عنصر موجود در تعریف، روشن است که دوران کودکی از آن مستثنی است و باید آن را همچون یک دوره تمهید در نظر گرفت که در آن والدین، کودک را با معیارها و ضوابط ربوبی که در خور او است، همراه و هماهنگ می سازند تا او آمادگی و کفایت به دوش کشیدن بار تکلیف را بیابد. اگر حاصل دوره تمهید آن باشد که کودک، آمادگی و کفایت مطلوب برای شناخت، انتخاب و عمل را به دست آورد، مقصود برآورده شده و او می تواند تعریف مزبور را در خود محقق سازد. حاصل کلام، آن که خدا را مالک و مدبر (رب) خویش گرفتن و به کار زدن طرح و تدبیر او در زندگی، پایه های این تعریف را تشکیل می دهد. این ملازمت با رب، انسان را به گونه ای می سازد که می توان او را یکسره به رب منتسب نمود، زیرا او در خاطر و در حرکت و در سکون با رب ملازم است. دو واژه درقرآن به کار رفته که ناظر به همین معناست: ربی و ربانی. هر دو واژه به معنی منسوب به رب هستند، جز اینکه در دومی، این معنی مبالغه آمیزتر است (و این به سبب اضافه شدن حرف نون به آن است.(۲۷) همچون عصبی و عصبانی). اگر به آیاتی که این دو واژه در آنها به کار رفته توجه کنیم، لطف این مبالغه آشکار می شود، زیرا ربی به کسی اطلاق شده که در اصطلاح رایج او را شاگرد یا متربی گفته اند و ربانی به کسی که در اصطلاح رایج او را استاد یا مربی خوانده اند و این بدان معناست که وجه انتساب استاد به رب باید عمیقتر و بارزتر باشد: وکاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر... آل عمران: ۱۴۶٫ و چه بسیار از پیامبران بودند که ربیون فراوانی به همراه آنها در راه خدا جنگیدند. ربیون جمع ربی است و در اینجا به پیروان پیامبران اطلاق شده است. ...ولکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون و لا یامرکم ان تتخذوا الملائکه و النبیین اربابا... آل عمران : ۸۰-۷۹٫ ... بلکه شما باید ربانی باشید چنانکه کتاب را به دیگران می آموزید و خود نیز می خوانید و هرگز خدا به شما نمی گوید که فرشتگان و پیامبران را رب خود بگیرید... بر این اساس می توان گفت که مفاهیم ربیت و ربانیت (از ریشه رب ب) برای نشان دادن ویژگیهای تربیت اسلامی از مفهوم تربیت (از ریشه رب و) رساتر و مناسبتر است. البته در نوشته حاضر، به دلیل غلبه استعمال، همواره واژه تربیت را به کار برده ایم، اما همه جا مراد، همان ربوبی شدن و ربوبی ساختن آدمی است. تمثیل تربیت تمثیل، صورتی از اندیشیدن و شکلی از سخن گفتن است که در آن، همانندی میان دو چیز مورد نظر است. درتمثیل، می کوشیم ویژگیها و احکام یک شی شناخته شده یا مانوس را به شی ناشناخته یا نامانوسی نسبت دهیم و به این طریق آن را بشناسیم یا مانوس کنیم. نقش شناختی تمثیل را می توان از جمله در علوم تجربی ملاحظه کرد که دانشمند برای شناخت یک پدیده مجهول، می کوشد آن را تحت مدل معینی درآورد و یکی از شیوه های رایج مدل پردازی، بهره وری ازتمثیل است. فی المثل در نظر گرفتن مدل موج برای حرکت نور، کوششی است برای شناخت ویژگی های نور با توسل به خصوصیات شناخته شده موج. تمثیل در ایجاد انس ذهنی نیز نقش هایی به عهده دارد. مثلا مطلب پیچیده یا فراری را می توان به کمک تمثیل، در ذهن نشاند. بهره وری از تمثیل در نظام های تربیتی همواره رایج بوده است و نقش آن، بیشتر ایجاد انس ذهنی بوده است. تمثیل، هم به سبب موجز بودن و هم به سبب ارتباط با پدیده های غالبا محسوس، توانایی آن را دارد که مطالب مفصل و گسترده را به نحو فشرده و همراه با تصاویر ماندگار، در ذهن بنشاند. این نقش تمثیل، در نظام های تربیتی، به دو نحو قابل استفاده است که ما آنها را به ترتیب، تمثیل درجه یک و تمثیل درجه دو می نامیم، در تمثیل درجه یک، ما از تمثیل به منزله یک روش تربیتی استفاده می کنیم تا در فرد، تغییر ذهنی ، روانی یا اجتماعی معینی را بوجود آوریم. مثلا برای آن که کسی را به تواضع و فروتنی ترغیب کنیم، ممکن است از این بیان تمثیلی استفاده کنیم که شاخه های گرانبار، سرخم می کنند. اما در تمثیل درجه دو، ایجاد تغییر معینی در فرد، مورد نظر نیست، بلکه این مسئله مطرح است که اصولا تربیت، خود، به چه می ماند. به عبارت دیگر، به جای آن که اجزایی از جریان تربیت، مورد توجه باشد، کل جریان تربیت آدمی مورد نظر است و به همین دلیل آن را تمثیل درجه دو می نامیم. پیداست که این نوع تمثیل، ناظر به تلقی و مفهومی است که فرد یا نظریه ای درباره تربیت لحاظ کرده است. در بحث حاضر، ما تنها به تمثیل درجه دو نظر داریم و بدنبال مفهومی که درباره تربیت اسلامی مطرح ساختیم، خواهیم کوشید آن را در قالب تمثیل هایی که قرآن برای تربیت قائل شده، مورد نظر قرار دهیم. تمثیل های درجه دو یا تمثیلهای تربیت، همواره در نظریه های تربیتی مورد استفاده قرار گرفته است. چنانکه اشاره شد، نظریه پردازان تعلیم و تربیت، با توسل به این نوع تمثیل کوشیده اند جوهره نظریه خود را یکجا، در یک کلام یا یک تصویر، به نمایش بگذارند و به این ترتیب، هم آن را بهتر در ذهن مخاطبان خود بنشانند و هم قدرت الهام بخشی آن را مجسم کنند تا مربی بتواند با یک نظر به آن، خط مشی تربیتی خود راارزیابی کند و ببیند تحت الگوی مورد نظر حرکت می کند یا از آن خارج شده است. دراینجا ما در پی آن نیستیم که تمثیلهای تربیت را در نظریه های تربیتی، مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم. اما در حد اشاره، دو نمونه از رایج ترین تمثیل های تربیت را ذکر می کنیم. نمونه اول، تمثیل تربیت به صناعت است. در این تمثیل، تربیت آدمی به منزله ساختن یک شی درنظر گرفته شده است. بنا به مقتضای این تمثیل، کار اصلی در جریان تربیت به عهده مربی است و دست او در این امرتقریبا باز است. بر حسب این تصویر، تربیت همچون ساختن یک صندلی از چوب است که در آن، نجار می تواند هر صورتی را به چوب بدهد. نمونه دوم، تمثیل تربیت به رشد یا رویاندن است. در این تمثیل، تربیت آدمی به منزله رویاندن یک گیاه است. در این تصویر، دست مربی، بسته تر از تصویر نخست است. آنچه آدمی قرار است آن بشود، در خود او به منزله قوه ها و استعدادها ریشه دوانده است. مربی باید بکوشد باغبان خوبی باشد و شرایط مناسب را پدید آورد. به عبارت دیگر، آدمی در این تصویر، خود، رو به کمال و فعلیت دارد، کافی است راه او هموار شود و موانع، از سر راهش برداشته شوند. تمثیل تربیت در قرآن در قرآن، هر دو تمثیل صناعت و رشد یا رویاندن مورد توجه قرار گرفته اند. اما به نظر نمی رسد که قرآن، این تمثیل ها را به معنای مرسوم آنها، تمثیلهایی کافی و کارآمد برای جریان تربیت آدمی لحاظ کرده باشد. از صناعت در جایی سخن رفته است که خداوندبا موسی (ع) درباره دوران نوزادیش سخن می گویدو این که چگونه امور را هدایت کرد تا فرعون که در پی کشتن موسی(ع) بود، خود، او را از آب برگیرد و او را محبوب ودوست داشتنی بیابد: و مهری از خویش بر تو افکندم تا در برابر دیدگان من ساخته شوی.(۲۸) تعبیر ساخته شدن در این آیه، ناظر به فراخنایی آنچنان گسترده نیست که تمامی جریان تربیت شدن موسی(ع) را تا پایان در بربگیرد و بنابراین بتواند همسنگ تمثیلی اساسی برای تربیت آدمی در نظر گرفته شود. بلکه، مراد از ساخته شدن، تغذیه و بارور شدن موسی(ع) به منزله یک نوزاد است. بنابراین، بدنبال آیه مذکور، به این مسئله اشاره شده است: و آن ، هنگامی بود که خواهرت سایه به سایه همراه صندوقچه ای که تو در آن بودی به راه افتاد تا دانست که درباریان فرعون تو را در آغوش خود می فشارند. سپس بر در کاخ آمد و انتظار کشید تا مامورین کاخ به جستجوی دایه بیرون شدند و خواهرت گفت: آیا می خواهید شما را به خانه دایه ای ببرم که از کودک شما به خوبی نگهداری کند؟(۲۹) بر این اساس تمثیل ساختن و ساخته شدن، ناظر به رشد و نمو جسمی موسی(ع) خواهد بود نه کل جریان تربیت. از سوی دیگر، تمثیل هایی در قرآن به کار رفته که مانع از مناسب یافتن تمثیل صناعت برای تربیت است. یک نمونه روشن در این مورد، فردی است (بلعم باعورا در قوم بنی اسرائیل) که خداوند علم و آیت هایی به او ارزانی داشت اما او آنها را چون جامه ای، ا زخویش برگرفت و بدور افکند و خود رااز آنها برهنه کرد. خداوند درباره او می گوید: و اگر می خواستیم، او را به توسط آن (علم و آیت ها) به اوج می بردیم اما او خود را زمین گیر کرد و هوس خویش را پیروی کرد، پس مثل او مانند سگ است که اگر به او هجوم آوری و او را برانی، پارس می کند و اگر او را واگذاری نیز پارس می کند ]و در هر صورت، آیات را تکذیب می کند.[.(۳۰) از اینکه گفته شده است اگر می خواستیم، او را به توسط آن (علم و آیت ها) به اوج می بردیم، می توان دریافت که تمثیل صناعت در این سخن نفی شده است. به عبارت دیگر، مراد این است که اگر تنها خواست خدا مطرح بود، او را اوج می داد، اما در اینجا خواست آدمی هم مطرح است; اگر آدمی خود را زمین گیر کند، خداوند او را اوج و اعتلا نخواهد بخشید. تمثیل رشد یا رویاندن نیز در قرآن مورد توجه قرار گرفته است اما نه به صورت رایج آن و نه بااین پیش فرض که آدمیان همچون دانه های مستعدی هستند که رو به کمال دارند و اینکه کافی است شرایط مناسب برای آنها فراهم آید. تمثیل رشد نباتی به این معنا، با مفهوم مورد نظر قرآن در باب تربیت تناسبی ندارد. از این رو، تمثیل مذکور، همراه با تغییرات وتصرفاتی مورد استفاده قرار گرفته که با مفهوم مورد نظر از تربیت متناسب باشد. از آنجا که تربیت در دیدگاه قرآن، فی الواقع، به معنای سیر ربوبی شدن آدمی است و این امر، هم با نوع اندیشه ها و هم با نوع اعمال آدمی، بستگی اساسی دارد، تمثیل به گونه ای بکار گرفته شده که روشنگر وضعیت و نقش این عناصر بنیادی باشد. بنابراین، خداوند، اندیشه صحیح و پاک را به تمثیل می کشد و آن را به درخت پاکیزه ای مانند می کند که ریشه در قلب زمین افکنده و استوار ایستاده و شاخه هایش را بر آسمان گشوده و هر زمان، در کار ثمردهی است.(۳۱) اما این درخت پاکیزه (اندیشه صحیح و پاک) را چه چیز می رویاند و اعتلا می بخشد؟ عمل شایسته آدمی.(۳۲) هنگامی که اندیشه و عمل آدمی، جایگاه مرکزی را به خود اختصاص داد، پیداست که آن را جلوه دیگر نیز تواند بود; اندیشه سقیم و پلید و عمل ناشایست. پس، جانب دیگر تمثیل، این خواهد بود که اندیشه سقیم و پلید، بمانند درخت پلیدی است که تنها، جثه ای بر فراز زمین دارد، بی آنکه ریشه در خاک داشته باشد و از قرار و آرام برخوردار باشد.(۳۳) در برابر تصویر اول که در آن، عمل به منزله آبی بود که به پای درخت اندیشه می ریخت و آن را اعتلا می بخشید، در تصویر دوم، نه تنها اندیشه به درخت بی ریشه تشبیه شده، بلکه عمل چنین صاحب اندیشه ای نیز به سرابی درکویر مثل زده شده که تشنه کام آن را آب می پندارد.(۳۴) پس، درخت پلید را نه ریشه ای در خاک است و نه آبی برپای. چنانکه ملاحظه می شود، فاصله بسیاری میان این تمثیل و تمثیل مشهور رشد نباتی وجود دارد. مسئله این نیست که آدمی، همچون دانه ای انباشته از استعدادهای مثبت باشد که منتظر شرایط مساعد باشد، بلکه راهی که آدمی پیش رو دارد، با نوع اندیشه و عمل او رقم زده می شود. از این رو، تمثیلی دو سویه لازم است تا راههای محتملی را که آدمی خواهد پیمود، نشان دهد، پس، از درخت پاکیزه و درخت پلید سخن بمیان می آید. به علاوه، از آنجا که نهایتا اندیشه و عمل خود آدمی، تعیین کننده راهی است که او خواهد پیمود، در تمثیل مورد بحث، وضعیت انسان طوری ترسیم شده که خود، هم زرع است و هم زارع، هم نهال است و هم باغبان. آدمی با عمل خویش، نهال اندیشه اش را آبیاری می کند یا می خشکاند. این نکته در موارد دیگری از تمثیل های قرآن نیز مورد تاکید قرار گرفته است، مانند آنجا که گفته شده است : مثل کسانی که اموال خویش را در راه خدا انفاق می کنند، همچون مثل ]زارع کشت یا[(۳۵) دانه ای است که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه، صد دانه باشد….(۳۶) از آنجا که قرآن، آدمی را موجودی می داند که در برابر راههای محتمل قرار دارد، همواره تمثیل هایش در مورد وی، دو سویه است. در این مورد نیز سویه دیگری وجود دارد که البته در آن هم، به سیاق مذکور، آدمی به منزله زارع در نظر گرفته شده است: مثل آنچه (منافقان) در این زندگی دنیا انفاق می کنند همچون مثل بادی است که در آن سرمایی سوزنده باشد و به کشتزار گروهی بوزد که بر خویشتن ستم کردند و آن کشتزار را تباه کند.(۳۷) نمونه دیگری از تمثیل مرتبط با رشد نباتی که در قرآن ذکر شده، تمثیل آدمی به زمین است: و زمین خوش خاک، گیاهش به اذن خداوندگارش، از خاک سر بیرون می آورد، و زمینی که پلیدشد، از آن، چیزی سر بیرون نیاورد جز اندک چیزی بی مقدار…(۳۸) دراینجا نیز همچون موارد قبلی، تمثیلی دو سویه در کار است; زمین پاکیزه بارآور و زمین پلید و عقیم. به علاوه، بجای آنکه آدمی به دانه ای تشبیه شود که می تواند در زمین (شرایط) مساعد یا نامساعدی قرار گیرد، خود راسا به زمین تشبیه شده که می تواند پاک یا پلید باشد. به عبارت دیگر، پاکی و پلیدی آدمی را بیشتر باید در خود او جستجو کرد تا در شرایط او، و در خود آدمی نیز، بجای طبع و طینت، باید اندیشه و اعتقاد وعمل وی را محملی برای پاکی یا پلیدی در نظر گرفت، چنانکه آیات پیشین، این نکته را تفصیل داده و تفسیر کرده بودند. پس، آدمی زمینی است که آب گوارای باران یا پیرامون او، هنگامی او را در بارآوری مدد می رساند که پاکیزه شده باشد. آنچه تاکنون به آن پرداخته ایم، این است که تمثیل های صناعت و رشد نباتی در قرآن به کار گرفته شده، اما همراه با اعمال محدودیت ها یا تصرفاتی در آن ها، به نحوی که با مفهوم مورد نظر قرآن از تربیت، هماهنگ باشد. حال، به توضیح نوع دیگری از تمثیل تربیت درقرآن می پردازیم و آن تمثیل انسان به انسان است. در تمثیل صناعت، انسان را به شی جامدی مانند می کنند که شکل پذیر است و در تمثیل رویاندن، به دانه ای نباتی که استعدادهای معینی برای فعلیت و کمال دارد. چنان که گذشت، این تمثیل ها از نشان دادن آنچه در جریان تربیت آدمی می گذرد ناتوانند و لذا گاه لازم است نوعی انسان وارگی (anthropomorphism) به اندام این اشیا پوشانده شود تا بتوانند حکایت از وضع آدمی داشته باشند، همچون زرعی که خود را آبیاری می کند. اما گویاترین تمثیل ها در مورد انسان، آنهایی هستند که از جلوه های خود وی برگرفته شده باشند. بر این اساس، در قرآن، از تمثیل انسان به انسان، بهره جسته شده است.: و خداوند مثل دو مرد را زده است که یکی گنگ است و کاری از دستش برنمی آید و بارمعاش و زندگی او بر دوش خواجه اش سنگینی می کند وهرجا او را روانه سازد، با دست پرباز نمی گردد. و آن دیگری (با زبانی فصیح و بلیغ سخن می گوید و ) به عدل و داد فرمان می دهد و خود نیز بر راه راست و درست گام می زند. آیا این دو با هم برابرند.(۳۹) چنانکه پیداست در این آیه، دو فرد با هم مقایسه شده اند که یکی برده زیردست ناتوانی است که نه از خود، رایی دارد و نه قدرت بیانی که اگر رایی داشت آن رابروشنی به زبان آورد، و نه کاردانی دارد که روزی خود را به کف آورد; او ناتوان، متکی و وابسته است. دیگری فرد آزادی است که نه تنها خود، باری بر دوش دیگری نیست و با روشن بینی خویش، راه درست را می یابد و در آن گام می زند، بلکه با زبان توانای خویش، دیگران را نیز به مشی صحیح و عادلانه فرا می خواند. این تمثیل نشان می دهد که جریان تربیت آدمی، قائم به پایه هایی چون شناخت صحیح، انتخاب، عمل و مسئولیت اجتماعی است. در مقابل، تربیت نایافتگی مبتنی بر پایه هایی است چون تعطیل دستگاه عقل و اراده و انتخاب و تبدیل کردن خود به پشته ای از بار که تنها می توان آن را بر دوش کشید. با نظر به مفهومی که پیشتر در باب تربیت اسلامی بیان شد، تناسب این تمثیل با مفهوم مذکور کاملا روشن است. پی نوشت ۱- کلمه ناقص هنگامی که به باب فعل یفعل برده شود، مصدر آنها بر وزن تفعله در خواهد آمد – مانند تربیه، تزکیه، تخلیه، تجلیه و تحلیه. ۲- … الی ربوه ذات قرار و معین، مو منون : ۵۰ ۳- مفردات راغب اصفهانی. ۴- یمحق الله الربا ویربی الصدقات، بقره : ۲۷۶٫ ۵- مفردات. ۶- ربی الولد : غذاه و جعله یربو، المنجد. ۷- ربی الولد : هذبه، المنجد. ۸- هذب الرجل : طهر اخلاقه مما یعیبها، المنجد. ۹- و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا، احقاف : ۱۵٫ ۱۰- لقمان : ۱۵٫ ۱۱- الم نربک فینا ولیدا و لبثت فینا من عمرک سنین ، شعرا : ۱۸٫ ۱۲- ماده (رب و) خود از ماده (رب ب) و براساس اشتقاق اکبر، مشتق شده است. همچنین ریشه های (رب ا) و (ر ا ب) نیز بر همین اساس از آن مشتق شده اند. (راب) معنی اصلاح و جمع کردن و (رب و) و (ر ب ا) معنی زیادت و نمود را افاده می کنند. صاحب کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم (حسن المصطفوی) بیان کرده اند که بعید نیست میان معانی این ماده ها تداخل صورت گرفته باشد و ازاین رو معنی زیادت و نمو و اصلاح (که مربوط به راب و رب و هستند ) اشتباها در ذیل (رب ب) آورده شده باشند. (ج ۴، ذیل رب). ۱۳- الفاظ دیگر نیز که دو عنصر معنایی دارند چنین اند. مثلا مائده به معنای سفره غذادار است، پس این کلمه، گاه تنها به معنی سفره و گاه تنها به معنی غذا استعمال می شود، اما هرگاه قرینه صارفه ای نباشد باید آن را به همان مفهوم اصلی در نظر گرفت. (به نقل از اصطلاحات اسلامی، ج۱٫ ص۲۵). ۱۴- همان. ۱۵- مائده : ۶۴٫ ۱۶- همان. ۱۷- المیزان : ذیل آیه ۱۴ سوره نوح. ۱۸- و قالوا لاتذرن آلهتکم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لایغوث و یعوق و نسرا، نوح: ۲۳٫ و گفتند آلهه خود را وامگذارید، ود و سواع و یغوث و یعوق و نسر (نام بتها) را وامگذارید. ۱۹- قالوا آمنا برب العالمین. رب موسی و هارون،اعراف : ۱۲۲-۱۲۱٫ ۲۰- عن ابی عبدالله (ع) فی قول الله عزوجل اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله فقال: والله ما صاموا لهم و لاصلوا لهم و لکن احلوا لهم حراما و حرموا علیهم حلالا فاتبعوهم. ، کافی : فضل العلم. ۲۱- المیزان، ج ۱۴، ص ۲۵۶٫ ۲۲- افرایت من اتخذ الهه هواه، جاثیه: ۲۳٫ ۲۳- ولئن اتبعت اهوائهم بعدالذی جاک من العلم مالک من الله من ولی و لا نصیر، بقره: ۱۲۰٫ ۲۴- ااربابpsdn; متفرقون خیرpsdn; ام الله الواحد القهار، یوسف : ۳۹٫ آیا ربهای پراکنده داشتن بهتر است یا خدای یگانه بی رقیب را رب دانستن؟ این آیه اشاره دارد که اگر خدای یگانه را رب نگیریم، ناگزیریم به ربهای مختلف گردن گذاریم. ۲۵- ضرب الله مثلا رجلا فیه شرکا متشاکسون و رجلا سلما لرجل هل یستویان مثلا، زمر: ۲۹٫ خداوند انسانی را مثل می زند که شرکایی ناهمساز در وجود او چنگ انداخته اند و نیز انسانی را که سر به یک مبدا سپرده است، آیا این دو مثل یکسانند؟ ۲۶- فانهم عدولی الا رب العالمین، شعرا :۷۷ . این ربهای مختلف، دشمن من هستند مگر رب هستی. ۲۷- مفردات راغب. ۲۸- والقیت علیک محبه منی ولتصنع علی عینی: طه ، ۳۹٫ ۲۹- اذ تمشی اختک فتقول هل ادلکم علی من یکفله فرجعناک الی امک کی تقرعینها و لا تحزن، طه: ۴۰٫ ۳۰- ولو شئنا لرفعناه بها ولکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث ، اعراف: ۱۷۶٫ ۳۱- الم تر کیف ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابتpsdn; و فرعها فی السما تو تی اکلها کل حین باذن ربها، ابراهیم: ۲۵-۲۴٫ ۳۲- الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه، فاطر: ۱۰٫ ۳۳- و مثل کلمه خبیثه کشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار، ابراهیم: ۲۶٫ ۳۴- اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الظمان ما ، نور: ۳۹٫ ۳۵- در این آیه اضمار و اختصاری وجود دارد، چون سخن از کسانی است که اموال را انفاق می کنند، پس چنانکه بیضاوی می گوید مراد از کمثل حبه، کمثل زارع حبه است (بنگرید به امثال قرآن، علی اصغر حکمت، ص ۱۵۷). ۳۶- مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مائه حبه ، بقره: ۲۶۱٫ ۳۷- مثل ماینفقون فی هذه الحیوه الدنیا کمثل ریح فیها صرpsdn; اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهلکته، آل عمران: ۱۱۷٫ ۳۸- و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الا نکدا، اعراف: ۵۸٫ ۳۹- و ضرب الله مثلا رجلین احدهما ابکم لا یقدر علی شی و هو کلpsdn; علی مولیه اینما یوجهه لایات بخیر هل یستوی هو و من یامر بالعدل و هو علی صراط مستقیم، نحل: ۷۶٫ با اینکه گفته شده است که این آیه، مثلی است برای مقایسه خدا و بتها، اما برخی از مفسرین برانند که این آیه، مو منان و کافران را به مقایسه کشیده است.

جایگاه عقل و تفکر در تربیت اسلامی 

 دکتر سید احمد احمدی، دارای درجه دکتری مشاوره و دانشیار دانشکده علوم تربیتی دانشگاه اصفهان می باشد به منظور استفاده از نقطه نظرات صاحبنظران عرصه تعلیم و تربیت بر آن شدیم تا در گفتگویی نقطه نظرات ایشان را در خصوص جایگاه عقل و تفکر و مهار درونی و بیرونی در تفکر اسلامی

باسلام. لطفا بفرمایید خردورزی به عنوان یک اصل تربیتی چه نقشی ایفا می کند؟ در مورد خردورزی به عنوان یک اصل تربیتی، لازم است که به این مطلب توجه شود که انسان موجودی عاقل است و می تواند به حل مسائل مختلف زندگی و جامعه خود بپردازد. طبیعی است که اگر به این مطلب; یعنی پرورش عقل، این مساله که انسان می تواند مسائل خودش را شناسایی و حل کند، توجه نشود برنامه تربیتی به نتیجه و هدف نرسیده است. اندیشیدن و تفکر به عنوان یک امتیاز انسان و به عنوان یک زمینه که می تواند تمام جهات زندگی انسان را بارور کند، لازم است به عنوان مبنا و اصل در تربیت مورد توجه قرار بگیرد و روی این زمینه کار شود. اگر به این مطلب عنایت شود، بطور کلی انسان را در یکی از ابعاد مهم شخصیتی رشد داده و پیش برده است و توانسته انسانیت را که از امتیازات خاص آدمی است، به او بدهد و در این جهت او را بارور سازد. تربیت می بایستی بر مبنای خرد و پرورش خرد و تعقل و عقل، حرکت کند و می توان گفت که این موضوع از زمینه های اساسی تربیت است. نقش عقل ورزی را در تربیت اسلامی بیان کنید؟ در زمینه عقل ورزی در تربیت اسلامی، به این نکته باید اشاره شود که در قرآن مجید از تفکر به عنوان یک مفهوم مجرد سخن به میان نیامده است. اگر به آیات بنگریم بیشتر سخن از افلا یعقلون، افلا یتفکرون، یتدبرون، تعقلون” و بطور کلی فرآیند عقل و اندیشیدن است و این مساله مهمی است. حتی قرآن مجید وقتی درباره افرادی که نمی اندیشند صحبت می کند باز سخن از این است که این نیرو را به کار نمی گیرند، یعنی از عقل استفاده نمی کنند. در آیات آمده است که: “دلهاشان سخت شده است و نمی اندیشند” یا “چشم دارند و نمی بینند” یعنی، نمی اندیشند و فکر نمی کنند. بطور کلی جریان فکر و اندیشه در سراسر قرآن به چشم می خورد و این امتیاز را به انسان می دهد. حتی در آن زمان که ویژگیهای انسان را برمی شمارد براندیشیدن، مفهوم سازی و درک مفاهیم تاکید می نماید. این مساله ای است که باید به آن توجه ویژه ای بشود. باید تمام بستر حرکت انسان در این زمینه باشد; یعنی، از عقل و اندیشه خویش استفاده کند. حتی وقتی مولای متقیان حضرت علی (ع) در مورد عقل مسموع یا عقل مطبوع سخن می گویند، می فرمایند: “عقل مسموع و عقل مطبوع … یا عقلی که در سرشت انسان هست نمی تواند فایده داشته باشد مگر این که انسان آن را به کار گیرد” یعنی، باز هم خردورزی و تعقل در این زمینه مطرح هست. در تربیت اسلامی باید به این مساله توجه شود که اندیشه انسانها ، فکر آنها و تعقلشان بارور شود. برای تحقق اندیشیدن و تفکر در تربیت اسلامی چه راههایی وجود دارد؟ برای تحقق اندیشیدن و تفکر در تربیت اسلامی سه روش را می توان دنبال کرد. البته براساس آنچه در متون اسلامی وجود دارد: ۱- مشاهده و دیدن. قرآن در این زمینه بسیار تاکید دارد که نگاه کنند، ببینند، مشاهده کنند، خودشان را نگاه کنند و اطرافشان را بنگرند. حتی اگر به سوره های قرآن بنگریم اکثر سوره ها به نام طبیعت، آسمان و حیوانات است، حتی به اینها سوگند هم خورده است یعنی می خواهد که انسان به مسائل اطرافش توجه کند. ۲- تجربه. حدیث داریم که “العقل غریزه تزید بالعلم و التجارب” یعنی، عقل یک غریزه و توان و استعدادی است که با علم و تجربه افزایش می یابد. ۳- دانش. آدمیان با علم و دانایی و دانش، می توانند عقل خود را افزایش دهند. اگر انسانها به مشاهده طبیعت و مشاهده خودشان بپردازند، اگر تجربه کنند و اگر دانشها را کسبَََََََََََ کنند، عقل آنها افزایش می یابد. آیا تعقل و تعبد با یکدیگر منافات دارند و می توان آنها را مقابل یکدیگر قرار داد یا نه؟ درباره تعبد و تعقل باید گفت که این دو مفهوم را نباید رو به روی هم قرار داد. تعقل و اندیشیدن در صفات الهی و در راهی که خدا تعیین کرده و حرکت در این زمینه نوعی عبادت است، بنابراین نمی توان گفت این تعبد است و آن تعقل. اصولا هر عمل عقلانی و هر کار عقلانی نوعی عبادت و بندگی است و باید قدری مفهوم عبادت را توسعه داد. عبادت و عبودیت و تعبد عبارت از آن است که انسان در مسیری که خدا تعیین کرده است حرکت کند و تعقل یکی از آن راههاست. بنابراین اگر به این معنا بگیریم تعقل نوعی عبودیت و تعبد است اینکه، کسی که تعقل می کند و در این زمینه حرکت می نماید ممکن است عبد یا عبودیت را نداشته باشد اصلا صحیح نیست و عبودیت یک مفهوم عامتری است و تعقل را هم در برمی گیرد. کوتاه سخن این که به یک مساله باید توجه شود و آن اینکه علم و تجربه، عقل انسان را افزایش می دهند، هر چه انسان داناتر و عالمتر شود از عقل و اندیشه بیشتری برخوردار است و از آن می تواند بهره بگیرد و بطور طبیعی دیندارتر است. این مساله که گاهی علم و دین یا تعقل و دین را مقابل هم قرار می دهند بطور کلی برداشتی است که نمی تواند آنچه را که دین مطرح می کند برساند. دین بر مبنای عقل و علم حرکت می کند. هر چه علم پیشرفت کند و تعقل بیشتر شود انسانها بیشتر شناخت پیدا می کنند و بطور طبیعی می توانند مفاهیم دینی را بهتر تحلیل و تبیین کنند. هر چه مفاهیم علمی روشن تر باشد می تواند مفاهیم دینی را روشن تر کند. این که گاهی در این زمینه واهمه ای وجود دارد ممکن است معلول درک نکردن مفهوم تعقل یا علم یا مفهوم دین باشد. چه راههایی برای کنترل رفتار لازم است؟ اصولا برای کنترل رفتار دو نوع مهار یا شیوه انضباطی مطرح است: اول ، مهار درونی، دوم، مهار بیرونی. مقصود از مهار بیرونی، تمام دستگاههایی است که بر رفتار می تواند نظارت داشته باشد و آنها را کنترل کند، مثل والدین، دستگاههای مختلف تربیتی. بطور طبیعی اینها در بیرون هستند و نظارتهایشان، نظارتهای خارجی است، ولی مساله دیگری که در تربیت مطرح است این است که اگر در درون فرد قواعد، ضوابط و مقرراتی آموخته شود یا فرد کسب کند که خودش به انضباط و نظم رفتار خودش بپردازد کارسازتر است. چون همیشه با فرد هست و زمانی که فرد می خواهد حرکتی بکند به جای این که دیگران به او بگویند این کار را بکن یا نکن خودش این جلوگیری را در خود انجام می دهد یعنی، نسبت به این مطلب آگاهی پیدا می کند و درک می کند که لازم است این کار را انجام ندهد. بنابراین این مهار درونی به عنوان یک مساله ای که همیشه با انسان هست و همیشه انسان را در جهت خیر خودش می اندازد، کارسازتر و لازم تر است. تربیت مستلزم مهار پاره ای از اعمال و رفتارهاست. آیا می توان از رشد مهار درونی در برابر مهار بیرونی به منزله یک اصل در تعلیم و تربیت سخن گفت؟ اگر تربیت را به دو معنا، یکی انجام کارهای درست و دیگری ترک کارهای نادرست در نظر بگیرند، آنچه که فرد را وادار می کند به انجام عمل و بازمی دارد از انجام ندادن کاری، همان مهار درونی است. مهارهای بیرونی یا کنترلهای بیرونی ممکن است باشند یا نباشند یا ممکن است فرد از آنها فرار کند. ولی کنترل درونی همیشه با فرد است یعنی، فردی که خودش را مقید می داند که کاری را انجام دهد، انجام می دهد و کاری را انجام ندهد آنرا انجام نمی دهد. یعنی، به این مرحله رسیده که تشخیص دهد کاری خوب است باید انجام بدهد یا خوب نیست نباید انجام دهد. در واقع مهار درونی همیشه با فرد است و همیشه او را کنترل و بازرسی می کند و او را به سمتی که باید حرکت کند برمی انگیزد لذا بهترین وسیله و ابزار برای حرکت دادن، منع کردن، جلو بردن و جلوگیری کردن مهاردرونی است. بنابراین کنترل درونی می تواند در تعلیم و تربیت به عنوان یک مساله اساسی و پراهمیت برای هدایت فرد و جلوگیری فرد از بعضی از کارهایی که نباید انجام بدهد عمل کند. اهمیت ونقش مهار درونی در جریان تعلیم و تربیت چیست؟ اصولا در تعلیم و تربیت اسلامی، فرد مسو ول رفتار خویش است و لازم است خودش را کنترل کند و به عبارت دیگر کف نفس کند وتقوا داشته باشد یعنی، خود نگهدار باشد. انسان مو من در تربیت اسلامی کسی است که به سمت عبادت می رود و از انجام گناه جلوگیری می کند. از امام صادق(ع) درباره مفهوم تقوا – که مفهوم خوبی است برای کنترل درونی – سو ال می کنند. حضرت به دو معنا اشاره می کند: اول ، حرکت به سمت عبادت. چون خود عبادت کردن زحمت دارد و باید انسان این زحمت را با جان و دل بخرد و حرکت کند. دوم ، ترک گناه. بنابراین در این دو جهت حرکت کردن یعنی، عبادت کردن و ترک گناه هر دو نیاز به کنترل دارد. فکر می کنم مفهوم تقوا، مفهوم بسیار زیبایی برای کنترل درونی است. البته در معنای تقوا باید به تمام ابعاد آن توجه شود، برای روشن شدن مطلب روایتی را بیان می کنم: “فرد همام خدمت حضرت علی(ع) آمد و از ایشان سو ال کرد که متقین چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: انسانهایی که گوششان وقف علم است، شیوه و منش آنها تواضع است و در زندگی میانه رو هستند و از آنچه که حرام و نادرست است چشم می پوشند البته هم چشم ظاهر و هم چشم باطن یعنی، به کار حرام اصلا تمایل ندارند و در آن جهت حرکت نمی کنند”. اگر فرد به ابعاد تقوا توجه داشته باشد بهترین وسیله برای مهار درونی است، و این که فرد واقعا خودش را پیراسته و آراسته کند یعنی، پیراستن و آراستن هر دو. این بهترین چیزی است که فرد می تواند داشته باشد. در نتیجه انسان تربیت شده در اسلام انسانی است که به مهار درونی رسیده باشد. آیا تعلیم و تربیت اسلامی، مهار درونی را در خود دارد؟ آیا تقوا مورد مناسبی برای این مقصود است؟ در تربیت اسلامی برای مهار درونی دو موضوع پیشنهاد شده و دنبال می شود: اول نماز، روزه یعنی انجام واجبات. نماز، انسان را از فحشا و منکر باز می دارد و سبب می شود که انسان به کارهای خیر و درست بپردازد و از کارهای نادرست خودداری کند. روزه تمرین کنترل درونی است و روزه گرفتن باعث تقویت تقواست. زکات، یک نوع کنترل است یعنی، انسان از آنچه که دوست دارد ببخشد و عادت کند که به فکر دیگران باشد، بنابراین واجبات و انجام فرایض تمرین کنترل درونی است. دوم، انجام ندادن محرمات. انجام ندادن یعنی بازایستادن و مهار درونی داشتن. انسان مو من دروغ نمی گوید، تهمت نمی زند، غیبت نمی کند و همه گناهانی که جز گناهان کبیره است را انجام نمی دهد و خود را نگه می دارد و محرمات را انجام نمی دهد، با انجام فرایض و ترک محرمات این زمینه در وجود او پیدا می شود که جلوی خود را از بدیها بگیرد و در جهت خیر و خوبیها حرکت کند. مطلبی که لازم است مختصر توضیحی در مورد آن داده شود این است که معمولا وقتی درباره تقوا صحبت می شود چنین برداشت می شود که تقوا یعنی، باز ایستادن از گناه. در صورتی که مراجعه به متون اسلامی نشان می دهد که تقوا یعنی، خودنگهداری و رنج را تحمل کردن، رنج انجام فرایض و زحمت ترک گناه. بنابراین تقوا به معنای تحمل رنج برای عبادات و انجام مسو ولیت ها و ترک آنچه که حرام و نادرست است. اگر تقوا به این معنا گرفته شود معنای زیباتری می دهد و تقوی به معنای مهار درونی به معنای این می شود که انسان حرکت کند در جهت مسو ولیتها و دوری کند از نادرستیها. مفهوم تربیت از دیدگاه اسلام چیست؟ مفهوم تربیت در اسلام را می توان از متون اسلامی و آیات قرآن استخراج کرد. یکی از مفاهیم تربیت در اسلام پرورش دادن است. پرورش به معنای عام آن یعنی، پرورش بدن، پرورش اخلاق، پرورش عقل، پرورش عواطف و همه این زمینه ها. دوم، تربیت به معنای رشد، یعنی، رسیدن به رشد، تشخیص و بلوغ، همان طور که در قرآن در این زمینه بیان شده است: “به سمت رشد حرکت کردند و پیش رفتند”. سوم، رسیدن به حد کمال. همان گونه که در سوره یوسف آمده :”که وقتی یوسف به این مرحله رسید ما حکم را- بطور کلی پیامبری را- به او بخشیدیم”. تزکیه و اخلاق، یکی از معانی تربیت است. پیامبر اسلام(ص) فرمودند: “مبعوث شدم تا مکارم اخلاق را تمام کنم” یعنی، ابعاد معنوی و درونی انسان را رشد دهم. ادب نیز به معنای تربیت است، امام علی(ع) در وصیتشان به امام حسن(ع) فرمودند: “من تلاش برای ادب تو کردم” منظور از ادب تربیت است، بنابراین مفهوم تربیت را می توان به معنای رسیدن به حد بلوغ و تشخیص، پرورش در تمام ابعاد وجودی انسان، رسیدن به کمال، رشد ابعاد معنوی انسان و به معنای ادب دانست. به نظر شما اصول تربیت اسلام چه چیزهایی هستند؟ لطفا بیان بفرمایید. باید توجه داشت که در تربیت اسلامی زیربناهایی وجوددارد که باید تربیت بر آن زیربناها قرار داده شود و حرکت کند. این زیربناها و اصول باید از متون اسلامی و از قرآن و حدیث و سنت استخراج شود. وقتی در قرآن و حدیث و سنت بنگریم یک مبانی و اصولی هست که نمی توان از آن تخطی نمود. در تربیت اسلامی اصولی هست که باید زیربنای تمام فعالیتهای تربیتی باشد. اصل اول: اصل شرافت و کرامت انسان است، باید این را مبنا قرار دهند که انسان موجودی شریف و کریم است، فردی است که باید به او احترام گذاشت ولو عقب مانده باشد و اشکال داشته باشد. اصل دوم : اصل اختیار و آزادی انسان. انسان موجودی مختار است و باید خودش انتخاب کند. یک چیزهایی در وجود او تعبیه ونهاده شده است ولی آنچه مربوط به زندگی اوست باید خودش انتخاب کند و با اراده خودش آن را بپذیرد. اصل سوم : اصل تفاوتهای فردی انسانها. انسانها متفاوتند این تفاوتها چیزی نیست که ناجور باشد بلکه لازم است. از لحاظ استعداد، از لحاظ ویژگیها انسانها متفاوتند و باید اینها را پرورش داد و به زندگی انسان را هدفدار کرد. انسان هدفدار است. هر کار انسان باید هدف داشته باشد. حتی تربیت باید با هدف باشد انسان باید هدفمند بار بیاید و حرکت کند. اصل این که انسان باید توانمندیهایش بارور شود به تعبیر قرآن باید شکر نعمتها را به جا آورد، شکر به معنی بارور کردن و از تواناییهای خود استفاده کردن است اینها چیزهایی است که باید به عنوان مبنا مورد توجه قرار بگیرد و اگر تربیت بر این مبانی حرکت کند انسان بهتر رشد می کند و پیش می رود. از اینکه این فرصت را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم. باتشکر.

جایگاه عقل و عقل ورزی و نظریه های تربیتی 

 عقل در نظام تعلیم وتربیت بعنوان طریق هدایت و راهبری و منبع و مرجعی قابل اعتماد در کسب علم و معرفت، ازجایگاه والایی برخوردار است. علاوه بر این، کتاب سنت واجماع نیز جایگاه ویژه ای در نظام تعلیم وتربیت دارد. به منظور بررسی منابع و مراجع اصلی تعلیم و تربیت گف و گوی زیر قابل توجه است :

 باسلام. لطفا در ابتدا برای ورود به بحث اگر مطالبی را بیان بفرمایید ممنون خواهیم شد. سالها پیش در یکی از نوشته هایم آورده ام که در داستانها آمده است، روزی سرنوشت وارد جزیره ای شد و سه نفر از ساکنان آن را، که نماینده سه طرز فکر بودند. به حضور طلبید و اظهار داشت اگر به شما خبر دهند که فردا این جزیره به زیر آب فرو خواهد رفت، چه خواهید کرد؟ نفر اول که فردی خودخواه و لاابالی بود، گفت : تمام شب را به عیش و نوش خواهم گذراند و لحظه ای از لذات و تمتعات جسمانی غفلت نخواهم کرد.نفر دوم که روحیه ای احساسی و عاطفی داشت پاسخ داد، دست عزیزان خود را خواهم گرفت و در جنگل مجاور، تمام شب را به عبادت خواهم پرداخت و برای رفع خطر، قربانی هایی نیز به پیشگاه خدایان تقدیم خواهم کرد. نفر سوم که فردی خردمند و خردورز بود لحظه ای درنگ کرد و در حالی که به نظر می آمد با مشکلی بزرگ روبه رو شده است اظهار داشت، که بدون درنگ تمام عقلا و بزرگان جزیره را احضار خواهم کرد، تا موضوع زندگی کردن در زیر آب را مورد بررسی و مطالعه قرار دهند. هر چند ممکن است در این گونه داستان نویسی ها، نوعی اغراق یا مبالغه وجود داشته باشد ولیکن تردیدی نیست که مثالهایی از این دست می تواند در تقریب و یا انتقال موضوع به ذهن مخاطب، نقش بسیار مو ثری را ایفا نماید. اگر بخواهیم این مساله را در فرهنگ خودمان بررسی کنیم، درمی یابیم که عقل جایگاهی بسیار رفیع در نظام تعلیم و تربیت ما داشته و طریق هدایت و راهبری را در دو مقوله هم عرض بیان کرده است، که یکی از آنها انبیا و دیگری عقول انسانها بوده است. بطور دقیق متن روایت شده، این است که “ان لله علی الناس حجتین، حجهpsdn; ظاهره و حجهpsdn; باطنه، فاماالظاهر فالرسول و الانبیا و الائمه، و اما الباطنه فالعقول.” به عنوان اولین سو ال: اهمیت و نقش عقل و عقل ورزی را در عموم نظریه های تربیتی بیان کنید؟ اهمیت عقل و عقل ورزی در عموم نظریه های تربیتی، از آن جهت است که این ویژگی، عهده دار تصحیح بسیاری از خطاهای ناشی از حواس است و دیگر این که خود منبع و ابزاری مستقل در شناخت به حساب می آید. می دانیم که حواس اولین منبع شناخت و آگاهی از جهان هستی است. چشم اشیا را می بیند، گوش صداها را می شنود، ذائقه مزه ها را تشخیص می دهد و هر یک از دیگر حواس مطابق با ساخت فیزیولوژیکی خود اطلاعات مناسبی را به ما منتقل می کنند. از مهمترین امتیازهای حواس، یکی عام بودن آنهاست بدین معنی که همه انسانها در آن شریک هستند و دیگر آن که با به کار گرفتن ابزار و ادوات خاص می توان به میزان زیادی قدرت آنها را افزایش داد . برای مثال; اشیا دور را نمی توان دید، چشم در فاصله معینی می تواند کار کند و اندازه خاصی از اشیا را می تواند ببیند; اما بشر توانسته اشیا دور را به وسیله تلسکوپ و اشیا ریز را به وسیله میکروسکوپ رصد کند و یا این که از فاصله های دور امواج را به استخدام بگیرد و آنها را بشنود و قدرت شنوایی خود را بالا ببرد. اما در هر صورت حس، مبرا از خطا و اشتباه نیست و هر یک از ما در زندگی روزمره خود با تعدادی از این اشتباهات روبه رو هستیم، که عقل در تصحیح آنها نقش بسیار تعیین کننده دارد. مثلا ما به هنگام رانندگی خطوط مقطع جاده را متصل می بینیم، آسمان را گنبدی نیلگون ترسیم می کنیم و به بسیاری از حقایق از دریچه تجارب خود می نگریم و به تفسیر جهان و هستی می پردازیم و آنها را عین حقیقت تلقی می کنیم در صورتی که عقل بسیاری از آنها را تصحیح می کند و اشتباهات آنها را از بین می برد. در این زمینه می توان از ابوریحان بیرونی سخن قابل تاملی را مطرح ساخت. ایشان در کتاب معتبر خود به نام “تحقیق ماللهند” که نوعی بررسی دقیق قوم نگاری و جامعه شناسی از جامعه هندیان است در تحلیل و حتی نقد ارزش پژوهش خود می گوید: در این پژوهش نوعی محدودیت وجود دارد و به خواننده فرضی هشدار می دهد که دردام مطلق اندیشی نیافتد و محدودیتها عبارتند از : ۱- من با زبان و فرهنگ مردم آنچنان که باید آشنا نبودم و این احتمال وجود دارد که بدفهمی هایی به وجود آید و روشن است که در چنین حالتی تماس فرهنگی واقعی صورت نمی گیرد. ۲- من آدمی غریبه هستم و همراه و ملازم یک شاه غالب به هند آمده ام، بدین سان احتمال بسیار زیاد است که مصاحبه شوندگان و کسانی که با آنها صحبت کرده ام، حقایق امور را آن چنان که هست در میان نگذارند، به عبارت دیگر، نوعی ترس و سوظن ممکن است بر آنها حاکم باشد و بدین سان نتیجه گیریها در هاله ای از ابهام قرار گیرند. ۳- مردم هند برای من که یک پژوهشگر بودم، جذاب نبودند و همین جذاب نبودن و یا “بدآمدن” باعث شده که بر نتیجه گیریها و نوشته های من اثر بگذارد. شاید نکته دیگری که در این زمینه قابل بررسی باشد، مساله کیمیاگری در جهان اسلام است. بسیاری از شنوندگان می دانند که مساله کیمیاگری در جهان اسلام مطرح شده است و بعضی از عالمان به آن معتقد بودند. منظور از کیمیاگری این است که آنان به دنبال ابزاری بودند که فلزهای کم قیمت به صورت فلزهای قیمتی در آیند. فارابی معتقد بود که چنین چیزی امکان پذیر است ولیکن ابوعلی سینا در قرن چهارم اعتقاد داشت که چنین چیزی امکان پذیر نیست، که البته هر یک استدلالهای خود را نیز داشته اند. ولیکن در قرن هشتم ابن خلدون بر این اعتقاد بود که هیچ یک از اینها درست نگفته اند، زیرا هریک تحت تاثیر تجارب فرهنگی و خانوادگی خود بوده اند. فارابی عالمی فقیر بود و درباره او می گویند; که در جهان علم سلطان و در جهان ماده یک آدم فقیر بود. ابن خلدون می گوید : شرایط خانوادگی فارابی او را به این مرحله رسانده بود که بتواند در مورد کاربرد کیمیا به جایی برسد و از این نمد کلاهی نصیب او شود. اما بوعلی سینا چنین اعتقادی نداشت چون از خانواده ای ثروتمند بود. و بنابراین هر کدام از اینها بر حسب تجربیات ذهنی و درونی خود، به مساله نگریسته اند . البته در دنیای مسیحیت هم این اتفاق افتاده است. زیرا بسیاری از عالمان و اندیشمندان غرب که انسان را موجودی مهاجم و پرخاشگر تصور کرده اند و یا، براساس اندیشه ناصواب “گناهان تکوینی”، او را به صورت موجودی پرخاشگر و مهاجم معرفی نموده تحت تاثیر این اندیشه ناصواب فرهنگی بوده اند. عقل نه تنها در تصحیح خطاهای ناشی از حواس نقش تعیین کننده ای دارد و حقیقت یا واقعیت را آن چنان که هست آشکار می سازد ، بلکه خود نیز منبع و مرجعی قابل اعتماد در کسب علم و معرفت است. بنابراین از برخی فرآورده های عقل مانند; مجربات، معقولات و حتی اشراق می توان نام برد. متغیر عقل، علی رغم این که نقش مهم و سازنده ای در کسب علم و معرفت و احکام و گزاره های خود دارد، این چنین نیست که مطلق باشد و دچار اشتباه و یا ابهام نباشد. سخنی از غزالی به این مطلب اشاره دارد که می گوید: “آیا پس از آن که از خواب بیدار می شوی، توجه نمی کنی که همه آن چیزهایی را که در خواب دیده بودی و آنها را حقیقت می پنداشتی پس از بیداری دیگر حقیقت نیست و پندارها و موهوماتی بیش نبودند. نکند که تمام معتقدات ما نسبت به عوالم دیگر مانند خوابهایی باشد، نسبت به جهانی که هم اکنون در آن هستیم. شاید که زندگی این دنیا در برابر آخرت به منزله خواب در برابر بیداری باشد که پس از مرگ حقایق بر او مکشوف می شود.” آیه شریفه قرآن است، “لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاک فبصرک الیوم حدید”، “ای انسان در غفلت بودی تا آن که پرده ها را بالا زدیم و دیده بصیرت توامروز باز شد و تیزبین شدی.” علاوه بر دو منبع مورد بحث، یعنی حواس و عقل، از دیگر منابع کسب علم و شناخت مانند وحی، الهام، اشراق، تجارب عرفانی، سندیت، درک عمومی و بصیرتهای ناگهانی عالمان و اندیشمندان نیز می توان نام برد، که هر یک در جای خود باید مورد بحث قرار گیرند و حدود و ثغور آنها مشخص شود. منابع و مراجع اصلی و مهم تعلیم و تربیت کدامند؟ منابع و مراجع اصلی و مهم تعلیم و تربیت همان منابع استخراج احکام در فقه است، که عبارتند از : کتاب، سنت، اجماع و عقل. منظور از کتاب، قرآن کریم است، سنت; قول، فعل و تقریر امام و معصومین را در برمی گیرد. اجماع، اتفاق نظرهایی است که در بین عالمان تعلیم وتربیت وجود دارد، هر چند که نتوان از کتاب و سنت، ادله روشن بر تایید آنها اقامه کرد. این سخن، به این معنا می باشد که اگر در حوزه گسترده و پیچیده تعلیم و تربیت اسلامی، به مسائل و مشکلاتی برخورد کنیم که پاسخ آنها را به وضوح در کتاب و سنت نتوان به دست آورد، در این صورت آرا مورد اتفاق صاحب نظران می تواند مورد توجه قرار گرفته و حل مشکل را بر عهده بگیرد و به همان صورت که این اتفاق رای در فقه دال بر رضایت امام و معصوم است و به صورت دلیل و یا حجت به آن عمل می شود، در این مورد نیز به همین صورت خواهد بود. علامه شهید آیت الله سید محمدباقر صدر می فرمایند : اجماع به عنوان یک منبع اخذ فتوا در ردیف قرآن و سنت نیست و بر آن اعتماد نمی شود; مگر از این نظر که در بعضی از حالات وسیله اثبات سنت باشد.” عقل به صورت منبعی از منابع تعلیم و تربیت اسلامی، عبارت از آن استعدادی است که به وسیله آن انسان حقیقت را از خطا، حق را از باطل، سره را از ناسره و یا درست را از نادرست تشخیص می دهد و به شناخت و معرفت و دانش کلی می رسد. ارزش عقل در شناسایی و کسب علم و معرفت در چنان حدی از اعتبار و اعتنا است، که بین حاکمیت عقل و فرمان شرع نوعی همسویی و ملازمه برقرار شده است، که از آن به قاعده ملازمه تعبیر کرده اند; “کلما حکم به العقل، حکم به الشرع و کلما حکم به الشرع، حکم به العقل” که دال بر همین مطلب است. معنای عبارت این است که : “هر آنچه را که دین به آن حکم دهد، عقل نیز فرمان می دهد وهر آنچه را که دین تجویز کند عقل نیز آن را تصویب و تایید می کند.” یادآوری می شود که قاعده ملازمه از دو طریق استدلال و یا برهان انی و برهان لمی اثبات شده است. تفاوت بین این دو در این است که در برهان لمی ، از علت به معلول پی برده می شود و استدلال می گردد اگر عقل، حکمی را چه به صورت اثبات آن و چه نفی آن ، حکم کند، در آن صورت شرع نیز همان حکم را دارد، هر چند که از طریق نقل نرسیده باشد. در برهان انی، از معلول پی به علت برده می شود و استدلال می گردد: اگر حکمی چه به صورت نفی آن و چه اثبات آن وجود داشت و قطعیت آن هم محرز شده باشد، در این صورت حکم عقل هم در این جا وجود دارد، هر چند به دلایل خاصی استدلال نشده باشد. بار دیگر مرحوم آیت الله شهید سیدمحمدباقر صدر می فرماید :”اما آنچه که دلیل عقلی نامیده می شود، آیا عمل به آن جایز است یا نه؟ نظر مجتهدین و محدثین در این باره مختلف است، اگر چه معتقد هستیم (منظور علمای شیعه امامیه است) که عمل به دلیل عقلی جایز است ولی، حتی یک حکم را نیافته ایم که اثبات آن متوقف بر دلیل عقلی باشد، بلکه هر حکمی با دلیل عقلی ثابت شود، در همان لحظه با دلیل قرآن یا سنت ثابت و یا اثبات شده است. آیا ادیان توحیدی در امور بشری معتقد به حاکمیت جبری بودند یا این که عقل و اندیشه انسانی را دخیل می دانستند؟ همه ادیان توحیدی واز جمله دین اسلام هرگز بر حاکمیت جبر و زور تاکید نداشته اند، بلکه بر آن بودند تا عقل و اندیشه و همه نیروهای خلاق و سازنده انسانها را از قیود جهل و خرافه پرستی و دیگر بند و زنجیرها برهانند و راه رشد و تکامل را بر آنان هموار نمایند. تحقق این هدف یعنی; رساندن انسانها به عقل و شعور انسانی; به تعبیر مرحوم کلینی از دو وسیله یا طریق، طرح و برنامه ریزی شده است که یکی عقل و خرد آدمیان و دیگری انبیا و رسولان الهی هستند. حدیثی که در سو ال اول مطرح شد; ” و اما الباطنه فالعقول” ; در داستان بت شکنی ابراهیم، تبر بر شانه بت بزرگ گذارده می شود و در پاسخ به معترضان بت پرست، انگشت اتهام به سوی بت بزرگ نشانه می رود و چون حاضران به ناتوانی آن اعتراف می کنند ابراهیم در خطاب به آنها می گوید: “اف لکم و لما تعبدون” و به دنبال آن است که قرآن می فرماید: “فرجعوا الی انفسهم” یعنی توانست عقل آنها را به شهادت بطلبد. نمونه دیگر آن، واقعه ابراهیم است که فرزند هجده ماهه پیامبر(ص) است. روزی که این فرزند به رحمت ایزدی پیوست مصادف با خورشید گرفتگی بود و در گوشه و کنار این صحبت به میان آمد که خورشید گرفتگی به خاطر مرگ ابراهیم بوده است، که پیامبر در مقابل این مساله یا در مراسم تدفین موضع گرفتند و یا این که مردم را به مسجد دعوت کردند، و جمله معروفی که مورخان هم ثبت کرده اند که: “ان الشمس و القمر آیتان من آیات الله لاینکسفان بموت احد.” خورشید و ماه از نشانه های پروردگارند و با مرگ هیچ کس دچار خسوف و یا کسوف نمی شوند و نکته دیگر این که همه فقیهان معتقدند که اصول دین را باید از طریق عقل شناخت و تقلید در اصول دین جایز نیست. بحث تقلید در فروع احکام از نوع مراجعه عامی به متخصص است که یک اصل عقلی است، همچنین بحث جاهل قاصر و جاهل مقصر، که معمولا فقیهان در رساله های عملی درباره آن صحبت می کنند، در این زمینه می تواند مورد بحث و بررسی قرار بگیرد. آیا عقل ورزی و تعبد با توجه به قاعده ملازمه با یکدیگر منافات دارند یا خیر؟ با توجه به اصل یا قاعده ملازمه; عقل ورزی و تعبد با یکدیگر منافاتی ندارند. زیرا در تعارض بین عقل قطعی و وحی ظنی، قطعی مقدم است; همچنین در تعارض بین وحی قطعی و عقل ظنی، وحی قطعی مقدم خواهد بود.به عبارت دیگر، دلیل ظنی همواره در طول دلیل قطعی واقع می شود و چون در طول قرار می گیرد نمی تواند معارضه و یا مقابله داشته باشد. معارضه تنها در صورت هم عرض بودن دو دلیل است. باید اضافه کرد که وحی قطعی، آن است که حداقل سه شرط داشته باشد; ۱- صدور آن از جانب معصوم باشد ۲- دلالت محتوایی آن محکم و قطعی باشد ۳- هدف آن ابلاغ حکم واقعی و حقیقی باشد و به صورت کلی اگر خلاصه شود، صدور قطعی، دلالت قطعی و جهت صدور قطعی. نبودن و فقدان یکی از شرایط سه گانه است که موجب تنزل آن از وحی قطعی به وحی ظنی می شود و شرط دیگری که برای آن مساله پیشنهاد می شود، آن است که عقل قطعی و یا دلیل قطعی، باید بر بدیهیات اولیه تکیه داشته باشد و از راه تحلیل و یا ترکیب، به قطع و یقین رسیده باشَد، در این صورت است که هیچ گونه تعارضی بین تعبد و عقل به وجود نمی آید و در همه موارد، مو ید یکدیگر هستند. با سپاس از جنابعالی که این فرصت را به ما دادید تا از نظرات شما بهره مند گردیم.

تربیت از دیدگاه اسلام

 اشاره : تربیت چیست و چه تفاوتی بین دیدگاه اسلام در مورد تربیت و سایر دیدگاهها وجود دارد موضوعی است که در این نوشتار به آن پرداخته شده است. این مطلب توسط آقای دکتر علی شریعتمداری عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و عضو فرهنگستان علوم و استاد دانشگاه تربیت معلم

همان طور که می دانید انقلاب شکوهمند اسلامی ما یک هدف اساسی داشت و آن این بود، که اسلام، تعالیم اسلامی، احکام اسلامی، اصول و دستورالعمل های اسلامی، حاکم بر اعمال و رفتار ما باشد و اگر بخواهیم این مطلب را به صورت آموزشی مطرح کنیم، باید بگوییم که هدف، اشاعه تربیت اسلامی در جامعه بود. یعنی از آنچه قبل از انقلاب در جامعه، تا حدی جاری و متداول بود، ما را تحت تاثیر آداب و رسوم خاص و هدفهای تربیتی خاص از دیدگاه خود، سوق می دهند. هدف امام امت بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این بود، که به تدریج مسو ولان آموزشی اعم از مراجع محترم تقلید، متکلمان، فیلسوفان اسلامی، مبلغان، آنهایی که در آموزش معارف اسلامی و در مراکز آموزشی هستند اقدام کنند و همچنین تشکیل حکومت اسلامی و تشکیل نهادهای آموزشی و نهادهای تربیتی همه یک هدف اساسی را دنبال می کردند و آن پیاده کردن تعلیم و تربیت اسلامی می باشد. شاید برای بعضی افراد مفهوم تربیت روشن نباشد و تربیت را باآموزش مهارتهای خواندن و نوشتن یکسان تلقی کنند این امر آن طور که باید و شاید مهم تلقی نشود. ولی این مساله درست نیست. آموزش الفبا، حساب، نوشتن و خواندن، حتی آموزش علوم، همه اینها با امر تربیت اختلاف دارند، به عبارت دیگر ممکن است کسی آموزش ببیند و در رشته ای اطلاعات لازم را هم کسب کند و این اطلاعات را حفظ کرده باشد ولی درک درستی از آنها نداشته باشد، یا این که این اطلاعات توام با درک و تا اندازه ای فهم باشد، این اطلاعات خودبه خود همراه با تربیت نیستند، یعنی ممکن است آدمی در یک رشته ای مطلع باشد حتی در سطح عالی علمی مطالبی را درذهن داشته باشد اما از تربیت برخوردار نباشد. بسیاری از دانشمندان و مطلعین، افرادی که در رشته های علمی کار کردند، از لحاظ فکری، اخلاقی و اجتماعی در سطح پایین قرار دارند. و تنها درس خواندن و بالا بردن سطح اطلاعات و معلومات موجب پرورش قوه استدلال نمی شود و فقط سطح محفوظات را بالا می برند، این محفوظات یا به صورت بهتر معلومات، خود به خود فرد را تربیت نمی کند و امر تربیت جدا از این امر آموزش است و باید توجه بیشتری به امر تربیت کرد. بعضی افراد می پرسند تربیت چیست؟ وقتی به عنوان معلم به شاگرد می گویند: من می خواهم تو را تربیت کنم، اگر شاگرد بپرسد جناب معلم یا جناب استاد چه کار می خواهید در مورد من انجام دهید؟ می ببینید که استاد یا معلم جواب روشنی ندارد، همان طوری که پدر و مادر ناآگاه از تربیت هم، جواب روشنی برای فرزندان خود ندارند. می خواهیم بدانیم تربیت چیست؟ که این همه مورد علاقه ماست. همه ما می خواهیم که هم خودمان تربیت شده باشیم و هم فرزندانمان تربیت شده باشند، هم در جامعه، مسو ولان جامعه علاقه مند هستند که افراد جامعه تربیت شده باشند، اگر فرض کنید اشخاص از کشورهای خارج به ایران آمدند و مدتی در این جا توقف کردند و به ادارات، رستورانها، مجامع عمومی، محافل علمی و حتی درجلسات سخنرانی شرکت کردند، سپس مشاهدات خود را برای دیگران نقل کنند و اگر کسی ازاینها بپرسد، شما تربیت مردم ایران را چگونه دیده اید؟ درمی یابیم، آنچه را اسلام در زمینه های مختلف برای ما مطرح ساخته، متاسفانه بر اعمال و رفتار ما حاکم نیست. باید دید که این شخص ناظر، توصیه هایی که اسلام کرده، تعلیماتی را که پیامبر اکرم (ص)و دستورالعملهایی که امامان معصوم(س) به ما داده اند، آیا در مناسبات و در موقعیتهای مختلف، این دستورالعملها و پیامها را مردم ما رعایت می کنند؟ متاسفانه باید گفت: اگر افراد به عنوان قاضی بی طرف، اعمال خود را ارزیابی کنند و رفتار خود را در همین محافل و موقعیتهای مختلف تحت نظر قرار دهند، باید اعتراف کرد که خیر، این اعمال تابع عادات و آنچه از گذشته به ما رسیده، تابع رویه هایی می باشد که در طول زندگی اتخاذ شده است و گاهی تابع تلقیناتی است که به ما شده و گاهی به صورت تقلید از دیگران کارهایی انجام می شود; آیا به واقع آنچه که انجام می دهیم با موازین اسلامی سازگار است و وفق دارد، خواهیم دید که متاسفانه این گونه نیست، به دلیل این که : ۱- درصدد روشن کردن ماهیت تربیت نبوده ایم، ۲- توجه به تربیت اسلامی نکرده ایم ۳- در مراکز آموزشی، که باید مراکز رسمی تربیت باشند، کار معلمان و استادان در مراکز آموزشی انتقال چهار مطلب علمی از ذهن خود به ذهن شاگرد است، شاگرد، باید این نکات را حفظ و سپس در امتحان، محفوظات خود را ارائه دهد تا مورد ارزیابی قرا رگیرد و ارتقا پیدا کند. اگر این مراکز آموزشی رسالت تربیتی بر عهده دارند، با توجه به آنچه که در کلاس درس می گذرد، معلمی از طریق سخنرانی چهار نکته به ذهن شاگرد منتقل می کند، شاگرد هم گاهی خسته می شود و گاهی گوش می کند و گاهی هم ممکن است سو الی در ضمن شنیدن سخنان معلم، مطرح سازد، سپس مطلب بیان شده را به خاطر بسپارد، درموقع سو ال کردن معلم، محفوظات را ارائه کند. عبارت عربی، عبارت بسیار عالی و ارزنده ای است و نکته های دقیقی به ما می آموزد. در این عبارت آمده است: “من لم یود به الابوان یود به الزمان” کسی که پدر و مادر او را تربیت نکرده باشند، زمان او را تربیت می کند. اگر دقت شود متوجه می شوید که “تربیت زمان” یعنی چه ؟ “تربیت پدر و مادر” یعنی چه؟ اگر پدرو مادر به مسائل تربیتی آشنا باشند آگاهانه فرزندان خود را از لحاظ عقلانی، اجتماعی، اخلاقی و معنوی، عاطفی و از لحاظ بدنی، می توانند آموزش بدهند و تربیت کنند. این فرزندان در زمینه های مختلف به صورت خاص عمل خواهند کرد. اما اگر چنین چیزهایی مطرح نباشد یعنی پدر و مادر هم آشنا به جنبه های مختلف تربیت نباشند، مسائل داخلی خانواده، گرفتاریها، پخت و پز و فراهم کردن وسایل راحتی فرزندان، پدر به دلیل اشتغال در خارج از خانه، مادر هم به خاطر اشتغال به کار منزل و بچه ها. پس تربیت کجاست؟ تربیت فکری و عقلانی یعنی چه؟ در کدام قسمت تربیت معنوی و اخلاقی صورت گرفته است؟ کجا در مورد تربیت اجتماعی بحث شده است و … همان طور که مشاهده می شود تمام اعمال، براساس عادات و رویه های حساب نشده می باشد. اکنون آن راهها، به معرض اجرا درمی آیند. بنابراین وقتی پدر و مادر، فرزندان را تربیت نکنند، در مراکز آموزشی بجز انتقال چهار مطلب به ذهن شاگرد، کار دیگری انجام ندهند به یقین تربیت به عهده زمان محول می شود. یعنی در زندگی هر فرد حوادث و وقایع به رفتار او شکل می دهد. بنابراین توجه به امر تربیت لازم است و اعزام پیامبران برای تربیت انسانها بوده است. پیامبر اکرم (ص) می فرماید: “ادبنی ربی فاحسن تادیبی.” پروردگار من مرا تربیت کرد، مرا ادب کردو به بهترین وجه هم ادب کرد. پیامبر اکرم(ص) آیات قرآنی را می خواند، “یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه” این که برای تزکیه و تذهیب تعلیم دانش استوار و محکم مردمان، به میان آنها رفتم و آنها راتحت تعلیم قرار دادم. بنابراین از طرف خداوند مبعوث شدند که انسان را راهنمایی و هدایت کنند. وظیفه پدر و مادر، معلمان، رهبران، نویسندگان، گویندگان، این است که به امر تربیت آشنا باشند و بدانند که در حوزه کار خود چگونه باید عمل کنند. یک مبلغ اسلامی باید به تعلیم و تربیت آشنا باشد و در تبلیغ معارف اسلامی اصول تربیتی را رعایت نماید، یا یک نویسنده، یک معلم، یا پدر و مادر و خلاصه یک مربی، اینها همه باید با امر تعلیم و تربیت آشنا باشند و بدانند تعلیم و تربیت چیست تا بتوانند هم در مورد خود، اعمال و هم در مورد فرزندانشان به تناسب شغلی که دارند اجرا کنند. اگر گوینده ای به تعلیم و تربیت، آشنا باشد شنوندگانی که در جلسه سخنرانی او شرکت می کنند از گفتار او بهره می برند وسخنان گوینده را می شنوند، چیزهایی تربیتی در خلال سخنان او مطرح می شود، و تغییری در وضع تربیتی آنها حاصل می شود. آنچه در تعلیم و تربیت اسلامی دیده می شود یک تربیت کل، صحیح، منطقی و تربیتی که بر اساس اصول و مبانی محکم استوار است و تمام ابعاد اساسی شخصیت آدمی را در نظر گرفته است. هدف تربیت اسلامی این است که فرد جامع الاطراف و فردی که در هر زمینه رشد یافته باشد تربیت کند و خلاصه تحویل جامعه دهد. وقتی نظام های تربیتی غرب را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم، درمی یابیم، که گروههای مختلف در غرب هر کدام به یک جنبه از شخصیت انسان تاکید دارند. بعضی به جنبه های فردی توجه دارند، عده دیگری به جنبه اجتماعی حیات انسان توجه دارند، اما فردیت انسان را از نظر دور می دارند، تصور می کنند هرکسی، در هر جامعه ای باشد تابع آن جامعه است. آن جامعه به شخصیت، افکار، عقاید و عادات او شکل می دهد، بنابراین آنچه که اهمیت دارد جامعه است و فرد هم جز و تابعی از جامعه است و خودش نقشی ندارد و اغلب فرد را مولود جامعه می دانند، یعنی برای خود فرد نقشی در اعمال و رفتار قائل نیستند، یعنی برای فرد آزادی و اختیار قائل نیستند و می گویند که این جامعه و فرهنگ جامعه است که به رفتار انسان شکل می دهد. این که جامعه در شکل دادن به رفتار فرد موثر است یک موضوع است، ولی این که فقط جامعه فرد را به این شکل تربیت می کند و فرد به هیچ وجه از خود آزادی و اختیار ندارد، مطلب دیگری است. آری در هر جامعه ای که زندگی کنیم، زبان و آداب و رسوم آن جا را می آموزیم، اما در عین حال انسان هستیم و از قدرت عقلانی برخوردار و دارای اختیار و آزادی می باشیم.یعنی فرد می تواند در بعضی جهات مقاومت کند و آنچه را که در جامعه معقول و متداول است نپذیرد و از روی قدرت و تشخیص خود عمل کند. منظور بر این است که گروه دوم تصور می کنند، حیات جمعی اصل است و باید به حیات جمعی توجه کرد و فرد تابع حیات جمعی است و از خود هیچ نقشی ندارد. گروهی انسان را حیوانی که چند درجه بیشتر از حیوانات موجود رشد کرده تلقی می کنند. یعنی نحوه یادگیری، پیدایش افکار و عقاید را درانسان تابع قواعدی قرار می دهند که این قواعد حاکم بر رفتار حیوانات است. بعضی از دانشمندان معتقد شدند که عواملی در محیط به وجود می آید، این عوامل رفتار خاصی را در فرد ایجاد می کند و پیدایش مکرر این عوامل سبب تکرار این رفتار در افراد می شود و معتقد بودند که انسان تابع محیط است، هر چه در محیط، در مقابل انسان ظاهر شود، همان عامل سبب آشنایی فرد با محیط می شود و از این طریق انسان چیزی یاد می گیرد. خلاصه این نظریه در روان شناسی به عنوان نظریه “شرطی شدن” شناخته می شود. به عنوان مثال عکس العملهای عاطفی، مانند خشمها و شادیها که از حد متعارف خارج می شود و گاهی ممکن است منجر به زد و خورد یا حرکات غیرعقلانی بشود، چیزهایی است که انسان در موقعیتهای مختلف با آن برخورد کرده و به تدریج در او عادتی به وجود آورده است. مانند این که فرض کنید فوتبالیستی گل می زند و یک مرتبه از جای خود بلند می شود و حرکاتی انجام می دهد که ممکن است هم به خود و هم به دیگران آسیب برساند. این همان حرکاتی است که بعضی از روان شناسان را وادار کرده است که تصور کنند یادگیری در انسان مانند یادگیری در حیوان تابع شرایط محیط است و همین طور که سگ پاولف بر اثر مشاهده گوشت و بعد همراه شدن صدای زنگ با آن، در مقابل صدای زنگ هم بزاقش ترشح می کرد; یا مثلا کبوتر معروف “اسکینر” که با این کبوتر، یکی از رفتارگرایان معروف آزمایشاتی کرده، یک لیوان آب جلوی کبوتر گذاشتند، دایره ای روی لیوان کشیدند بعد کبوتر به لیوان آب نگاه می کندو دایره را می بیند، خودبه خود به دایره نوک می زند، اگر آزماینده بعد از چند بار نوک زدن دانه ای به کبوتر بدهد و این عمل چند بار تکرار شود، کبوتر ممکن است یاد بگیرد با چهار بار نوک زدن یک دانه به دست آورد. به دنبال بحث گذشته، گروهی انسان را موجودی می دانند که چند درجه رشدش بیشتر از حیوان است و می خواهند همان اصول و قواعدی را که بر یادگیری حیوان حاکم است، پایه یادگیری در انسان قرار دهند و این مکتب، به عنوان مکتب سلوک و رفتار در روان شناسی هم نفوذ داشته و بر بسیاری از مراکز آموزشی حاکم بوده است.ولی آنها تصور می کنند که در انسان قدرت عقلانی، روحی و زمینه های معنوی وجود ندارد. انسان هم مانند حیوان است و تفاوت آن همان چند درجه رشد بیشتر اوست و می خواهند از روی قواعدی که حاکم بر اعمال و رفتار حیوان است، اعمال و رفتار انسان را هم توضیح دهند. بنابراین همان طور که گفته شد بعضی به جنبه فردی و بعضی جنبه اجتماعی و بعضی جنبه حیوانی انسان را در نظر می گیرند و جنبه های دیگر شخصیت آدمی را مورد انکار قرار می دهند. برخی افراد در فعالیتهای تربیتی، بیشتر به یک سلسله مشاهده هاو آزمایشهایی که انجام داده اند، توجه دارند و می خواهند از روی بینشهای ذهنی خود رفتار انسان را توضیح دهند. یعنی چند اصل را پذیرفته اند، این که ; انسان قدرت عقلانی و فکری منفکی از این تجربیات حسی ندارد، انسان فاقد روح و اختیار و آزادی است. عده ای که اصول مکتب سلوک و رفتار را پذیرفته اند به این صورت با انسان برخورد می کنند. اسلام هم اصالت فرد و هم تاثیر حیات اجتماعی در رفتار انسان را قبول دارد، اماانسان از نظر اسلام، تنها همین بدن و حواس و فعالیتهایی که از حواس، بدن و مغز سرمی زند، اعمال انسان را محدود به این گونه اعمال و رفتار نمی کند، بلکه برای وجود انسان، یک بعد فکری، عقلانی و روحی قائل است و نیازهای بدنی را به رسمیت می شناسد و دستورالعملهایی برای حفظ بدن و بهداشت و سلامت بدن دارد، آن چیزی است که در وجود انسان دیده می شود; مانند قدرت فکری و عقلانی. عواطف و احساساتی که انسان دارد، مانندقدرت اخلاقی و آزادی اراده. اسلام همه اینها را به رسمیت شناخته و هیچ وقت، انسان را در سطح حیوان تنزل نمی دهد و آن فرض را نمی پذیرد که انسان چند درجه رشد بیشتری از حیوان دارد. بنابراین در تربیت اسلامی، اسلام تمام جوانب وجود انسان را در نظر می گیرد. در جنبه فردی فرد را قابل رشد و آموزش و تربیت می داند، برای فرد آزادی و اختیار و قدرت فکری و عقلانی قائل است; اسلام در عین حال راجع به جامعه، قوم و ملت بحث می کند و همان طور که می دانید در حیات اجتماعی، نحوه زندگی مردم با یکدیگر باید روی اصول معین باشد و این که حیات جمعی در رفتار فرد تاثیر دارد، ویژگیهای حیات جمعی را مطرح می سازد و دستورالعملهایی هم دارد، که یک جمع چگونه باید زندگی کند. اسلام بخاطر نقشی که جامعه در حیات افراد دارد، پیامبران و راهنمایان را فرستاد تا باارائه دستورالعملهای مفید هم حیات فردی شخص و هم حیات جمعی او را هدایت کند; در صورتی که آموزشهای غیر دینی و نظامهای تربیتی موجود در غرب که فرد و یا جمع را اصل می دانند; فعالیتهای بدنی و فعالیتهای حسی را پایه و اساس یادگیری انسان تلقی می کنند و به هیچ وجه انسان را در مقابل محیط، از برخورداری اراده و اختیار متنعم نمی دانند، یعنی تصور می کنند انسان تابع محیط و جمع است. تربیت به معنای هدایت فرد است، برای این که این مفهوم روشن شود باید دید، هدایت کردن یعنی چه؟ و فرد کیست؟ وقتی می گوییم تعلیم و تربیت، هدایت فرد است. ابتدا باید مشخص شود منظور از هدایت کردن چیست؟ کلمه هدایت در اسلام مطرح شده است. در یک حدیثی از قول امام موسی کاظم در کتاب تحف العقول آمده است، خداوند انسان را در دو زمینه هدایت کرده است یا دو راهنما و هادی برای انسان قرار داده است. در عبارت عربی در حدیثی که از قول امام موسی کاظم آمده، امام می فرماید: ان الله علی الناس حجتین، خداوند دو حجت ، دو راهنما برای انسان قرار داده.”حجه”ظاهر و هی الانبیا و الاولیا” یا امامان معصوم و حجه”باطنه فهی العقل “. خداوند دو راهنما برای انسان قرارد داده ، یکی راهنمای بیرونی که اینها در ظاهر و آشکار مطرح می شوند، یعنی انبیائی که رسالت هدایت کردن مردم را به عهده داشتند، اینها آمدند مردم را هدایت کنند و یک راهنمای درونی، همان قدرت عقلانی می باشد که خداوند به انسان داده است. بعضی افراد به قدر کافی خردمند و عاقل هستند و از همین قدرت عقلانی خود در زندگی بهره می گیرند و رفتار خود را براساس سنجش و تدبیر انجام می دهند، این است، که همه دچار مشکل و انحراف نمی شوند. بنابراین در باره تربیت صحبت می شود که تربیت به معنای هدایت فرد است باید توجه داشته باشیم که این هدایت کردن، یعنی وادار کردن دیگران به پیروی از ما نیست. ما حق نداریم به دیگران دستور دهیم، دیگران را مجبور سازیم تا گفته های ما را بپذیرند و حرفهای ما را قبول نمایند. هدایت کردن یعنی کمک به فرد، که خود او تشخیص دهد چه کار باید انجام دهد و چه چیز را باید یاد بگیرد، چطور باید عمل کند، و چطور باید تصمیم بگیرد. وقتی پدری فرزند خود را هدایت می کند، یعنی می خواهد به او کمک کند که خود تشخیص دهد، که در چه شرایطی به سر می برد، در این شرایط، مشکل چیست؟ چگونه باید عمل کند؟ چه جنبه هایی را در نظر بگیرد؟ و چطور اقدام کند. بنابراین وقتی می گوییم تعلیم و تربیت هدایت فرد است، یعنی کمک به فرد، تا خود در هر موقعیتی قرار دارد بتواند تشخیص دهد که در چه موقعیتی قرار گرفته است؟ مشکل اساسی در آن موقعیت چیست؟ امکاناتی که در اختیار او هست چیست؟ چطور باید تصمیم بگیرد، انتخاب کند و به آن عمل نماید. فرض کنید که شما میل دارید فرزندانتان راستگو باشند، اگر فقط دستور دهید راست بگو; بدون آن که او بفهمد راستگویی یعنی چه؟ و چرا باید راستگو باشد، او هم چند مورد حرف شما را اطاعت می کند، اما نه این اطاعت ارزش دارد و نه اجرای دستور شما ارزش دارد، ولی اگر شما به او کمک کنید که بفهمد راستگویی یعنی چه؟ و چرا فرد باید در زندگی راست بگوید، آن وقت تکلیف خود را مشخص می سازد. بنابراین وقتی می گوییم تعلیم وتربیت هدایت فرد است یعنی کمک به فرد که خود او تشخیص دهد که چه کار باید انجام دهد و در چه شرایطی قرار دارد، امکاناتش چیست؟ چه تصمیمی باید بگیرد. بنابراین هدایت کردن، غیر از دستور دادن و وادار کردن فرد به اطاعت و وادار کردن او به تقلید است، غیر از تلقین کردن مربی یا پدر و مادر به شاگرد است، برای این که در هر کدام از اینها، آن چه که مطرح نیست، فهم و درک شاگرد است. بنابراین وقتی گفته می شود، تعلیم وتربیت هدایت فرد است، یعنی به فرد کمک شود که بهتر تشخیص دهد. در یک جمله ساده و روشن حضرت علی (ع) می فرمایند: “اوضع العلم ما وقف علی اللسان”. یعنی پست ترین علم آن است که در سطح کلمات و زبان متوقف شود. یعنی فرد تنها چهار کلمه یا چند جمله را حفظ نماید. ملاحظه می کنید درس خواندن ما حتی در سطح عالی به این شکل است، یعنی جملاتی را حفظ کردن، جملات را خوب بیان می کند اما اگر کسی بپرسد این جمله یعنی چه؟ می بینید که فرد دچار اشکال می شود. بطور مثال کلمه فرهنگ مانند کلمه تربیت در موارد زیادی به کار می رود، اما اگر پرسیده شود معنای آنها چیست؟ با آن که این کلمات در دفعات زیادی تکرار شده است ، اما کسی نیاموخته، که معنای کلمه فرهنگ را بفهمد، تا درجای خود به کار ببرد. در جای دیگر حضرت علی(ع) می فرمایند: “وارفعه ما ظهر فی الجوارح و الارکان” یعنی والاترین درجه علم آن است که در اعضا و ارکان وجود انسان ظاهر شود. یعنی اگر درک و فهم درستی از مطلب دریافت شود، معنای آن مطلب را می توان بیان کرد و در مورد آن اظهار نظر نمود. در این صورت است که می توان رفیع ترین و والاترین مرتبه علم را کسب نمود، که در ارکان وجود شخص ظاهر شده است. این نکته لازم است که مربیان بزرگ در قرن بیستم، در مورد یادگیری انسان صحبت می کنند، می گویند: یادگیری یعنی تغییر رفتار، اما رفتار، به آن معنا نمی باشد که مکتب سلوک و رفتار به کار می برد. مکتب سلوک و رفتار می گوید: “رفتار چیزی است که قابل مشاهده و اندازه گیری باشد.” مانند رفتار کبوتر و سگ آزمایشات اسکینر و پاولف. این رفتار، چیزی است که واضح و قابل اندازه گیری است، اما رفتار در معنای واقعی، یعنی آنچه از انسان سرمی زند و شامل; عادات، مهارتها، درک، نگرش و شیوه برخورد انسان به مطلب می باشد. همه اینها رفتار انسان است، یعنی چیزهایی که انسان عمل می کند.انسان نگرش خاصی نسبت به یک موضوع و درک و شیوه خاصی دارد و از مهارت و عادات ویژه ای برخوردار می باشد. بنابراین وقتی دانش در ارکان وجود انسان نفوذ داشته باشد، شیوه تدوین آن مطلب را درک کرده باشد و معنای آن مطلب را خوب فهمیده باشد متناسب با آن مطلبی که فهمیده، عادات و مهارتهای لازم را در خود به وجود می آورد. بنابراین عامل اول امتیاز انسان از حیوان قدرت عقلانی شخصیت آدمی می باشد که همان قدرت عقلانی اوست که در شخصیت آدمی باعث امتیاز انسان از حیوان است. عامل دوم در شخصیت آدمی، بعدی معنوی و اخلاقی است که همان بعد الهی می باشد. بنابراین وقتی گفته می شود، انسان دارای بعد فکری و عقلانی است چیزی نیست که از خود اختراع شده باشد، در اعمال انسان عمل فکر کردن وقدرت عقلانی را ملاحظه می کنیم، یعنی متوجه می شویم که انسان از قدرت فکری و عقلانی برخوردار است. دومین بعدی که در شخصیت انسان مطرح است در اصطلاح اسلام می توان گفت; فطرت الهی، اما این فطرت الهی اختصاص به مسلمانان ندارد. اگر در سراسر دنیا مشاهده نمائید، حتی در مورد اقوام بت پرست، زمینه بت پرستی بودن یک فطرت الهی، فطرت قداست بخشی در انسان است که سبب شده اوضاع و احوال فرهنگی آن جا خدا را به صورت بت به اینها معرفی کنند. یا این که در یک کشور پیشرفته مانند ژاپن، امپراتور جنبه خدایی داشته است. این نشان می دهد که یک زمینه قداست پرستی و پرستیدن در انسان وجود دارد.در اسلام، اصول دین را هرکسی از روی قدرت عقلانی خود درک می کند به صرف این که بگوید نمی فهمم، کافی نیست و همان طور که گفتم مطالعه جهان خلقت ما را به وجود پروردگار عالم، پروردگار حکیم و عادل راهنمایی می کند، در آیه قرآن کریم; آیات ونشانه هایی آمده است. انسان با قدرت فکر، آفرینش جهان را بررسی می کند. اساس اسلام بر اعتقاد خدا است. وقتی صلوات می فرستیم که اشهد انک ، می گوییم که پیامبر اسلام بنده تو است، پرستنده تو است. یعنی او فرقی با دیگران ندارد، فقط مبعوث به پیامبری بوده، وحی به او نازل شده، و الا او هم مانند دیگران است. درباره پیامبران الهی معتقد هستیم که برای هدایت انسانها آمده اند. پیغمبر اسلام، از طرف خداوند مامور شده اند، اما مساله خدا، پرستش خدا، قداست بخشی به خدا، اعتقاد به خدا، چیزی است که عقل سالم بشر و عقل سالم بسیاری از دانشمندان; و آنهایی که بتوانند خود را از تعصبات فرهنگی و قومی نجات دهند، معقتدند، وقتی دانشمندان بزرگ مانند دکارت، انشتین، اینها وقتی درباره جهان و آفرینش جهان بحث می کنند، در مقابل عظمت این جهان و عظمت الهی، سر تعظیم فرود می آورند. بنابراین در اسلام گفته می شود; اصول دین امر تقلیدی نیست، بلکه امری است که باید توام با فهم و تعقل باشد، یعنی فرد باید بفهمد جهان آفریننده ای دارد، و چرا جهان را با این خصوصیات و صفات آفریده است؟ اما در مسیحیت می گویند اصول دین امری عاطفی است. کشیشی برای دانشجویان صحبت می کرد و به زبان انگلیسی می گفت .it delieve I dut it unbrestanb t’bon I من نمی فهمم که این مطلب یعنی چه؟ سه خدا و یک خدا، اما در عین حال به آن اعتقاد دارم، در صورتی که اصول دین در اسلام تقلیدی نیست بلکه تحقیقی است، یعنی فرد خود باید فکر کند و به اصول دین پی ببرد. در احکام مانند رشته های دیگر، همان طور که در پزشکی از پزشک پیروی می کنید، در امور صنعتی از متخصصین صنایع، در پدیده های فیزیکی از فیزیکدان تبعیت می کنید، اینها امور تخصصی هستند. در فقه هم باید از رهبران دینی که فقه خوانده اند و با احکام الهی آشنا هستند تقلید کنیم، اما در اصول دین باید از روی فهم و تعقل عمل نمود. بنابراین بعد دوم در وجود انسان، بعد معنوی، یعنی بعد الهی، که منشا پرستش و قداست بخشی است و ادیان الهی این قداست بخشی را روی وجود خداوند، الله، متمرکز کرده اند. در عین حال، انسان بعضی اعمال را خوب و بعضی دیگر را بد می داند. برای مثال دروغگویی را بد و راستگویی را خوب می داند. خدمت به مردم و همکاری با مردم را خوب می داند. بنابراین یکی دیگر از چیزهایی که در رفتار آدمی دیده می شود زمینه اخلاق است. پس بعد اولی که در آدمی پدیدار می شود، بعد اخلاقی است و بعد دوم، بعد معنوی. همراه با بعد معنوی، بعد اخلاقی است. پیامبر گرامی فرموده اند: “بعثت لاتمم مکارم الاخلاق” من مبعوث شدم برای این که زمینه های اخلاقی و رفتار اخلاقی بندگان خدا را کامل نمایم. یعنی رشد اخلاقی را در میان بندگان ایجاد کنم. بنابراین وقتی از جنبه اخلاقی در حیات انسان بحث می شود از وجدان اخلاقی صحبت می شود، هرکسی احساس می کند نیرویی در او هست که نیروی خوب را از نیروی بد تمیز می دهند. بنابراین در انسان بعد اخلاقی هم وجود دارد. علاوه بر این، انسان با همنوعان زندگی می کند و بی شک بدون زندگی با همنوع نمی توانسته به حیات خود ادامه دهد، یعنی از حیات جمعی برخوردار است. با جمع به سر می برد. بنابراین بعد سوم که در شخصیت آدمی پدیدار می شود بعد اجتماعی است . انسان موجودی اجتماعی است. خانواده، قبیله، قوم، ملت هر کدام یک واحد جمعی هستند. خود انسان یک واحد جمعی است. در قرآن کریم آمده است; ” انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم”. ما شما را از زن و مرد آفریدیم به صورت قبایل درآورده ایم برای این که یکدیگر را بشناسید و گرامی ترین فرد نزد خداوند پرهیزکارترین فرد است. یعنی زن، مرد ، سیاه و سفید، در هر قبیله ای که هست، آن که با تقواتر است گرامی تر است. بنابراین می بینید که چطور بعد اجتماعی مطرح شده است. در آیه قرآن کریم مشاهده می کنیم، که “ان الله لایغیرpsdn; ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم” یعنی خداوند تغییر نعمت نمی دهد برای قومی مگر این که آنها زمینه برخورداری از این نعمت را خود فراهم کنند. یعنی تغییراتی را که باید انجام بگیرد، زمینه آن تغییرات را فراهم کنند. بنابراین بعد سومی که دروجود انسان دیده می شود، بعد اجتماعی است. بعد چهارم بعد عاطفی است انسان دارای عواطف است، بعضی چیزها را دوست دارد و از بعضی چیزها بدش می آید، خشمگین می شود، صبر می کند، اعتدال را رعایت می کند، ترس بر او غلبه می کند، همان طور که خشم بر او غالب می شود. گاهی قناعت می کند، سختیها را تحمل می کند. صبر و حوصله از خود نشان می دهد. این خصوصیات زمینه های عاطفی شخصیت انسان را تشکیل می دهند. خواهیم دید که تمام این ابعاد در کتاب آسمانی مورد توجه قرار گرفته است. بعد پنجم، بعد بدنی است، انسان دارای بدن خاص با خصوصیات و حواس خاص می باشد یک بعد روحی در انسان وجود دارد که همان بعد روحی و عقلانی است و منشا تفکر و ادراک انسان می باشد بنابراین تعلیم و تربیت یعنی هدایت فرد در بعد فکری و عقلانی، معنوی و اخلاقی، بعد اجتماعی، بعد عاطفی و هدایت فرد در بعد بدنی. یکی از مواردی که در مورد اسلام باید مطرح شود. چون ما از ابتدا مطرح کردیم که نظام تربیتی اسلام را با نظامهای دیگر مقایسه کنیم یکی از ویژگیهای مهم تربیت اسلامی، جامعیت اسلامی است و مراد از آن، این است که اسلام تمام ابعاد اساسی شخصیت آدمی را در نظر گرفته و راهنماییهای لازم را برای رشد انسان در همه ابعاد انجام داده است. وقتی به مکتبهای دیگر مراجعه می کنیم، بعضی بیشتر روی بعد بدنی تکیه دارند و انسان راحیوانی می دانند که چند درجه بیشتر رشد کرده است و الی آخر. بعضی روی بعد اجتماعی تکیه می کنند، می گویند انسان تابع جمع است و جمع انسان را رشد می دهد. بعضی روی بعد فردی تاکید می کنند وابعاد دیگر را در نظر نمی گیرند و بعد اخلاقی را هم مطرح می کنند ولی آن چه ما در تربیت اسلامی می بینیم توجه به تمام ابعاد است، یعنی از بعد عقلانی، معنوی و اخلاقی، بعد اجتماعی و بعد بدنی گرفته، در تمام این ابعاد ما در قرآن، هم در روایات، هم در رفتار پیامبر و امامان معصوم و تا آن جایی که اسناد تاریخی نشان می دهند، در رفتار پیامبران آسمانی دیگر، سلسله اعمال و رفتاری می بینیم که اگر انسان این اعمال و رفتار را انجام دهد، تمام ابعاد وجودی او رشد می کند و رو به کمال می رود، بنابراین نظام تربیتی اسلام با نظامهای تربیتی دیگر، مقایسه می شود این جامعیت در تعلیم و تربیت اسلامی بیشتر مشاهده می شود. حضرت علی(ع) در نهج البلاغه می فرماید: “عقل پایه دین و اخلاق را تشکیل می دهد.” یعنی شما تا از عقل برخوردار نباشید و عقل را به کار نیندازید، خدا را نمی شناسید و خوب و بد را تمیز نمی دهید. این نشان عظمت عقل در تعالیم اسلامی است و یکی از ویژگیهای تربیت اسلامی تاکید اسلام روی عقل است. همان طور که گفته شد هر فردی باید با عقل خود پی به وجود خدا ببرد. اعتقادات دینی، اصول دین، امری تقلیدی نیست بلکه فرد، باید از راه تفکر و تعقل به این اصول پای بند شود. در صورتی که ادیان دیگر، می گویند، دین بیشتر تابع احساسات و عواطف است. عبارتی از پیامبر اکرم (ص) نسبت به حضرت علی (ع) نقل شده است که این عبارت در کتاب تحف العقول آمده است که می فرماید: “یا علی انه لافقر اشد من الجهل” یعنی هیچ ناداری، بدتر از جهل و بی خردی و بی سوادی نیست”. در همین کلمه اهمیت علم و اهمیت خردمندی را پیامبر اکرم(ص) آن هم به حضرت علی(ع)، کسی که صاحب نهج البلاغه است، صرف نظر از اعتقاد دینی ما که جانشین پیامبر بود، توصیه کرده است. همین نهج البلاغه که الان به زبانهای معتبر دنیا ترجمه شده ، نشانه قدرت علمی، فکری، اخلاقی و زمینه عرفانی حضرت علی (ع) است. در جمله بعد می گوید: هیچ سرمایه ای، سوددهی بیشتر از عقل ندارد (هیچ سرمایه ای عایدی بیشتر نصیب انسان نمی کند، مانند عقل) یعنی این عقل است که امتیاز انسان را نسبت به دیگر مخلوقات نشان می دهد و هر چیزی را برای انسان فراهم می کند. “لا مال اعود من العقل” سپس می فرماید: “لاوحده اوحش من العجب” هیچ تنهایی بدتر از خودبینی نیست”. اگر دقت کنید متوجه می شوید که مشکل بزرگ بشر، چه در سطح زمامداران، چه در سطح مردم، در اعمال و رفتار خودمان، دعواها، کشمکشها و اختلافهایی که با هم دارند، قسمت عمده ناشی از خودبینی است، هرکس فقط خود را می بیند و نظر خود را ترجیح می دهد و تمایلات خود را مقدم می دارد تا خود حاکم و دستور دهنده باشد، خود می خواهد از امتیازات اجتماعی برخوردار باشد، چه صلاحیت داشته باشد، چه نداشته باشد. این خودبینی وحشتناک ترین امری است که پیامبر اکرم خطاب به حضرت علی (ع) می فرماید : هیچ تنهایی بدتر از خودبینی نیست. سپس درادامه مطلب می فرماید : “لا عقل کالتدبیر” هیچ عقلی مانند چاره اندیشی نیست. یعنی عقل را داده اند، که در برخورد با مسائل بیندیشید و امور مختلف را تجزیه و تحلیل کنید، در برخورد با مسائل، تصمیمات سنجیده بگیرید و سنجیده سخن بگویید، و بدان عمل نمایید. بعد آن می فرماید: ” لا حسب کحسن الخلق”. هیچ فضیلتی مانند حسن خلق نیست، یعنی انسان باید از حسن خلق برخوردار باشد. بعد می فرماید “لامظاهره اوثق من المشاوره” هیچ همکاری مثل مشورت با دیگران نیست و در آخر توصیه می فرماید “لا عباده کالتفکر”، هیچ عبادتی مثل فکر کردن نیست; همین عبارت کوتاه جامعیت تربیت اسلامی را نشان می دهد.

______________________________________________________________________________

تربیت و جایگاه اصول در نظریه های تربیتی 

 دکتر عبدالعظیم کریمی، دکترای روانشناسی و استادیار دانشگاه و مشاور معاون وزیر آموزش و پرورش می باشد وی از جمله شخصیت های علمی است که تاکنون ۲۲ اثر مکتوب، تالیف نموده است. آنچه در پی می آید گفتگویی است که با ایشان انجام داده ایم که تقدیم خوانندگان عزیز فصلن

با سلام. به عنوان سو ال آغازین بفرمایید که چه تعریفی از تربیت می توان به دست داد؟ در پاسخ به این سو ال دو مفهوم قابل تعریف است. یکی مفهوم “تربیت” و دیگری مفهوم “اسلامی”، که این دو وقتی در کنار هم قرار می گیرند، ممکن است از یک جهت به یک ناسازگاری هایی برسند و از نگاه دیگر مکمل هم و شاید عین هم باشند. البته بستگی به این دارد که چه تعریفی از تربیت داشته باشیم، پس از تعریف، می توان تربیت را از دیدگاه اسلامی مطرح کرد و بگوییم تربیت اسلامی،یا تربیت دینی و امثال اینها. اگر تربیت را به منزله فعلیت یافتن فطرت انسان یا اندوخته ها و درون مایه های فطری انسان تلقی کنیم، این تربیت همان تربیت دینی می باشد ولی اگر تربیت را به معنای عام آن، یا در قالب رویکردهای علمی و تجربی بگیریم، چیزی است که امروزه تحت عنوان علوم تربیتی و روان شناسی یا علم تربیت مطرح است. این جاست که باید با چالشی جدید مواجه شد. به این معنی، که آیا می توانیم بگوییم “تربیت” اسلامی، روان شناسی اسلامی، فیزیک اسلامی، شیمی اسلامی یا جامعه شناسی اسلامی. یا اینکه اساسا اینگونه پسوندها، از نظر مبانی نظری نقدپذیر و تا اندازه ای هم تردیدپذیر است. اگر تربیت را به معنای فرآیندی درونی و فطری (و نه فرآورده بیرونی) تلقی کنیم که حاکی از استعدادها و قابلیت ها و درون نهفته هایی که در فرد به ودیعه نهاده شده است، در این جا می توان گفت که; تربیت اسلامی همان تحقق کامل فطرت انسان است که اسلامیت را در خود دارد. اما به یک معنای دیگر می توانیم بگوییم، باید افراد را طوری تربیت کرد که مثلا آداب معاشرت اسلامی را درونی کرده و ارزشهای اسلامی را یاد بگیرند و بدان عمل کنند. یعنی هم بداند، هم دوست داشته باشد و هم رفتار کند، البته عده ای هستند که با این دیدگاه به تربیت اسلامی می نگرند، یعنی تصور می کنند که ارزشهای اسلامی باید در فرد درونی شود. سخن این جاست که اگر قرار است ارزشهای اسلامی درونی بشود، پس فطری بودن (درونی بودن) ارزش های اسلامی چه می شود؟ در واقع ، دین اسلام برخاسته از فطرت است و نیازی نیست که چیزی را از بیرون به درون وارد کنیم، بنا نیست آب را داخل چاه بریزیم. بلکه باید کاری کنیم که آب ذخیره شده در درون چاه استخراج شود. مگر اسلام، بیرونی است که بخواهیم درونی بکنیم! اگر یک نگاه فطری به دین اسلام داشته باشیم، لزومی ندارد که آموزه های دینی را از بیرون به افراد منتقل نماییم. چه بسا کسانی معتقدند، تربیت اسلامی درون سازی ارزشها در فرد است، تا مثلا نهادینه شود، ناخواسته و ناخودآگاه یک نگاه بیرونی به دین اسلام دارند بطوری که تصور می کنند، آنها برای تربیت دینی کودکان به شیوه های برون زادی متوسل می شوند و با شیوه های تشویق و تنبیه سعی دارند ارزشهای دینی را بدون ایمان درونی، به افراد تحمیل کنند. به گونه ای که این افراد می خواهند مثلا آن را درونی نمایند، اگر چنین مفهومی از تربیت اسلامی مدنظر باشد، دیدگاه ما نسبت به دین یک نگاه بیرونی، به منزله فرآورده اجتماعی، خواهد بود و نه یک فرآیند درونی و فطری. در حالی که به تربیت اسلامی باید از منظر فطری نگریست، چون تربیت واسلام مکمل هم هستند و تحقق فطرت در انسان، به فعلیت یافتن استعدادها و شکوفایی دین می انجامد. بنابراین مقولات فطرت، طبیعت، غریزه، مسائلی هستند که می توان در این جا مطرح کرد. آیا از نظر اسلام میان تربیت و تقلید تفاوتی وجود دارد؟ در ابتدا باید بدانیم که چه انتظاری از تربیت و تربیت شونده داریم. تربیت بدان معنا که ما تلقی می کنیم بخصوص از دیدگاه اسلام با عادت، تقلید، شرطی سازی یا تلقین، متمایز است. یعنی آنها واژگانی برای مفاهیم دیگری هستند. تربیت با خردورزی و انگیزه درونی و اراده فاعلی، همراه است. تربیتی که ما متذکر می شویم با بحث عادت و رفتارهای کورکورانه متمایز می شود. برای این که به تربیت اسلامی نزدیک شویم ابتدا باید بدانیم که چه چیزهایی ما را از تربیت اسلامی دور می کند. مثلا باید بدانیم که تربیت واقعی “عادت دادن” نیست، خوب این را اگر قبول کنیم، نتیجه می گیریم ۶۰ و ۷۰ درصد کارهایی که در ارتباط با تربیت انجام می دهیم، اصلا تربیت نیست، بلکه عادت است. “تربیت، تلقین کردن هم نیست” چون عادت و تلقین از اراده و هوشیاری و اختیار انسان به دور است. برای مثال اگر ما نسبت به یک رفتار به نحوی عادت کنیم که به واسطه آن اراده، آگاهی و هوشیاری ما از بین برود، آن رفتار حیوانی و کورکورانه و شرطی می شود. البته، ممکن است در پاره ای از موارد، بهتر باشد که انسان به بعضی از رفتارهای مکانیکی عادت کند اما در رفتارهای دینی و اسلامی، این نوع عادت ها جایگاهی ندارد. چرا که در اسلام، اساس و ملاک مقبولیت یک عمل، باید با نیت آگاهانه همراه باشد. اگر نیت نباشد مقدس ترین اعمال هم باطل می شود. نیت همان اراده آگاهانه و قصد متعالی برای تقرب به درگاه الهی است. اساسا نیت واجد کنش عادت شکنی است و از هر گونه رفتار شرطی شده و کورکورانه جلوگیری می کند. در اسلام هر کاری را باید با نیت انجام دهیم، با نیت نماز می خوانیم، روزه می گیریم، صدقه می دهیم. البته، عادت شکنی کار ساده ای نیست. چون عادت، ما را تسلیم خود می کند. بنابراین، همین که در اسلام، نیت، بنیاد همه اعمال است، نشان می دهد که دین اسلام نگاه عادت شکنی نسبت به ذهن و رفتار انسان دارد، چون انسان می تواند هر لحظه با اراده و هوشیاری رفتارش را خلق کند و با آگاهی به آن شکل و جهت بدهد. از این رو تقلید، که یک الگو برداری مکانیکی از رفتار دیگری است، بدون این که آدمی آن رفتار را درک کند، نمی تواند مورد تایید باشد. ]البته تقلید در جای خود تعریف دیگری دارد که در اینجا وارد آن نمی شویم. مثل تقلید در احکام فقه[ زیرا بحث موضوع تقلید در احکام فرعی فرق می کند. در این جا صحبت از تربیت، اعتقاد و تحقیق می باشد که فرد باید با آگاهی به نتایجی دست یابد. پس در این جا می توانیم بگوییم که “تربیت تلقین، تقلید، یا عادت نیست”. تربیت اسلامی، معارض با همه اینهاست. حضرت علی(ع) می فرمایند: “افضل العباده ترک العاده، برترین عبادت ترک عادت است”. این حدیث بیان می کند; انسان باید در رفتارش مختار باشد و در پذیرش دین هم گفته شده که باید با تحقیق باشد. زیرا اگر از ما سو ال کنند که چرا دین اسلام را پذیرفته ایم، و ما بگوییم چون نیاکان ما گفتند، این استدلال مورد قبول نیست. چون باید شخصا آن را تحقیق کنیم. لذا می بینیم که اسلام به تعقل، اراده و اختیار توجه می کند، بنابراین هر گونه تربیتی که با تقلید و تلقین و عادت کورکورانه همراه باشد، به لحاظ اصول تربیت اسلامی باطل است، این نشان دهنده است که ویژگی انسان و اصول تربیت اسلام رعایت نشده است. بنابراین می توان گفت; اینها تربیت اسلامی نیستند. آیا از نظر اسلام میان تربیت و تلقین ، تربیت و تحمیل تفاوتی وجود دارد؟ این سو ال تشابه زیادی با سو ال قبلی در زمینه عادت، تقلید و در واقع نوعی تلقین دارد، که مشابه مفهوم تربیت فعل پذیر به کار می رود، ولی در پاره ای از موارد در مقابل مفهوم تربیت فعال، بحث تحمیل هم خلاف اصول تربیت است. زیرا که تربیت اولا یک فرآیند فاعلی، شخصی و اختیاری است، و هر مطلبی را که بخواهیم به مخاطبان ارائه دهیم، باید با میل و نیاز آنها همراه باشد. به قول امام علی (ع) “برای قلبها میلی و انزجاری است، پس باید از ناحیه میل وارد شویم”. این که اشاره می شود لا اکراه فی الدین، اگر بخواهد تربیت دینی شود، ذات دین با طبیعت و فطرت انسان عجین شده و حلاوت دارد و انسان به دنبال گمشده خود می باشد. بنابراین کسی با اکراه و نفرت به دنبال گمشده خود نمی گردد بلکه با اشتیاق به دنبالش می رود. زیرا به این نیاز دارد و باپیدا کردن آن احساس شادمانی می کند. بنابراین اگر چیزی را به کودکان تحمیل کنیم یا تربیت را از منظر تحمیل افکار و اعمال تلقی کنیم، نشان می دهد که هم در روش دچار خطا هستیم و هم در مفهوم یا موضوعی که به کودک منتقل می کنیم. به عنوان مثال انضباط ممکن است در بحث تربیت، خشک ترین بحث باشد; اگر از منظر بیرونی نگریسته شود، زیرا یک نوع اقدام به اصطلاح تحمیلی، خواهد بود; بچه دائم باید تحت تاثیر دستورات بزرگسالان رفتار کند و هنجارهای بزرگسالان به او تحمیل شود. ولی اگر احساس می کند آنچه که ما می گوییم جز ذات و فطرت اوست آن جاست که اشتیاق و اختیار و شور و وجد ایجاد می شود و تربیت با ذوق همراه می شود. اطاعت رنگ مطبوع و مطلوب به خود می گیرد. بنابراین، فرآیند تربیت، اصلا با تحمیل، همخوانی ندارد تحمیل را به مفهوم تربیتی که با اراده و اختیار و آگاهی و اشتیاق همراه هست نمی توان با تلقین یکی دانست. اگر تعریف های رایج از تربیت را بپذیریم، بهتر می توان در مورد مرز میان تلقین و تحمیل از یک سو و تربیت از سوی دیگر سخن به میان آورد. “فراهم سازی زمینه هایی که متربی با اراده و اختیار خود به شکوفایی استعدادش بپردازد.”چه کسی است که از شکوفایی استعداد خویش متنفر باشد و چه کسی است که از این اقدام احساس تحمیل کند؟ مثلا فرض کنید استعداد را باید به اجبار شکوفا کنیم، چون انسان با شکوفایی خودش احساس و جد، ارزنده بودن و احساس کمال و نوعی رشد و تعالی می کند و این احساسات در انسان، درون زا، شیرین و لذیذ می باشد، لذا اگر از این منظر به تربیت نگاه کنیم، تربیت با تحمیل مغایرت دارد. البته ممکن است این سو ال مطرح شود که در پاره ای از موارد نفس آدمی با آن چیزی که مطلوبش هست مقابله می کند و بحث خیر و شر و بحث نفس لوامه و اماره، مسائلی هستند که برمی گردد به این که ما چه چیزهایی را می خواهیم به بچه ها منتقل کنیم، که آن وقت متربی ممکن است از دستورات سرباز بزند. بچه ها دانستن، کنجکاوی، پیشرفت و تعالی و خیرخواهی را دوست دارند، اما روشهای غلط ماست که منجر به بیزاری بچه ها از این ها می شود. بچه ها قبل از آموزش های رسمی و قبل از ورود به دبستان اشتیاق زیادی به دانستن و کشف دنیای پیرامون و شنیدن پاسخ به سو الات خود را دارند، اما به محض این که دانستن را برای آنها اجباری می کنیم و پشت میز و صندلی می نشانیم و می گوییم تو باید درس بخوانی، از درس و مشق و دانستن فرار می کنند و هر آن منتظر است که زنگ مدرسه بخورد و آزاد شود و از این به اصطلاح “بازداشتگاه” نتیجه ای حاصل نمی شود. بنابراین، دانستن که امری فطری و کنجکاوی درونی است به گونه ای مطرح می شود که دانش آموزان از آن بیزار می شوند. دانش آموز از آنچه که خودش در ابتدا مایل بود، حالا فراری است چون به آن تحمیل کردیم، لذا تربیت و مقوله ها و مفاهیم اخلاقی بطور ذاتی، درونی و لذت بخش هستند، اما شیوه های طرح و انتقال آن، ممکن است مخاطب ها را نسبت به آن منفور گرداند. آیا از نظر اسلام میان تربیت و عادت دادن تفاوتی وجود دارد؟ همان طور که، بین “عادت” و “ملکه” بودن یا عادت آگاهانه یا عادت ناآگاهانه، فرق گذاشته ایم، بایستی بین این دو نیز مرزی قائل شد. عاداتی که از روی شرطی سازی ناآگاهانه و کورکورانه انجام می شود و انسان را به یک ماشین رفتار و در حد یک شرطی سازی حیوانی تبدیل می کند. به نظر بنده حتی اگر اعمال مقدس از انسان سربزند و به آن آگاهی نداشته باشد آن عادت نامطلوب است، ولی اگر ما در رفتارهایی، آن قدر مهارت پیدا کرده باشیم که در وجود ما آن رفتارها نهادینه و نیک باشد و این نیکی با نیت همراه باشد هر چند با عادت، خوب است، این معنای عادت را ما باید تایید نماییم. روسو فیلسوف بزرگ تعلیم و تربیت، جایی مطرح می کند که “کودک آدمی باید به یک چیزی عادت بکند و آن این که به هیچ چیز عادت نکند.” قصد روسو از طرح این مساله این است که می خواهد بگوید، کودک را باید از آن رفتار کلیشه ای و شرطی سازی خارج کنیم، کودک باید دایم دنیای خودش را نو به نو خلق کند، تازه باشد و احساس بکند که پاره ای از والدین یا متولیان فرهنگی و تربیتی دوست دارند که کودکان و نوجوانان را با رفتارهایی مکانیکی عادت بدهند که از شر کنترل آنها راحت شوند ولی این عادت، به مراتب مشکل سازتر خواهد بود. عادت باعث می شود که نگاه مخاطب به زندگی مکانیکی شده و افکار او بسته و قالبی شود. نوآوری، آزاد اندیشی، پویایی فکر، انعطاف اندیشه همه اینها در کانال عادت، راکد و منجمد می شود، ولی عادت شکنی باعث می شود که انسان هر چیزی را با اراده و اختیار خلق کند، ازاین دیدگاه بهتر است که عادت را با تربیت همسان نکنیم و اگر هم رفتارهای خوبی را می خواهیم به بچه ها یاد بدهیم با آگاهی و اراده باشد، نه شرطی سازی و جنبه های مکانیکی. پاره ای از صاحبنظران معتقدند که “تربیت” یعنی “انتقال مفاهیم، الگوها و هنجارهای جامعه ی بزرگسالان به نسلی که در حال تربیت است.” عده ای دیگر معتقدند که تربیت، عبارت است از: زمینه سازی شرایط مساعد برای این که استعدادهای یک فرد شکوفا شود. عده ای دیگر پا را فراتر می گذارند و به تربیت، جهت هم می دهند و می گویند که علاوه بر شکوفایی استعدادها، جهت رشد و تربیت باید نیل به کمال مطلوب داشته باشد، این کمال مطلوب را ممکن است مسیحیت در آرمانهای خود خلاصه کند، بودایی در آرمانهای خود و اسلام در تعالیم آرمانی خود. بنابراین اگر ما تربیت را فراهم سازی زمینه های مساعد بدانیم، تا به اصطلاح فرد به شکوفایی برسد آن هم در جهت اسلامی، آن موقع می توانیم تربیت اسلامی را در جهت خود کامل کنیم. اما در این جا یک سو ال پیش می آید این که آیا نگاه ما به تربیت اسلامی یک نگاه فعال است یا نگاه انفعالی؟ یعنی فکر کنیم که بطور مثال متربی یک مومی است یا یک مخزنی است که باید تعالیمی را از بیرون به آن بیاموزیم یا منتقل یا تحمیل و یا حتی تلقین کنیم. یعنی این جا فاعل خود متربی است. هیچ باغبانی نمی آید با دست خود غنچه ای را به شکوفایی برساند بلکه زمینه ای فراهم می کندتا غنچه شکفته شود. کار ما در تربیت در همین حد می باشد. به تعبیر شهید مطهری در کتاب “تعلیم و تربیت در اسلام” که می فرمایند: “ما در تربیت باید “تایید” کنیم نه “تغییر”، یعنی ببینیم طبیعت فرد و فطرت او چه حکم می کند، در همان زمینه ها اجازه بدهیم شکوفا بشود، نه این که ما از بیرون او را تغییر بدهیم و شکل دهیم. از بیرون تربیت کردن یعنی من از او چه می خواهم، تا همانی بشود که من می خواهم. ولی در تربیت درونی او چه می خواهد بشود. فیلسوفی جمله ظریفی می گوید: “انسان نه آن چیزی است که “هست” و نه آن چیزی است که “باید” باشد بلکه آن چیزی است که “می تواند” بشود.” با این تعریف ما از سه منظر وارد تربیت می شویم، یکی دیدگاهی که تربیت را معادل، صنعت، تلقی می کند یعنی این که من می خواهم بچه ام این طور بشود، می خواهم مهندس شود، می خواهم فیزیکدان بشود، می خواهم ورزشکار بشود، یعنی صنعت، یعنی من چیزی را در بیرون انتظار دارم و همین انتظار را به درون منتقل می کنم. بنابراین بچه من ملعبه یا خمیرمایه ای است هم سو با سلیقه و آرزوی من. یک نظر دیگر می گوید; تربیت آن چیزی است که “هست”. بچه هر چه بود، باداباد; این هم یک نگاه خطرناک و آسیب زا به تربیت است، یعنی یک نگاه انفعالی، واگذاری و رهاسازی بدون مراقبت و هدایت، همان قدر خطرناک است که تحمیل و تحکم و تلقین و عادت از روی اجبار و اکراه. ولی بین این دو دیدگاه یک میان راهی است که می گوید تربیت آن چیزی است که می تواند بشود. یعنی ما ببینیم آن فرد استعدادش چه هست؟ زمینه هایی فراهم بکنیم تا آن استعدادها به فعلیت برسد. به نظر بنده نگاه اسلام به تربیت از این منظر هست یعنی آنچه که فطرت کودک حکم می کند اساس تربیت قرار گیرد چون انسان از دیدگاه اسلامی متفاوت خلق شده است. همان طور که در قرآن و در احادیث هم ذکر شده است. بنابراین تفاوتهای فردی یک اصل نیک “خیر” هست و این تفاوتها را باید بها داد پس از نگاه اسلامی، هر کسی بطور متفاوت می تواند تربیت شود. تربیت اسلامی در یک کلام، یعنی زمینه سازی شرایط مساعد برای این که فطرت فرد به تبع تعالیم اسلامی شکوفا شود و در جهت نیل به کمال مطلوب و به لقا الهی حرکت کند. آیا تفاوتی میان این تعریف با تعریفهای مرسوم در باب تربیت وجود دارد؟ ما باید این تفاوت ها را بین مفهومی که از تربیت اسلامی داریم، با مفاهیم تربیتی که در حوزه های روان شناسی، جامعه شناسی و علوم تربیتی وجود دارد در نظر بگیریم. مساله این است که درتربیت اسلامی انتظارات ما از فرد چیست؟ چون دین اسلام دین جامع و مطلق در همه جنبه هاست بنابراین تربیت را در یک محدوده زمانی و مکانی نمی توان خلاصه کرد، بلکه نگاه آن به انسان فراتر از زمان و مکان است، یعنی یک نگاه جامع است. اگر فرزندان خود را براساس “زمان گذشته” تربیت کنیم یعنی این که بگوییم چون ما اینگونه تربیت شده ایم شما هم می باید این گونه تربیت بشوید، این نوع تربیت یک نگاه “گذشته نگر” دارد. اما اگر تربیت را در “زمان حال” خلاصه کنیم یعنی ما اکنون چه می خواهیم؟ چه انتظاری باید از کودک داشته باشیم؟ در اینجا کودک خودمان را در ظرف زمان کنونی خلاصه می کنیم و این یک نوع ظلم، سو استفاده از فطرت و طبیعت و قابلیت های کودک است که او را در محدودیت های زمان کنونی و انتظارات آنی خلاصه می کنیم. عده ای هم برعکس نگاه “آینده نگر” دارند، یعنی کودک را متناسب با نیازها و مقتضیات آینده تربیت می کنند، ممکن است از نظر زمانی و مکانی در ایران باشیم و در فضای جامعه ایرانی تربیت بشویم، یا در غرب باشیم با فضای جامعه غربی تربیت شویم. ولی اسلام طبیعت کودک را فراتر از این متغیرهای محدود کننده، در نظر می گیرد; این جاست که مرز میان تربیت اسلامی با تربیت غیر اسلامی روشن می شود اگر تربیت مارکسیستی باشد متناسب با نیازهای مکتب خود تربیت می کند، ولی اگر ما تربیت را به منزله تحقق فطرت، خودشکوفایی کامل و فعلیت یافتن تمامیت خود، فراتر از زمان و مکان در عین حال با توجه به زمان و مکان تلقی کنیم، آن وقت می بینیم تربیت یک امر پویا، استعلا یافته از زمان و مکان و در عین حال متناسب با نیازها و اقتضاهایی است که ارایه می شود و نسل جدید باید خود را با آنها سازگار کند، البته گفتیم “سازگاری” و نه “سازش” زیرا سازگاری نوعی انطباق دوجانبه و تعاملی و پویا بین تربیت کننده و تربیت شونده است. بدین معنی که باید هم محیط را متناسب با خود تغییر بدهیم و هم این که خود را متناسب با محیط تغییر بدهیم این نگاه پویا و فعال، مرز ما را با دیدگاه های دیگر که تربیت را صرفا هنجارپذیر کردن افراد می دانند یا دیدگاههای روان شناختی که تربیت را صرفا از منظر نیازهای روانی می نگرند، نه از منظر نیازهای فطری و معنوی، مشخص می کند. لذا بار دیگر تاکید می شود که تربیت از این زاویه با مفاهیم رایجی که هم در حوزه علم آکادمیک مطرح است و هم در آداب و سننی که در آموزه های کهن ما نهفته است و ما هم به آن عادت کرده ایم متفاوت است و فکر می کنیم تربیت یعنی مثلا دست پرورده سازی و رام کردن کودک. برای مثال می گوییم فلانی بچه های با تربیتی دارد! این یعنی چه؟ یعنی همه بچه های او اطاعت پذیر و رام شده هستند! یعنی به حرف او هستند. این یعنی افسار و نه تربیت، تربیت اگر با اراده و استقلال همراه نباشد تربیت نیست نوعی “اهلی کردن” است، همان طور که حیوان وحشی را به خانه می آوریم با یکسری تقویت ها و مشوقها و محرکهای خوشایند و ناخوشایند آن را متناسب با سلیقه و فرمان خودمان; شکل می دهیم، این هم یک نوع تربیت هست، منتها یک تربیت حیوانی است نه یک تربیت انسانی. اسلام روی اراده و اختیار و آگاهی پا می فشارد بنابراین تفاوت دیدگاه ما را با دیدگاه های دیگر متمایز می کند. چگونه عناصر انسان شناختی اسلامی، در تعریف اسلامی تربیت مفروض گرفته شده اند؟ اگر ما تعریف درستی از انسان نداشته باشیم نمی توانیم تعریفی از تربیت ارائه دهیم. اگر انسان را محدود به رفتارهای اکتسابی کنیم، نتیجه همان شرطی سازی و رفتارگرایان در تعلیم و تربیت وابسته ساز است که تربیت و یادگیری را در مدار R-S خلاصه می کنند، اما اگر تربیت را از لحاظ انسان شناسی بحث فطرت، اراده، عقل و حتی عناصر دیگری مانند ماوراالطبیعه که اینها دخیل هستند، تحت عنوان امدادهای غیبی و عنایت الهی یا هر چه که تلقی کنیم، خود به خود نقش فعالی در تربیت دارند. مرزهای متمایز ما با مکاتب دیگر از همین جا روشن می شود که ما تربیت را یک امر فطری و منطبق با ذات انسان می دانیم. تربیت اگر فطری باشد، یعنی این که خداوند استعدادهای بالقوه ای در درون انسان به ودیعه نهاده (نفخت فیه من روحی)، آمیزه ای از همین مفاهیم هست که جوهره روح انسان از جوهره الهی است. یعنی تمامی استعدادهایی که می تواند انسان را متعالی کند در او وجود دارد و اگر همین زمینه سازی صورت گیرد و تعامل بین فطرت با محیط و فرهنگ سالم رخ دهد تربیت واقعی اتفاق می افتد. البته این تعامل با دشواری و چالش همراه است. یعنی فرد باید اختیار داشته باشد و با پشتکار و تلاش و کوشش درگیر موانع راه رشد و مشکلات آن شود. اراده نوعی ابتلاسازی است، یعنی وقتی ما اراده می کنیم، اراده متضمن مقاومت، پشتکار و تلاش می باشد، این جاست که اراده به میدان می آید و در آموزه های اسلامی ابتلا یک اصل مهم در تربیت به شمار می آید. فطرت انسان بدون درگیری و بدون مواجه با مشکلات و ابتلائاتی که سازنده است، شکوفا نمی شود، بنابراین در این جا عنصر اراده وارد میدان می شود، اراده ای که باید با پشتکار و مقاومت و بحران و چالش دردناک اما سازنده وزاینده همراه باشد. بحث درباره جایگاه عقل در آموزه های دینی که در قرآن از آن فراوان یاد شده است یکی دیگر از عناصر انسان شناختی در اسلام است. تعقل و تفکر در احادیث به ویژه در اصول کافی (در جلد نخست) بسیار زیاد آمده است و حتی ایمان و ثواب اعمال افراد بستگی به میزان برخورداری آنها از عقل و نیروی خردورزی آنهاست. مثلا سو ال می شود که فرد چقدر عبادت کرده است؟ ولی فورا سو ال دیگری می شود که چقدر عقل دارد؟ یعنی ثواب هر فرد به میزان خردورزی او می باشد. زمانی عبادت فرد سنجیده می شود که معلوم شود تا چه اندازه با تعقل و فهم همراه بوده است. بنابراین تربیت با عقل و تعقل سازگار و همراه است و باید باشد. هر گونه تربیتی که خارج از این مدار باشد از نگاه اسلامی تربیت نیست. بنابراین خردورزی، تربیت است. حدیث زیبایی از مولای متقیان هست که می فرماید: “الحلم تمام العقل” که تمامیت خرد در خویشتنداری است. خویشتنداری نیازمند به اراده و تربیت نیک می باشد، کسی که خویشتن دار است یعنی اراده دارد و قضاوتش صحیح است و می تواند تمامی عناصر درگیر در تربیت و عواطف، قلب، مغز و دست و تمامی جلوه های انسانی خود را به نمایش بگذارد. خویشتنداری همان تمامیت عقل است اگر این فرآیند کامل شود تربیت حاصل می شود. به اعتقاد بنده، عناصری مانند فطرت و عقل و خرد و اراده و تعامل این ها با یکدیگر مانند دایره های متداخل و لایه های تو در تو می باشد که یکدیگر را معنا می کنند، این طور نیست که مانند یک سری خطوط موازی به شکل منقطع دنبال هم باشند بلکه اینها با هم در یک چرخه تعاملی قرار دارند که در کنار هم معنا می گیرند، و فرد تربیت شده کسی است که بتواند از تمام عناصر انسان شناختی در جهت رشد و تعالی خود استفاده نماید. البته این عناصری که بیان شد بیشتر از منظر روان شناختی فردی مطرح است. پاره ای از روان شناسان معتقدند که فرد بدون ارتباط با دیگران و بدون درآمیختن با نقشهای مختلف، نمی تواند هویت و شخصیت خود را کامل نماید. رشد آدمی و تربیت او در خلا صورت نمی گیرد. لذا هویت فردی ارتباط مستقیمی با هویت جمعی دارد. این هویت جمعی متشکل از فرهنگ ها، میراثهای تاریخی و آموزه های مشترک قومی است که درهر جامعه ای هست و انسان وابسته به آن است، که گاهی اوقات ریشه در دین و تمدن کهن جامعه دارد پدید می آید. این روح جمعی است که می تواند در غنی سازی لایه های مختلف وجودی آدمی مو ثر واقع شود. تحقیقات نشان داده است افرادی که نتوانند ارتباط مناسبی با هویت جمعی جامعه خودشان داشته باشند، حتی با خودشان مشکلات روانی خواهند داشت. اضطراب، از هم پاشیدگی شخصیت، چندگانگی شخصیت، بی ثباتی هویت، همه اینها بر می گردد به این که ما عنصر هویت جمعی را وارد میدان تعامل تربیتی نکرده ایم. بنابراین از دیگر عناصر انسان شناختی در تربیت، نقش نیازهای اجتماعی و روابط بین فردی انسانها می باشد. اصل به چه معناست و در قلمروهای مختلف معرفتی چه مفهومی از آن مورد نظر است؟ اصل به معنی ریشه و خاستگاه است. این یک برداشت لغوی و ریشه ای است اما در کاربرد، یا اصل، گزاره ای بنیادی یا کلی است که خود جهت دهنده یا زاینده اصلهای دیگر یا گزاره های دیگر است; بطور مثال اگر در تربیت اسلامی می گوییم اصل تقدم تزکیه بر تعلیم، یعنی ما باید قبل از تعلیم آماده سازی ظرفیت فرد را، مدنظر قرار دهیم. در تربیت گاهی اصل به معنای ریشه است. هر کسی کو دور مانداز اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش در این جا اصل به معنای ریشه و بنیاد است. ولی در فلسفه، مبانی به معنای گزاره است و یک بایدی هم در آن مستتر می باشد، البته در قالب یک گزاره انشایی مطرح می شود، این اصول در معرفتهای دینی، علمی و هنری می تواند متفاوت باشد، در قلمروهای مختلفی، هم در صنعت و تولید یک کالا هم در بهداشت و علوم زیست شناختی ممکن است رعایت شود. بنابراین، این گزاره ها به تبع قلمروهای مختلف می تواند متفاوت باشد، هر چند ماهیت و کارکرد اصول در همه اینها مشترک هست، اما تنوع آنها از لحاظ خاستگاهی که دارند در شکل گزاره ای که بیان می شوند می تواند متفاوت باشد. در واقع اصل به رابطه مقرر میان پدیده ها اطلاق می شود. مثلا رابطه میان عوامل تربیتی در شکل گیری شخصیت و رشد آدمی. آیا مفهوم اصل در تعلیم و تربیت و قلمروهای دیگر معرفت یکسان است یا ویژگی معینی در تعلیم و تربیت دارد؟ اگر پاسخ مثبت است آن ویژگی چیست؟ اصول در معنا و گزاره های کلی یکی هستند اما کاربرد آنها به تبع حوزه های معرفت شناختی متفاوت می باشد. در تعلیم و تربیت چون با رفتارها، نیازها، فطرت و طبیعت انسان … سروکار داریم. از نظر تعریف معنایی پویا و سیال بخود می گیرد. زیرا اصول حاکم بر تعلیم و تربیت یک سری گزاره های ثابت و قابل تعمیم در همه جا و برای همه افراد و در همه دوره ها نیست بلکه به تبع شرایط و وضع انسانی تغییر می کند. حال اگر بخواهیم این انسان را تحت تاثیر عوامل مختلفی قرار بدهیم، باید از اصول مختلف آموزشی استفاده کرد، تشویق، تنبیه، محبت، تکریم چیزهایی است که در تربیت به عنوان اصول یاد می شود ما اصول را در چارچوب تعلیم وتربیت همراه می سازیم. مثلا در فلسفه و جامعه شناسی هم با انسان سروکار داریم. اصولی که در فلسفه مطرح می شود به لحاظ نوع جهت گیریها و ویژگی های مخاطب آن از نظر معرفت شناسی در حوزه علوم رفتاری و انسانی متفاوت است. بطور مثال وقتی می گوییم که تربیت یک فرآیند تدریجی است آن را به عنوان یک اصل مطرح می کنیم یا می گوییم تعلیم و تربیت در اسلام همگانی یا جامع هست یا دارای ابعاد مختلف می باشد یا مثلا توجه به معاد دارد و یکسری اصول و ویژگیهایی دارد که این ویژگی ها مختص به تعلیم و تربیتی است که با جهت گیریهای اسلامی مطرح می باشد، ممکن است در حوزه های دیگر، اصول دیگری مطرح کنیم، لذا گزاره هایی که مطرح می شود محتوا و مفاهیم آنها به تناسب حوزه های مختلف تفاوت پیدا می کند، البته به اعتقاد بنده در همین اصول حاکم بر تعلیم وتربیت هم اختلاف نظرهایی وجود دارد. تا چه اندازه ما می توانیم اصول بنیادی را با مبانی یکی بگیریم؟ این که از دیدگاه قرائت های گوناگون تربیت اسلامی مطرح می شود هر کدام یک سری از اصول را یا توسعه می دهند یا محدود می کنند. در پاره ای از موارد مشاهده می کنیم ۱۴ و یا ۱۵ اصل برای تعلیم و تربیت اسلامی قائل می شوند و در پاره ای دیگر در حد ۵ و یا ۶ اصل تقلیل می یابد. همه اینها بستگی به این دارد، که گستره و ژرفای ما از چه جامعیتی از فهم تربیت اسلامی برخوردار است. لذا فکر می کنم نمی توانیم اصول ثابتی که به بنیادهای از پیش تعیین شده ای متکی نباشد در نظر بگیریم، شاید پاره ای از این اصول برگرفته از شرایط زمانی هم باشد. چون به هر حال دین اسلام که دینی پویاست و در واقع با مسائل مستحدثه برخوردی فعال دارد این اصول در قلمرو این تحولات ممکن است تغییر کند، البته همه گزاره ها برخاسته از مبانی دینی است که در آموزه های قرآنی و سنت مطرح می باشد. اصول در نظریه های تربیتی چه جایگاهی دارند و در عمل تعلیم و تربیت، چه نقش هایی را ایفا می کنند؟ خوب اهمیت اصول همان طور که اشاره شد رابطه اش با تعلیم وتربیت به گونه ای است که چارچوب جهت گیری و سیاستگذاری در تعلیم و تربیت را مشخص می سازد، به مانند کانالی که آب را در خود جای می دهد و بستر آن را مشخص می کند. اگر در تعلیم و تربیت فاقد اصول باشیم به نوعی هرج و مرج مبتلا می شویم; نوعی خروج از لولا، مانند دری است که از لولا خارج شده است و به جایی بند نیست. برای مثال در تعلیم و تربیت اسلامی اصلی به نام تفاوت های فردی وجود دارد هر فرد متفاوت ازدیگری خلق شده است و متفاوت از دیگری هم باید تربیت شود. این جز اصول اسلام می باشد که در قرآن هم آمده است که هر کسی را شاکله ای هست و باید مطابق آن شاکله خود عمل کند یعنی این شاکله به یکی از اصول تعلیم وتربیت برمی گردد که اگر این اصل را ما داشته باشیم نوعی احترام به تفاوتهای فردی مطرح می شود. بنابراین اصول، به تعلیم و تربیت جهت و معنا می دهد، هرج و مرج، افراط و تفریط را کنترل می کند. این اصول به ما اجازه نمی دهد که انسان را به منزله یک شی در نظر بگیریم ویا او را صنعتی تلقی کنیم. در عین حال این اصول انسان را از این که صرفا غریزی عمل کند و نوعی لاابالی گری در تربیت او به وجود آید پرهیز می دهد. روش ها هم براساس این اصول می توانند نحوه دستیابی و نحوه رسیدن به اهداف تربیتی را کنترل نمایند، البته این ویژگی ها تنها شامل تعلیم و تربیت نمی باشد بلکه در هر چیزی این اصول مانند یک چارچوب یا اسکلتی عمل می کندکه مابقی، گوشت و پوستی هستند که بر بدنه این استخوان بندی افزوده می شود ولی در همان چارچوب و در قالب همان اصول; این اصلها هستند که مارا هدایت می کنند تا از هر گونه افراط و تفریط و حتی برخوردهای سلیقه ای ]چیزی که گاهی در جامعه ما متاسفانه وجود دارد،[ مصون نگه دارد. در اسلام ممکن است اصل تشویق بر تنبیه ترجیح داده شود تا زمانی که ممکن است و امکان دارد، از اصل تشویق استفاده کنیم و تنبیه برای نهایی ترین مراحل باشد، اصولی هست که مکاتب را و آئین های تربیت را از هم متمایز می کند بخصوص در تعلیم وتربیت، تعلیم و تربیت بودایی برای خود یک سری اصول مشخصی دارد، تعلیم و تربیت کنفوسیوس هم اصولی دارد و این اصول چارچوب آن مکتب را تعیین می کند. آیا در تعلیم و تربیت اسلامی اصول مورد توجه قرار گرفته است؟ چگونه می توان در متون اسلامی به اصول تعلیم و تربیت دست یافت؟ بطور یقین این اصول در تعلیم وتربیت اسلامی دارای مبانی مشخصی است، منتها همان طور که گفته شد گستره این اصول به تبع قدرت استنباط ما از آموزه های دینی می تواند متفاوت باشد ولی بطور مثال اصل خردورزی و تفکرو تعقل در تربیت این است که هر فرد مسلمانی چه زن و چه مرد باید تعلیم ببیند و بر زن و مرد واجب است که مثلا به دنبال علم باشند. در ارتباط با بحث مفهوم تربیت گفته شد که بعضی از اقوام یا آیین ها تربیت را منحصر به زمان خودشان می دانند. و یا در بعضی از دوره ها تربیت محدود به نیازهای همان زمان بود. مانند رومیها که فقط به بدن و تربیت بدنی توجه می کردند و یونانیها به عقل. اما یکی از اصول اسلام این است که تربیت همه جانبه است یعنی همه ابعاد را، در نظر می گیرد. ارتباط بین این دو درآموزه های دینی ما هم مطرح می باشد که بدن همان قدر مقدس است که عقل مقدس می باشد. بنابراین یک انسان تربیت شده در مکتب اسلام اگر بخواهد بر اساس اصول اسلامی حرکت کند، همه ابعادش باید یکپارچه و بطور هماهنگ رشد کند. این طور نباشد که بدن فردی را فربه کنیم اما ذهنش، لاغر باشد. قلبش را تلطیف کنیم، اما فکرش تعطیل باشد یا فکرش را قوی کنیم اما قلبش، از مهرورزی و عشق ورزی و آن جنبه های انسانی تهی باشد. آسیب های تعلیم و تربیت کنونی این است که بچه ها را برش می زنند، به قول کالبد شکافها، انسان را فقط از اطلس پزشکی می نگرند. اگر به بچه ها از روی معدل بنگریم و ابعاد دیگر تربیت را رعایت نکرده باشیم به کودکان ظلم کرده ایم یعنی بگوییم که تو چقدر می دانی؟ و نگوییم که چه احساسی داری؟ فقط معدل درسی معلوماتش را بالا ببریم و نه معدل خویشتنداریش را، درواقع این یک ضعف می باشد بنابراین اصول تعلیم و تربیت اسلامی به همه ابعاد توجه می کند و یکی از ویژگیهای تعلیم و تربیت اسلامی برخاسته از همین اصولی است که ذکر شد. یکی از اصول تعلیم و تربیت، تحول درونی است به این معنا که ایجاد تغییر در رفتارهای افراد در گرو بروز تحولی در افکار، احساسات و نیات آنها داشته شود. این اصل در تعلیم و تربیت اسلامی مورد توجه قرار گرفته است؟ چگونه و چرا؟ همان طور که گفته شد تربیت یک امر درونی، فعال و پویا و یک فرآیند خودجوش است. تربیت دینی چون یک امر فطری می باشد بطور یقین با تحول درونی همراه است. تربیت به یک معنا یعنی تحول و به معنای دیگر، هر آن چیزی که بر روی انسان مو ثر واقع شود و انسان را متحول می سازد (خواسته یا ناخواسته) منجر به تربیت می شود. فرق بین آموزش و تربیت نیز همین است که تربیت، آن جایی است که تحول درون رخ داده و آموزش آن جایی است که فقط یک افزایش تراکمی در ذهن است. در تربیت صحبت از تحول هست و این تحول، درونی و درون زاست. مانند چاهی که در درون آن آبی است و باید کشف شود. نه این که ما رودی یا رودخانه ای را پراز آب به چاه سرازیر کنیم و یا پرآبش بکنیم، اگر این چاه از بیرون پر از آب شود ارزشی ندارد، تحول بیرونی این آب از خود چاه نیست بلکه این آب عاریه ای است. در مورد رفتارهای تربیتی هم همین طور است. ما در تربیت دو نوع محرک داریم، درونی و بیرونی. مانند ماشینی است که یک بار خودش حرکت می کند یا این که موتور دیگری آن را یدک می کشد. متاسفانه تعلیم و تربیتهای بیرونی که اکنون در جامعه ما افزایش یافته، تربیت یدکی می باشد. مانند تشویق و تنبیه و کنترل و بازخواستها. به محض اینکه اینها قطع شود فرد دوباره در جا می زند و برگشت می کند. زیرا از درون متحول نشده است، یعنی به او فرصت نداده اند تا خود خلق کند، به همین دلیل همیشه اقتباس و تقلید کرده است و یا به اشتیاق جایزه و یا اجتناب از تنبیه از انجام این کار منع شده است و تاکنون یک وجدان و انگیزه درونی و موتور درونی در آن به وجود نیامده است، بنابراین تربیت باید تحول درونی ایجاد کند به این صورت که ببینیم نیازهای کودک چیست؟پیام های خود را متناسب با این نیازها تنظیم کنیم. مولای متقیان علی(ع) می فرماید: “العلم علمان و یا العقل عقلان علم مسموع و علم مطبوع”. “دو نوع عقل یا دو نوع علم داریم علم طبیعتی و علم استماعی، علم طبیعتی همان فرآیند درونی است که برمی گردد به همین تحول. برای تقریب ذهن، می توانیم بگوییم تربیت بیرونی و تربیت درونی تربیت، یک امر اکتشافی است نه اکتسابی.” یعنی فرد باید از درون خود آن چیزی که می خواهد کشف کند نه این که از دیگران به صورت تصنعی بگیرد. اساسا تحول درونی نوعی ذکر و یادآوری و بازپدید آوری است. خداوند قرآن را ذکر می نامد.” هذا ذکر” این ذکر هست، یعنی چیزی در درون وجود دارد ما باید کاری کنیم که آنچه که در درون فرد وجود دارد پرده برداری و کشف شود. دین یا آموزه های تربیت دینی این نیست که از بیرون آورده و به بچه القا نماییم، بلکه دردرون بچه وجود دارد، پس باید محرکهایی فراهم کنیم تا بالفعل شود. در این جا تحول درونی رخ داده است. تحول درونی یعنی اکتشاف، تحول بیرونی یعنی اکتساب. افلاطون می گوید: “انسان همه چیز را می داند، ولی باید سو الاتی ایجاد کند تا دانسته هایش کشف شود، نه این که از بیرون کسب نماید.” حجابها را باید برداریم و آن جاست که تحول درونی رخ می دهد. مولای متقیان علی(ع) می فرماید: “تا عقل طبیعی نباشد عقل استماعی به کار نمی آید به مانند کوری که خورشیدی به آن بتابد.” لذا، تحول باید از درون رخ دهد، چون درونش روشن شده و بصیرت و نوعی دریافت درونی با آن همراه است. امید آن است که به تربیت فطری باز گردیم و تربیت اسلام را بازخوانی کنیم و آموزه های دینی را بازیابی نماییم و تعالیم و اصول تعلیم و تربیت را از مکتب خودمان انتخاب کنیم و برگیریم، در نتیجه ما قرائت دیگری از تعلیم و تربیت و قرائت دیگری حتی از انسان، خواهیم داشت ما آن موقع بحث انضباط، اخلاق، رفتار، هنجار، تعالیم و فضایل اخلاقی و خیلی چیزهای دیگری که به دنبال آن هستیم به گونه ای تازه و بدیع مطرح می شود، و درمی یابیم که همین شیوه های اکتسابی، بیرونی، تصنعی، عاریه ای و یدکی که صرفا انسان را به صنعتی، تربیت می کند چقدر با تربیت درونی فاصله دارد. امیدواریم که جامعه تعلیم و تربیت، صاحب نظران با آگاهی و هوشیاری همراه با اشتیاق، آموزه های دینی را الگوی تربیت قرار دهند. آن موقع خواهیم دید که انسانهایی خواهیم داشت که طبیعت و فطرت آنها، با فرهنگ و تربیت متعالی همخوانی خواهد داشت. امیدواریم که چنین روزی فرا رسد. با تشکر.َ

چالش های عصر حاضردر قلمرو تربیت دینی 

 چالشهای عصر حاضر در قلمرو تربیت دینی موضوع گفتگویی است که با حجه الاسلام والمسلمین جناب آقای محمد مهدی مهندسی انجام گرفته است آنچه در پی می آید نقطه نظرات ایشان است که طی گفتگویی صمیمی بیان نموده اند.

با سلام. به عنوان اولین سو ال بفرمایید که از جمله اصول تربیت اسلامی ایجاد تحول درونی در افراد است. این اصل چه نوع رویارویی با چالشهای عصر حاضر در قلمرو تربیت دینی را ایجاب می کند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که وضعیت فکری، فرهنگی، اخلاقی و تربیتی عصر امروز ما، مساله تحولات درونی را قبول دارد، این، چالش روشنی را ایجاد نمی کند . اما اگر فرض را بر این بگذاریم که آنها به مباحث درونی توجه نمی کنند و بیشتر به ابعاد ظاهری توجه دارند، این جاست که تضاد به وجود می آید و راه را برای انسانها به انحراف می کشاند و انسانها را در روند حرکتهای مثبت تربیتی خودشان، گرفتار مشکل خواهد کرد. یعنی انسان باید درون را بشناسد و یک خودشناسی عمیق نسبت به خود و هویت و شخصیت انسانی خود داشته باشد، بداند که انسان است و شخصیت انسانی دارد و دارای روح پاک و فطرت پاک و اصیل انسانی است. گام اول، شناخت این استعدادها می باشد. با توجه به این که انسان است و بایستی تربیت شود پس باید بدانیم انسان چیست؟ فطرت انسانی کدام است؟ هویت اصیل انسان کدام است؟ مبدا و معاد انسانی کدام است؟ تمام اینها مسائلی هستند که درارتباط با این بحثها باید تعریف صحیحی از آن ارائه شود و توجه انسان را معطوف به حقیقت وجودی خود نماید. بنابراین با این فرض و این اصل که اینها این تحولات درونی را نمی خواهند قبول کنند، نمی توانند شیوه های درست تربیتی را به بشریت ارائه بدهند و اکنون در دنیا شاهد این هستیم که عملا مردم دنیا و گفتار و نوشتار اهل بیان و اهل قلم از اندیشمندان ارزشمند غرب که فریادشان بلند است که این شیوه های موجود در قالب مکاتب بشری که می خواهند بشریت را در مسائل تربیتی مدیریت کند ناموفق از کار درآمده است و اینها خودآگاه یاناخودآگاه دارند فریاد اعتراض سر می دهند که اینها نمی توانند بشریت را مدیریت کنند و نمی توانند بشر را تربیت سالم نمایند. بنابراین در مسائل تربیتی، توجه به مبانی درونی و مسائل درونی یک اصل است، البته این به معنای نادیده گرفتن مسائل ظاهری نیست. در بحثهای قبل اشاره شد که مسائل ظاهری را باید در راستای تحولات درونی خود و راهیابی های درستی که نسبت به درون داریم برنامه ریزی کنیم. از جمله اصولی که در تربیت اسلامی مطرح است بحث عقل ورزی است، با توجه به ویژگیهای عقل ورزی در اندیشه اسلامی این اصل چه نوع رویارویی با چالشهای عصر حاضر در قلمرو تربیت دینی را ایجاب می کند؟ بر این اساس چه نوع روشهایی از نظر تربیتی توصیه می شود؟ موضوع عقل یکی از مسائلی است که در بحثهای تربیتی نباید از آن غافل شد. در تربیت اسلامی، مساله عقل ورزی، بحث خردورزی یکی از مبانی عمده و کلان می باشد یعنی شیوه هایی که برای موضوعات تربیتی اتخاذ می شود باید مبتنی بر مسائل استدلالی و پذیرفته شده از ناحیه برهان باشد. اگر از این بحث فاصله گرفتیم و به دو وادی احساسات یا وادی تحریف در تعریف عقل افتادیم همانند آنچه که در جوامع لیبرالی از عقل مطرح می کنند و معتقد هستند بر این که عقلانیت در جامعه به معنای اداره کردن جامعه بر مبانی غیرارزشی” است و یک جامعه عقلانی را جامعه ای می دانند که وضع موجود را تحمل کند و هماهنگ با وضع موجود پیش برود. اگر از عقل چنین تعریفی ارائه شود، بطور طبیعی انسانیت را نمی توان در یک فضای مناسبی از رشد قرار داد و آن موقع انسانیت محکوم هوی و هوسها خواهد شد. اگر جامعه ای بر مبنای هوی و هوسها پیش رود و براساس مسائلی که خلاف عقل واقعی است حرکت نماید، چطور می توان شیوه های درست تربیتی را ارائه کرد؟ بطور یقین ناموفق خواهیم بود، همچنان که جوامع تربیتی غرب، آنهایی که می خواهند بر این اساس و مبانی حرکت کنندجوامع موفقی نیستند، اگر از این دومیدان انحرافی خارج شویم یکی بحث احساسی عمل نکردن و حرکتها را بر مبنای احساس تفسیر نکردن گر چه احساس چیز خوبی است اما مشروط بر اینکه در جایگاه خود کاربرد پیدا کند و عقل بتواند بر احساس حاکمیت نماید. احساس چونان کودکی است که باید در اختیار عقل قرار گیرد، اگر این دو دست به دست هم داد و با حاکمیت عقل به احساسات، میدان داده شود به طور یقین می تواند حرکت موفقی در شیوه های تربیت باشد ولی اگر عقل را کنار زدیم و مدیریت را به مسائل احساسی دادیم و یا اینکه عقل را مطرح کردیم اما تفسیر غلطی از آن ارائه دادیم و آن طوری که در جوامع غربی می خواهند از عقل برداشت داشته باشند و جامعه عقلانی را جامعه ضدارزشی معرفی کنند و متذکر می شوند که باید وضع موجود را تحمل کرد یقینا در چالش روشنی با آن شیوه ها و عملکردهای صحیح عقلانیت قرار خواهد گرفت. مسئله تربیت در اندیشه اسلامی که برگرفته از آیات قرآن است، کاملا بر عقلانیت استوار بوده و هر شیوه غیر متکی بر اصل ناشناخته عقلی مردود است. آنچه در مسائل تربیتی مهم است، این است که مبتنی بر استدلال و برهان بوده و روشهائی توصیه می شود که عقل پذیر و متکی بر رهنمودهای عقل باشدو معتقدیم بر این که این شیوه ها موفق است و در نهایت دنیا هم به این سمت حرکت خواهد کرد چون شیوه های احساسی و عقلی به معنای انحرافی آن ناموفق بوده است و اکنون به صورت خودآگاه و ناخودآگاه، عدم موفقیت را کاملا احساس می کند. سو الی در ارتباط با تربیت اسلامی مطرح شد، که یکی از اصول در تربیت اسلامی، رشد مهار درونی است. براین اساس چه نوع رویارویی با چالشهای عصر حاضر در قلمرو تربیت دینی صورت خواهد پذیرفت و با توجه به این اصل چه نوع روشهای تربیتی توصیه می شود؟ به دنبال این مساله نیستیم که همیشه با فکرها و فرهنگهای دیگر در تعارض و تضاد باشیم. اگر فرض کنیم آنها، مساله مهار غرایز و احساسات را از درون نپذیرند و قبول نکنند، آنگاه با بینش ما درگیر خواهند بود، اگر شما می پذیرید که اصالت در درون و به فطرت و انسانیت ماست اگر اینها را قبول دارید ومی پذیرید و این که انسان موجودی است متحرک و متحول که براساس این تحولات راه می طلبد و اگر مسیر دارد مبدا می خواهد، منتها می خواهد اگر اینها این مسائل را می پذیرند و قبول می کنند و شیوه و شکلهای صحیح ارائه می کنند راهی که به مقصد نهایی انسان ختم می شود، اینها هماهنگ با ما هستند و هیچگونه تضادی وتعارضی وجود نخواهد داشت ، اما اگر فرض بر این است که این مسائل را قبول ندارند و نخواهند تعریف درستی از شخصیت انسانی داشته باشند و واژه هایی که در حوزه مسائل تربیت انسانی کاربرد پیدا می کند، قبول نکنند آنگاه در تعارض و تضاد با یکدیگر می باشند. در مبانی تربیتی معتقد هستیم که انسان از یک مبدا، زندگی و هستی خود را آغاز کرده و باید به آن مبدا اولیه برگردد انا لله و انا الیه راجعون” یعنی برای این رجعت و بازگشت ، راهی وجود دارد، این راه واحد است و یکی بیشتر نیست” که در قرآن تعبیر به صراط مستقیم شده است و اگر تعبیری به عنوان سبل هم در قرآن مطرح است، به عنوان راههای متعدد راههای سالم و درست است که باید به همان صراط مستقیم که واحد است منتهی شود، یعنی این کثرتها در راههای گوناگون به مساله وحدت برمی گردد. بنابراین انسان مبدا و منتهایی دارد و بین این مبدا و منتها مسیری که باید طی شود همان چیزی است که به صراط مستقیم تعبیر می شود. صراط مستقیم یعنی صراط انسانیت و روشمند کردن زندگی براساس آن تا استعدادهای انسان به فعلیت برسد، در آموزه های دینی به ما آموخته اند، از خداوند تقاضا کنید که اهدنا الصراط المستقیم، انسان در آغاز تولد که در جنبه های حیوانی تا حدودی فعلیت دارد و در جنبه های انسانی جنبه های بالقوه ای دارد و وجه تمایز بین انسان متولد شده با حیوان متولد شده در این است که در این بچه ای که به عنوان انسان متولد می شود استعدادی در آن هست که اگر در مسیر درست تربیتی قرار بگیرد، انسان بالفعل می شود، این مسیر درست تربیتی یعنی مسیر انسانیت و فعلیت انسانیت. پس تربیت به معنای این است که انسان راههایی را طی کند تا به تربیت اسلامی، تربیت دینی، راهی پیدا کند تا این راه منتهی به آن مقصد و مقصودی شود که برای آن آفریده شده است با توجه به این که انسان یک موجود بی هدف نیست. اگر بحث مهار درونی مطرح می شود، این چیزی نیست که محدودیتی در مبانی تربیتی و راهکارهای تربیتی ایجاد کند، تمامی آنچه که تحت عنوان مهار درونی مطرح می شود همان برطرف کردن موانع رشد است. این محدودیت نیست و مصونیت است، اگر می گوییم مهار درونی کنید ، یعنی کاری کنید که تعدیل برقرار بشود و آن خط وسط را در نظر بگیرید تا بتوانید به منتهی الیه حرکت نمایید. بنابراین روش تربیت باید بر این اساس باشد، هر گامی که انسان یا جوامع انسان برمی دارد، به سمت به فعلیت رساندن استعددهای خود یا هویت و ماهیت انسانی باشد. در ارتباط با این سو ال که آیا خصیصه فکری و فلسفی عصر حاضر، یعنی ستیز با مطلق نگری و روی آوردن به کثرت گرایی، چالشی را برای مسائل تربیت دینی به وجود می آورد یا نه؟ این اصل مسلم نیست که گفته شود، تمام مکاتب فلسفی عالم در یک ستیز روشن با مساله اطلاق گرایی و مطلق نگری هستند. اما اگر فرض را بر این بگذاریم که چنین است یعنی در یک ستیز روشن و در یک درگیری بین قرار گرفته باشند، قدر مسلم برای تربیت اسلامی ایجاد مشکل خواهد کرد. زیرا آنچه که در آموزه های دینی ما هست، مساله توحید و وحدت است. تمام ادیان الهی بدون استثنا، بشریت را و همه اقوام و ملیتهای خود را به وحدت و گرایش به توحید دعوت کرده اند. این اصل مسلم اعتقادی است، در مسائل قرآنی و بطور کلی در کلام وحی، اختصاص به قرآن هم ندارد و با توجه به پشتوانه ای که از نظر تکوینی دارد، یعنی به این معنا که در نظام هستی بحث اطلاق مطرح است، بحث وحدت مطرح است و اگر کثرتی هم در نظام هستی وجود دارد، که هست، تمام این کثرت در نهایت به وحدت برمی گردد و به تعبیر قرآن این کثرات ، آیت و نشانه و مظهر وحدت هستند. کثرت را در عین حکومت وحدت می پذیریم و وحدت را در عین کثرت قبول می کنیم. این پشتوانه فلسفی، که بحث بسیار مفصلی است و اندیشمندان فلسفی و عرفانی در جای خود مورد بحث و بررسی مبسوط قرار داده اند پشتوانه ای، برای مسائل تشریعی است و شریعت ما به لحاظ تطبیقی، که با نظام تکوین دارد و هماهنگی انسانها را می طلبد تا در یک جریان فعال قرار دهد و به آن نقطه وحدت برسند و این اعتقاد به توحید در دو بخش نظری و عملی، که توحید نظری به معنای یگانه دانستن خداوند و توحید عملی، به معنای یگانه شدن انسان است و این بسیار مهم است که چگونه خط سیری را برای حرکت انسان ترسیم کنیم. آیا به گونه ای که انسان به یک نقطه وحدت دعوت شود و او را به این سمت گرایش دهیم یا این که انسان را، در یک وادی که یک هدف مشخصی را تعقیب و دنبال نکند متفرق سازیم. بطور طبیعی این دو تفکر، در تعارض بین قرار خواهند گرفت. این مساله که ما مسلم بدانیم، دنیا و عصر حاضر و فلاسفه و همه مکاتب، به این سمت حرکت می کنند، که مساله درگیری و ستیزه با مطلق گرایی باشد قدر مسلم این طور نیست، اگر چنین فرضی را درنظر بگیریم، تفاوت بین و آشکاری خواهد داشت و ایجاد چالش در ارتباط با مسائل تربیتی، امری قهری برای این دو دیدگاه است. بنابراین وحدت نگری که اطلاق لازمه آن است یک سیستم تربیتی را اقتضا می کند و کثرت نسبی نظام دیگری را. البته همانطور که گفته شد، نظام تربیتی اسلام، هر دو ساحت را در نظر گرفته و براساس آن برنامه ریزی می کند. آیا خصیصه اقتصادی و توسعه عصر حاضر، مشکلی در سر راه مسائل تربیتی اسلامی به وجود می آورد یا نه؟ بستگی دارد که اقتصاد را از چه زاویه ای مطالعه کنیم؟ اگر اقتصاد و توصیه های اقتصادی به عنوان مسائل روبنایی در ساختار جامعه مطرح شود، هیچ مشکلی به وجود نمی آورد، البته این هم با توجه به این که، اقتصادی که براساس روشها، ضوابط و قوانینی که مبتنی بر مسائلی که ریشه های فکری و اعتقادی دارد، به این معنا که در ساختار فکری و اندیشه اسلامی ازآن جا که جامعیت داشته و شامل مساله اقتصاد هم می شود، اگر بر این اساس باشد، هیچ مشکلی به وجود نمی آورد، اما اگر توسعه اقتصادی و حرکتهای اقتصادی را به عنوان زیربنای تمامی حرکتهای جامعه قرار دهیم، بطور یقین این تفکر مورد پذیرش اسلام و فرهنگ اسلامی ما نیست. قرآن کریم در ارتباط با این مساله که چه چیز را باید زیربنا قرار داد و از آن جا آغاز کرد و همه مسائل و شاخه های اجتماعی را براساس آن زیربنا تبیین کرد، فرمود “مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السما توتی اکلها…” مساله جامعه را به عنوان یک درخت مثال می زند که باید زیربنای اصیلی داشته و فروعاتی که متفرع بر آن زیربنا باشد. اگر این زیربنا، مسائل اعتقادی شد، اگر مساله فکر و فرهنگ ناب و اندیشه توحیدی، در جامعه تحقق پیدا کرد چنین جامعه ای بطور قطع در مسائل گوناگون سیاسی، اقتصادی و در مسائل مختلف اجتماعی، راه توسعه به رویش باز خواهد بود.اگر زیربنا توحید باشد، بر مبنای اعتقاد توحیدی ، آن گاه توسعه های اقتصادی را اجازه می دهد و هیچ مشکلی به وجود نمی آورد، اما اگر برعکس شد، یعنی مساله اقتصاد را به عنوان زیربنا فرض کردیم و خواستیم بر مبنای مسائل اقتصادی، فکر جامعه، علم و اخلاق جامعه و مسائل دیگر را تبیین نماییم، قدر مسلم حرکت معکوسی را دنبال کرده ایم. نتیجه مطلوبی از آن نخواهیم گرفت. زیرا اسلام زیربنا را توحید قرار داده و اقتصاد را به عنوان یکی از فروعات آن. اما در بعضی از مکاتب ماتریالیستی که اینها اقتصاد را زیربنا قرار می دهند، می خواهند علم و مسائل اخلاقی جامعه، اجتماعات، آداب و رسوم و همه چیز را بر مبنای اقتصاد توجیه کنند، قطعا توسعه با این بینش در سر راه تربیت دینی، ایجاد چالش می کند. بنابراین، اسلام با توسعه اقتصادی مخالف نیست. بحث در این است که چه چیزی را باید اصل و چه چیزی راباید فرع قرارداد. با اصالت دادن به مساله توحید و فرهنگ توحیدی جامعه، می توان یک اقتصاد بسیار متعالی و سالم، بدون هیچ گونه درگیری بین مبانی اقتصادی و مسائل اقتصادی با بحثهای دینی و تربیت دینی داشته باشیم. آیا خصیصه تکنولوژیک عصر حاضر به معنی گسترش ارتباطات بین المللی و اطلاعاتی، ایجاد چالشی برای تربیت اسلامی می کند یا نه؟ مساله تکنولوژی، چیزی نیست که اصالتا با بحث تربیت دینی در تعارض قرار بگیرد، آنچه مهم است، این است که باید دید از مساله تکنولوژی چگونه بهره می بریم؟ تکنولوژی می تواند ابزاری بسیار مو ثر، در رشد جامعه باشد، اطلاعات می تواند وسیله ای بسیار تعالی بخش در جامعه باشد. در آموزه های دینی آمده است: قل، تعالو، بیائید به سمت بالا، یعنی اگر مسائل ارتباطی را می خواهید ایجاد کنید، باید در جهت بهینه سازی افراد و جوامع بشری مورد استفاده قرار گیرد گرچه الان دنیا به عنوان یک دهکده جهانی به عنوان یک خانواده به لحاظ همین گسترشی که در مسائل ارتباطی ایجاد شده می باشد بطور طبیعی تمام جهان با یکدیگر مرتبط هستند، هیچ جامعه ای بدون ارتباط با جامعه دیگر نمی تواند در تمام بخشهای مختلف نیازمندیهای خود را برطرف سازد و این ارتباطات می تواند زمینه های بسیار مناسبی برای رشد قرار گیرد. بنابراین تکنولوژی با مباحث تربیتی ما، در تعارض نمی باشد، مثلا اگر چاقو رادر مسیر استفاده بهینه و درست بکار ببریم بسیار عاقلانه است، اما اگر در جریانهای منفی کاربرد پیدا کند قطعا فاجعه آفرینی می کند مبحثت تکنولوژیک هم همینطور است مباحث ارتباطاتی، اطلاعاتی، همینطور است. اما اگر این موضوع مورد سواستفاده قرار گیرد، بطور یقین فاجعه آفرین می باشد. جامعه مترقی دینی و اسلامی، می تواند از این ابزار در ارتباط با بحث رشد استفاده نماید و اینترنت یکی از مثالهای روشن آن است، که در حال حاضر وسیله ای باشد در خدمت بشریت و می تواند فرهنگ جوامع را به یکدیگر نزدیک نماید و اطلاعات علمی در بخشهای گوناگون و مختلفی در اختیار قرار دهد و این در حالی است که می تواند جریان فساد را هم تقویت کند و این برمی گردد به این که چگونه می توان از این ابزار استفاده کرد. اگر جامعه را در حدی از رشد و تعالی قرار دهیم و استفاده صحیح از اینها را مردم ما یاد بگیرند و بیاموزند، قطعا می تواند وسیله ای باشد که یک کاربرد درست و صحیح و معقول و منطقی داشته باشد بدون هیچگونه درگیری و چالشی در رابطه با مسائل تربیتی. با توجه به خصایصی که ذکر شد در بحث اقتصادی، فکری، فلسفی و تکنولوژیک چه نوع راهبردهای تربیتی در تحقق تربیت دینی ناکام خواهد بود؟ اگر به تعریف درست و صحیحی از مساله انسان، استعدادهای انسانی، سرمایه های ذاتی و کسبی انسانی، توجه نشود و بدون لحاظ شخصیت انسان، حقیقت انسان، فطرت انسان، هدفی که باید دنبال نماید و راهی که می تواند منتهی به این هدف گردد که به تعبیر قرآن بحث “صراط المستقیم” را مطرح می کند، که “صراط المستقیم” مسیر فعلیت بخشیدن به استعدادهای نهفته درون انسان است و به فعلیت رساندن قوه هایی که در درون انسان هست، اگر بدون در نظر گرفتن این مسائل و فاکتورها، هر نوع بحث تربیتی و هر نوع راهکاری که بخواهد در زمینه های تربیتی مطرح شود، بطور یقین چیزهایی نخواهد بود که انسان را به مقصد برساند. در قرآن خطاب به انسان فرمود : “ای انسان تو به عنوان یک مسافر در حرکت هستی و در نهایت به لقا الهی می رسی”. این بحث که انسان مسافر است، و حرکت دارد، پس مسیر می خواهد و این مسیر یک منتهی الیه دارد، که منتهی الیه این مساله لقا الهی و ملاقات حقیقت مطلق ذات اقدس الهی است و طبیعتا باید مسائل تربیتی در ارتباط با این جهت و به این سمت و سو، جهت داده شود، تا نتیجه مثبتی دریافت شود. همه اینها مستلزم تعریفهای صحیحی از این واژه ها می باشد و باید مبانی و مسائلی را به جامعه القا نماییم، که به این سمت گرایش پیدا کنند. در ارتباط با این مساله، بحثهای گوناگونی می طلبد، مسائل مختلفی را باید مطرح ساخت که در ارتباط با این مسائل، جامعه آگاه شود. همینطور که در مسائل اقتصادی و تکنولوژی در بحثهای فلسفی، عنوان شد که قطعا ما می توانیم موفق باشیم مردم ما مردمی هستند که می توانند بفهمند و الحمدالله چیزی است که الان در جوامع خارج از مملکت ما، جوامع بین المللی هم آثار این نوع گرایشها به فهم های درست پیدا می شود، علیرغم اینکه نقطه مقابل آن هم وجود دارد ولی در گوشه و کنار دنیا برای اینکه حقیقت انسان را بشناسند. اگر یک رشد صحیح و مناسب به جامعه داده شود، بطور قطع موفق خواهیم بود. اگر راههایی که می تواند انسانیت را به فعلیت مثبت و درست آن برساند، تعقیب و دنبال شوند و در آگاه کردن مردم، تعریفهای درستی از واژه ها ارائه گردد. بحثهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، اعتقادی، همه اینها اگر جایگاه درست خود را پیدا نمایند و از شیوه ها و راهکارهایی استفاده شود، که بتوان هدف صحیح و درست و ارزشی اسلامی را تامین کند، یعنی طرح و تنظیم اجرای برنامه هائی که در راستای به فعلیت رساندن استعدادهای انسانی در جهت سوق به حقیقت مطلق و به دور از هر نوع سراب نمائی باشد. بطور یقین موفق خواهیم بود. به عنوان مثال در ارتباط با رشد فرهنگ جامعه، اگراهل قلم، اهل بیان، مو لفان، در مسیری حرکت نمایند، درباره مسائل گوناگونی که جنبه ابزاری برای رشد جامعه ودرنقطه مقابل آن برای تخریب جامعه دارد، اگر اینها را درست تعریف کرده و بکار گیرند، طبیعتا می توانند موفقیتهای بسیار چشمگیری را به همراه داشته باشند. بنده به عنوان یک نمونه عرض می کنم مثلا در بحث قلم در ترجمه آثار نویسندگان غرب و شرق بحث یکسونگری به جریان ترجمه مسلما بستر بسیار مناسبی خواهد شد برای نفوذ اندیشه های انحرافی در سطح جامعه ما. اینجا مسئولیت اهل قلم ما و مترجمان ما این است که اگر اندیشه های دیگران را می خواهند به عرصه اندیشه های دینی ما و مجامع علمی ما منتقل کنند. این بسیار مطلوب است که مجامع علمی و صاحب نظران ما از دیگر نظریاتی که در غرب یا در شرق دیگر مطرح است، آگاه باشند و متوجه باشند، اما آنچه که مهم است، این است که، یکسونگری به این جریان ایجاد خطر می کند. اگر ما قلم را برای ترجمه یک نحوه از تفکری که در بیرون از حوزه اندیشه ما مطرح است بکار گیریم، خودبخود جامعه ما را به آن سمت می کشاند و این گرایش را جدی می کند و تبعات و آثاری که بدنبال آن پیدا خواهد شد، اینها را بدنبال خواهدآورد، بنابراین باید اهل قلم و مترجمان ما و اندیشمندان ما، نظریه پردازان ما، اینها از یک جامعیتی نسبت به این بحث برخوردار باشند و برخورد کنند، اگر بحث تضارب آرا وجود دارد، آرا گوناگون و مختلف را، در محافل بحثی و در کتابها و قلمها بیاورند. تا یک محقق و کسی که می خواهد انتخاب نماید، به مصداق آیه قرآن که فرمود : “همه سخنها را گوش کنید و بهترین آن را انتخاب کنید”. باید همه سخنها را در سطح جامعه مطرح کنند. در هر حال اگر، مسائلی که بتواند رشد و کمال مطلوب انسانی را تامین نماید، اگر بر این روش، در عرصه های گوناگون، مسائلی که جنبه کاربردی دارد، مسائلی که جنبه پشتوانه های فکری و فلسفی دارد، درست مطرح سازیم، نظام تربیتی موفقی خواهیم داشت. اما اگر هر کدام از اینها و یا همه اینها منفعل شد، ضربه پذیر و منحرف شد اگر آن ارزشها و ملاکها ومعیارهایی که در صحت این طرق و راهها نقش دارند بکار گرفته نشد، قطعا روش تربیتی ما، ناکام خواهد ماند. یکی از اصول تربیتی ما به نام تحول درونی می باشد، چه روشهای تربیتی در رابطه با این بحث توصیه می شود؟ عمده ترین مساله، توجه به مسائل درونی است. اگر به مسائل ظاهری توجه می شود، و اگر مسائل تربیتی، مباحث ظاهری را هم مطرح می سازد این را باید توجه داشت که همه اینها شاخه هایی هستند که به درون آنها برمی گردد. اگر انسان توجه به مسائل درونی را ساز دست داد، یک نوع تخلیه ای را انجام داده است که به تعبیر قرآن، گرفتار یک حالت خود فراموشی شده است. اگر جنبه باطنی و درونی نیازها، مقتضیات، موانع رشد را مورد توجه قرار ندهیم، طبیعتا شخصیت انسان را از ارزشهای اخلاقی تخلیه کرده ایم و بدترین نوع از امراض روحی، مساله خود فراموشی است که انسان هویت و شخصیت درونی و آن حقیقتی که اصالتش را تشکیل می دهد فراموش نماید. تمام شرایع و ادیان الهی، همه بطور اتفاق بشریت را به این مسئله توجه داده اند. رسول اکرم (ص) فرموده اند: “من به عنوان آخرین پیامبر برای تکمیل مبانی و مسائل کرامتها و ارزشهای اخلاقی آمده ام”. اینها بدون توجه به مسائل درونی، معنا پیدا نمی کنند. اگر فرض را بر این قرار دهیم که بحثهای درونی و گرایشهای درونی، مورد فراموشی قرار گیرد، قطعا با مسائل اخلاقی ما، و تربیت دینی در چالش قرار خواهد گرفت. راههایی که ما را از این جدال و درگیری بیرون میآورد، این است که ما شناخت درستی از انسان پیدا کنیم انسان را در این ظواهر محدود نسازیم و نگاهی ماتریالیستی به شخصیت انسان نداشته باشیم و او را به مسائل ظاهری و مادی محدود نکنیم. اگر شناخت درست و صحیح و تعریف جامع و کاملی از مساله انسان داشته باشیم مسائل فطرت و درونی انسان آن خویشتن خویش انسان و آن چیزی که هویت اصیل انسانی را تشکیل می دهد، مورد مطالعه قرار دهیم،و به این مسائل توجه کنیم. بر این اساس برنامه ریزی ها را انجام دهیم و در عرصه های گوناگون مباحث سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، علمی و همه مسائل حضور جدی انسان را حفظ نماییم و فراموش نکنیم که تمام اینها، دانه هایی هستند که آن رشته ای که باید اینها را به هم متصل کند مساله فضاسازی سالم برای تحولات مثبت درونی ماست و بر این اساس فطرت خود را بیدار نماییم و متحول سازیم و در طرح های اخلاقی هم این اصل فراموش نشود. اما اگر این معنا تحقق پیدا نکرد، بطور یقین انسانیت را از حقیقت و از ارزش اصیل خود تخلیه نموده ایم و او را از خود بیگانه می سازیم. لذا روشهای اخلاقی ما و مسائل گوناگون تربیتی ما نباید از این مساله غافل شود. انسان فطرتی دارد، این فطرت را باید بالنده کنیم و در همه عرصه ها، حضور فعال اما مشروط به اینکه این حضورها جلوه هایی از آن بالندگی های درونی و دریافتهای صحیح و درستی که انسان از خویشتن خویش دارد، آن چیزی که در مباحث عرفانی به دنبال آن هستند. همین مساله است که انسان مبادا از خود بیگانه شود و بر همین اساس که انسان باید با خودآشنایی پیدا کند و هویت انسانی خود را بشناسد، تمام مسائل اخلاقی و شیوه های کارکردی زندگی، باید بر این محور، برنامه ریزی و پایه گذاری شود. جنابعالی فرمودید که از جمله اصول تربیت اسلامی ما، مساله عقل ورزی است. باتوجه به ویژگیهای عقل ورزی در اندیشه اسلامی، چه نوع چالشی را ممکن است با وضعیت عصر موجود، به وجود بیاورد؟ اگر واژه هایی که به کار می رود از یک تعریف صحیح، درست، واحد، برخوردار باشد، هیچ نوع درگیری به وجود نمی آید. همین واژه عقل، در مسائل دینی و فلسفی ما با تعریف روشن و خاصی به خودش مطرح است اما وقتی سراغ بعضی از تعریف هایی که در فرهنگ های بیگانه انجام می گیرد، می رویم و می بینیم که آنها، تحولاتی را دست می زنند و عقلانیت جامعه را به این سمت می کشانند که جامعه به روشی اداره شود که غیرارزشی باشد و می گویند که عقلانیت به این معناست. عقلانیت یعنی اداره جامعه به وضع موجود و همکاری با وضع موجود و تحمل کردن شرایط فعلی. اگر عقلانیت را به این معنابپذیریم که به معنای همکاری با وضع موجود می باشد، تحمل وضع موجود است، آیا این وضع موجود یک وضعیت مطلوبی است یا نامطلوب؟ ما در فرضی می توانیم وضعیت موجود را بپذیریم که از مطلوبیت برخوردار باشند اگر شاخصهای مطلوبیت واقعی که متناسب با فلسفه وجودی انسان است در وضع موجود حاکم نباشد، چگونه می توانیم بپذیریم. آنچه که در مبانی به عنوان عقل مطرح می شود، با آنچه که در اصطلاحاتی که این آقایان مطرح کرده اند، قدر مسلم دو برداشت متضاد و متعارض است. آنها می گویند باید با وضع موجود ساخت، و معتقدند دست زدن به هر نوع حرکتی برای تهذیب اخلاق جامعه و رفتن به سمت ایجاد یک ساختار اخلاقی، یک حرکت غیرعقلانی است و اجازه نمی دهند که افراد به سمت این گونه ارزشها حرکت نمایند، بنابراین این نوع برداشت از عقلانیت با آنچه که ما از مساله عقلانیت داریم، در تضاد و درگیری بینی قرار خواهند گرفت. اشتراک لفظی در واژه ها و اصطلاحات، ممکن است کار را مشکل کند. یعنی ما می گوییم عقل، آنها هم می گویند عقل، نمی گویند ما مخالف عقل هستیم، آنها نمی گویند ما با عقل در تعارض هستیم و درگیر با عقل هستیم، این حرف را هیچکس نمی پسندد اما برداشتی که از عقلانیت دارند، غیر از آن برداشتی است که ما داریم آنها می گویند ما باید به سمت جامعه ای بازباز حرکت کنیم، به طوری که مسائل ارزشی در آن جامعه مطرح نباشد، باز بودن این جامعه را یک ارزش می دانند. بحث تهذیب اخلاق بحث توجه به مبانی اخلاقی، بحث ساختار جوامع انسانی بر مبانی اخلاقی، اینها را محکوم می کنند و می گویند اینها عقلانیت ندارد. اگر آنها اینگونه برداشت را از عقل کردند، آنگاه که می گویند ما به سمت یک جامعه عقلانی حرکت می کنیم و مدعی هستیم که جامعه ما یک جامعه عقلانی است، باید بدانیم که مقصودشان چیست؟ عرض کردم آنها مقصودشان از عقلانی بودن این است که جامعه بر اساس تحمل وضع موجود حرکت بکند. آنها تهذیب مبانی اخلاقی جامعه را به سمت مهذب کردن مسائل غیرعقلانی می دانند. اگر ما به این مبانی توجه داشته باشیم و این اشتراک لفظی هایی که در بین این الفاظ و لغات پیدا می شود، اینها را باز کنیم و برای جامعه خودمان روشن کنیم که اگر ما می گوییم عقل و آنها هم می گویند عقل، تفاوت بین این دو واژه کدام است؟ اگر ما به این سمت برنامه ریزی کنیم مردم مان و بخصوص جوانان عزیزمان را متوجه کنیم که اینها نگویند که آنها هم به سمت عقلانیت حرکت می کنند، پس چرا ما درگیریم؟ بدانیم که برداشت آنها از بحث عقلانیت غیر از آن برداشتی است که ما داریم و من فکر می کنم که اگر این مساله را واقعا بازکنیم برای جوامع مختلف، خصوصا دانشگاهیان هیچکس قبول نمی کند که ما عقلانیت را به آن اصطلاحی که آنها بکار می برند، بپذیریم. طبیعتا آن عقلانیتی را می پذیریم که خودمان داریم. عقلانیتی که با فطرت انسانی و با فسلفه آفرینش انسانی، کاملا هماهنگ هست. بنابراین راه همین است که ما بتوانیم این اشتراک لفظ را روشن کنیم، خیلی از این اختلافها در قلم ها در بیان ها به لحاظ کاربرد الفاظی است که اشتراک لفظی دارند. لفظ یکی است، اما معانی متعدد است. لذا باید این معانی را درست تبیین بکنیم. قطعا جامعه ما به سمتی خواهد رفت که عقلانیتی را می پذیرد که متناسب با رشد انسانیت ومتناسب با فلسفه انسانیت و آفرینش ما خواهد بود. مهار درونی که از اصول سیاست تربیت اسلامی است با آنچه که بر فکر و فرهنگ عصر حاضر حاکم است آیا درگیری و چالشی ایجاد می کند یا نه؟ سو ال در ارتباط با چالش، به نظر بنده این بحث به موضوع آزادی برمی گردد. از جمله کلماتی که گرفتار اشتراک لفظی در مباحث شده است واژه “آزادی” است. ابتدا این آزادی را باید تبیین کرد که مقصود از این آزادی چیست؟ امروزه همه فرهنگها و ملیتها درباره آزادی بحث می کنند و آزادی را مطلوب می دانند، اما این که آزادی چه هست و محتوای این آزادی کدام است؟ مساله ای است که باید تحقیق شود. بحث براساس استعمال واژه و کاربرد واژه نیست، کیست که از آزادی متنفر باشد همه دوست دارند آزاد باشند. نکته مهم این است که آیا آزادی باید متناسب با فلسفه انسانیت و رشد فطری ما باشد؟ یا این که این آزادی به میدان تحرک و مقتضیات نفسانی و طبیعی ما سوق داده شود! آنگاه چه نتیجه ای خواهد داد؟ این طبیعی است که براساس آیات قرآنی و بحثهای فلسفی برهانی، انسان دارای دوگونه مقتضی است: یکی مقتضیات طبیعی و مقتضیات حیوانی است. و دیگری گرایش بسیار لطیف، عمیق و زیبا و جالب به جنبه های درونی دارد و سعی می کند به حقیقت عالم برسد و به مبدا اولیه دست پیدا کند. بنابراین در این جا بحث آزادی و مهار مطرح می شود، که ما چه چیزی را باید آزاد و چه چیزی را باید مهار کنیم. اگر انسان این آزادی را در عرصه های هوسرانی ها، گرایشهای مادی و جنبه های حیوانی اعمال کند، این فضاسازی برای به فعلیت رسیدن این گونه مقتضیات نتیجه ای جز حیوانیت بالفعل نخواهد داشت. کسی که در مسائل مادی، شهوانی و خواسته های گوناگون نفسانی به صورت مطلق و آزاد عمل می کند، به تعبیر قرآن، “ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا” این نوع گزینش از بحث آزادی و راه بازکردن به هر نوع شیطنت و برای هر نوع اعمال قوا و غرایز مادی بدون در نظر گرفتن یک هدف متعالی و یا قانونمند کردن و روشمند کردن صحیح انسانی، نتیجه اش همان خواهد بود که چشم و گوش انسان را می بندد. شهوت بی رویه نتیجه اش چیست؟ اگر این شهوت و غضب کنترل نشود نتیجه اش یا در قالب یک حیوان اهلی یا به صورت درندگان یا شیاطین ظاهر می شود. به تعبیر محقق سبزواری در منظومه حکمت و فلسفه، “فباعتبار خلقه الانسان ملکpsdn; او اعجمpsdn; او شیطانpsdn;” پس باید معیارهایی در کنار آزادی وجود داشته باشد، که اگر این آزادی درست تفسیر شود آن مهارها در درون به فضای باز و درست برمی گردد، قرآن هم در این باره تعبیر کرده است، یعنی اگر انسانیت در بند هوی و هوس فرو رفت و در گرایشات خاص مادی متوقف و اسیر شد، این اسارت، اسارتی است که انسانیت را نابود می کند واز بین می برد و جلوی رشد عقل را می گیرد. امیرالمو منین علیه السلام فرمود : “چقدر از عقلهایی که اسیر هوی و هوسها هستند.” عقلی که اسیر هوی و هوس است نمی تواند رشد کند و بالندگی داشته باشد. فطرتی که در درون، خداگرایانه است و خداجویانه می خواهد در فضای بی نهایت پرواز کند یک فضای لایتناهی را از درون می طلبد که به سمت مبدا اولیه خود برگردد که : هرکسی کو باز ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش درواقع می خواهد به مبدا اولیه برگردد اگر آن را اسیر شهوت و اسیر سبعیت و درندگی کردیم، نتیجه همان چیزی خواهد شد که در دنیا شاهد آن هستیم، می بینیم که چگونه ستمگرانی که به خون مظلومان عالم تشنه هستند نه تنها آنها را از بین می برند بلکه سبعانه می کشند اینها مربوط به چیست؟ مربوط به این است که مساله مهار این غرایز در فلسفه آنها خود را گم کرده است و چیزی به نام مهار غرایز ندارند، آنها می خواهند آزادی را در عرصه باز جولان غرایز مطرح کنند که نتیجه اش همان می شود که از بحثهای انسانی و عقلانی و شکوفایی فطرت ناب انسانی باز می مانند و در نتیجه چیزی خواهد شد که، به تعبیر قرآن فرمودند: “آیا گمان تو این است که اینها اکثرا شنوایی و بینایی دارند یعنی آیا چشم انسانی اینها باز است.” بطور کلی هوی و هوس انسان را کور می کند و نمی گذارد که فضای مناسبی برای بحثهای ارزشی در حوزه مسائل انسانی مطرح شود و چقدر زیبا این بحث را می توانیم در این بیت خلاصه کنیم که : اگر تن پروری، جانت بمیرد اگر جان پروری، تن پر بگیرد بنابراین اگر بحث آزادی را در جنبه های مقتضیات نفسانی ببریم قطعا از ارزشهای والای انسانی بازخواهیم ماند واگر این مطلب را در فضاهای پاک اخلاقی و انسانی ببریم بطور طبیعی، مساله و مقتضیات طبیعی و گرایشات مادی ما هم نه از بین می رود بلکه شکل زیبا و پسندیده انسانی خودش را پیدا خواهد کرد. با سپاس از جنابعالی که وقت شریفتان را در اختیار ما قرار دادید.

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­______________________________________________________________________________

تربیت و چالش های عصر حاضر 

 دبیرخانه شورای فرهنگ عمومی

سه ویژگی عمده در عصر حاضر وجود دارد که منشا بروز چالش هایی برای تربیت است. ویژگی نخست در بعد فکری و فلسفی، ویژگی دوم در بعد اقتصادی و توسعه ای و ویژگی سوم در بعد فناوری ظهور یافته است. ویژگی نخست در بعد فکری و فلسفی عبارت است از تردید در مطلق نگری و روی آوردن به نسبیت گرایی و کثرت گرایی. اسلام آشکارا با شک گرایی و انکار حقیقت مخالف است و در عرصه کثرت گرایی نیز، این را نمی پذیرد که مسلک ها و آیین های مختلف، همه به یک نحو و به یک میزان از حقیقت برخوردار باشند. اسلام با مطلق نگری سازگار نیست به این معنی که تنها خود را از حقیقت برخوردار نمی داند بلکه ادیان دیگر را نیز خالی از حقیقت نمی داند.اما از سوی دیگر، کثرت گرایی را در معنای هم توان دانستن آیین های مختلف نیز نمی پذیرد، بلکه نظر بر آن است که هر چند بهره هایی از حقیقت در سایر آیین ها وجود دارد اما بهره برجسته تر و چشمگیرتری از حقیقت در اسلام جلوه گر شده است. این در واقع، باب گفتگوی اسلام با سایر آیین ها را باز می کند تا هم وجود مشابهات آنها مشخص گردد و هم برجستگی های اسلام نسبت به سایر آیین ها معین گردد. ویژگی دوم در عصر حاضر، در بعد اقتصادی و توسعه ای آشکار شده است و آن نیز چالشی برای تربیت محسوب می شود. در بعد اقتصادی و توسعه ای، تاکید روزافزون بر مهارت آموزی قرار گرفته و تربیت، به ویژه در جنبه های اخلاقی و دینی، کمتر مورد توجه قرار می گیرد. این ویژگی عصر حاضر نیز با اندیشه اسلامی در چالش است. زیرا بر اساس آن تربیت در جنبه های اخلاقی و دینی، لایه ای اساسی از کل جریان تربیت آدمی محسوب می شود. برخورد کلی تربیت اسلامی با این چالش به این صورت است که تفکیک مهارت و اخلاق را نامطلوب می شمارد و بر آن است که مهارت گرایی صرف، حیات ماشینی وغیرانسانی را بر جوامع حاکم خواهد کرد مهارت آموزی باید در بستر تربیت اخلاقی صورت پذیرد. ویژگی سوم در عصر حاضر، در بعد فناورانه به ویژه در رشد بی سابقه ارتباطات در شکل رایانه ای آن آشکار گردیده است. این خصیصه عصر نیز برای تربیت چالش برانگیز است هر چند ارتباطات فی نفسه منفی نیست اما مرزها را در می نوردد و افراد را در دنیایی بی مرز قرار می دهد. و این مساله برای عموم نظام های تربیتی و از جمله تربیت اسلامی، چالش برانگیز است. این از آن رو است که تربیت عموما با مرزگذاری تحقق می یابد. برخورد کلی تربیت اسلامی با این چالش به این صورت است که مهار درونی را در افراد شکل می دهد. هنگامی که در تلاطم ارتباطات نمی توان محیط بیرونی را مهار نمود و مرزبندی هایی را شکل داد باید مهار درونی را در جریان تربیت افزایش داد. این شماره از نشریه فرهنگ عمومی کوشیده است تا ابعاد گوناگون تربیت اسلامی را مورد کنکاش قرار دهد. محتوای این شماره از نشریه بر اساس طرح سئوالا ت دکتر خسرو باقری در برنامه تربیت اسلا می گروه فرهنگ و اندیشه دینی شبکه چهار سیما تنظیم شده است که به کمک سردبیر این نشریه تهیه گردیده است . بدون تردید آنچه در قالب دیدگاههای مختلف مطرح گردیده است تنها بخشی از دیدگاه صاحبنظران عرصه تعلیم و تربیت اسلامی است و نیاز به بهره گیری از دیدگاههای سایر صاحبنظران همچنان باقی است. امید می رود مطالب این شماره از نشریه بتواند راهگشای کارشناسان و محققان عرصه تربیت عمومی جامعه قرار گیرد.

تاملی در تربیت اسلامی 

 اشاره : ویژگی های تربیت اسلامی، اهداف تربیت از نظر اسلام، روشهای تربیتی که اسلام بر آن تاکید دارد از جمله محورهایی است که آقای عباس روزبهانی عضو هیات علمی جهاد دانشگاهی تربیت معلم در این نوشتار به آن پرداخته است.

مقدمه امروزه ما وارث جهانی پر از ناکامیها، شکستها، بیمناگی ها و سرخوردگیها هستیم، کنار نهادن عقل و خرد و پیروی از امیال درونی، غرایز حیوانی و خودخواهی ها، انسان هایی بی رحم، بی منطق و تخریب گر ساخته است. وجود اینهمه بی عدالتی، سرگشتگی، جنگ و بسیاری از رفتارهای غیرعقلانی، مو ید این امر است که بشر امروزی قبل از هر چیز به تربیت کردن نیاز دارد. اکنون فن آوری های علمی روزافزون گشته است و می رویم تا خود محصور محصولات خود باشیم. در کنار این پیشرفتهای دور از انتظار جای چیزی خالی است. چیزی که به علم جهت می دهد و آن چیزی جز اخلاقیات نیست. نبود تربیت صحیح و اخلاقیات موجب شده است که امروزه ما بیش از پیش مستعد آن باشیم که به همنوعان خود آسیب برسانیم. مایر (۱۳۷۴) معتقد است که برای حل مشکلات موجود جهانی سه راه حل وجود دارد; جنگ، انقلاب و تربیت. به اعتقاد وی جنگ کابوس تصویر ناپذیر است و انقلاب روش بیمناکانه ولی تربیت است که به آرامی انسان را رو به تکامل می برد و او را متوجه امکانات خلاقانه خود می کند. تربیت است که به انسان جهت می دهد و او را هدفمند می سازد و تربیت تنها داروی درد بشریت است. تعریف تربیت تربیت به طور سنتی به صورت ایجاد عادت از طریق بکارگیری شیوه های تنبیه و پاداش تعریف شده است. نگاه سنتی تربیت ناظر بر فرایندی بوده است که طی آن حداقل دو نفر، یکی به عنوان معلم یا مربی و دیگری به عنوان متربی به صورت بالا – پایین با یکدیگر ارتباط دارند. در اینجا مربی دارای ویژگیها، مهارتها و توانمندیهایی است که می خواهد آن را به متربی انتقال دهد. این که این انتقال بالا به پایین است بدین معناست که صرفا یک جریان یکسویه و یک طرفه که در آن معلومات مربی به متربی جریان پیدا می کند، بین آن دو برقرار است. این انتقال مهارتها و معلومات از طریق امر و نهی کردن و تنبیه و پاداش صورت می گیرد. در این فرمول که تمامی اطلاعات از طریق مربی به متربی جاری می شود، متربی چاره ای جز اطاعت بی چون و چرا ندارد. چنین سیستمی اگر چه قدیمی است اما هنوز در پاره ای از جوامع سنتی ، روستاها و مکانهائی که کمتر در معرض پیشرفتهای تکنولوژیک و علمی بوده است به راحتی دیده می شود. در بسیاری از شهرها و روستاهای کشورمان، یکی دو دهه شاهد چنین وضعی بوده ایم. تعلیم مکتب خانه ای و تربیت پدر – فرزندی از خصوصیت چنین سیستمی است. اگر چه چنین تربیتی خالی از اشکال نیست ولی به نظر می رسد جوامع کوچک و کمتر توسعه یافته از چنین سیستم تربیتی فایده زیادی می برند. در این جوامع ساده افراد زندگی روزمره خود را به دور از گرفتاریهای امروز جهان سپری می کنند. در چنین سیستمی پسر دنباله رو پدر است و هم از جهت ویژگی های روان شناختی و شخصیتی و هم از نظر منش و شیوه زندگی بسیار به پدر شباهت پیدا می کند. نجارزاده، نجار و رعیت زاده، رعیت می شود. در اینجا تعارض در انتخاب وجود ندارد، چون شق دیگری باقی نمی ماند تا انتخاب شود. همه چیز از قبل تعیین شده است. در واقع شاید بتوان گفت که گرفتاریهای جهان امروز وقتی از طریق تکنولوژی به جوامع ساده تر سرایت پیدا کرد، همه ساختارهای موجود آن را به هم زد. شکی وجود ندارد که تعلیم و تربیت مدرن بود که جوامع سنتی را از هم پاشید. کاربرد روشهای علمی در تعلیم وتربیت، ویژگی مشخص تربیت مدرن و امروزی است. رابطه یکسویه مربی و متربی در این شیوه مردود شناخته شده است. این رابطه اجباری نیست و در آن مسائل مربوطه به انگیزش متربی لحاظ شده است. چنین سیستم تعلیم وتربیتی است که موجب ایجاد تغییرات نسبتا ثابتی در فرد می شود. در این سیستم، تکنولوژی در خدمت تربیت قرار می گیرد و تربیت، انسان را به استفاده بهینه از تکنولوژی رهنمون می سازد. جریانی که هیچگاه در این عصر به وقوع نپیوسته است و کماکان انسان در خدمت تکنولوژی قرار دارد. اگر چه از ویژگیهای تعلیم و تربیت سنتی عدم توجه به تفاوتهای فردی و خلاقیت افراد است، در تربیت مدرن و علمی بیشتر سعی بر شکوفا ساختن استعدادهای افراد است. اگر از تعاریف متعددی که برای تربیت وجود دارد بگذریم، به طور کلی می توان تربیت را جریانی دانست که به طور مستمر در جهت رشد همه جانبه فرد (اعم از جسمانی، شناختی، روانی، عاطفی و اجتماعی و دینی) و شکوفا ساختن استعدادهای او است (شریعتمداری، ۱۳۶۷). در این معنی تربیت اعم از آموزشهای رسمی و غیر رسمی است و کلا هر جریانی را در برمی گیرد که در جهت تغییر و اصلاح تجربیات فرد است. به این ترتیب، تربیت فرایندی است که در سراسر عمر انسان اتفاق می افتد و قاعدتا جنبه تکاملی، رشدی و صعودی دارد، بدین معنی که هر چه جلوتر می رویم فرد شکوفاتر می شود. نظریه ها و مدلهای تربیت بسته به اینکه دیدگاه ما نسبت به انسان چگونه باشد، آیا او را موجودی ذاتا بد و شرور بدانیم یا ذاتا خوب و یا مانند لوح سفید و زمینی مستعد کاشتن هر نوع محصول، مدلهای تربیتی گوناگونی ارائه شده است. بعضی از اندیشمندان انسان را موجودی ذاتا شرور می دانند. توماس هابز معتقد بود که انسان را باید تربیت کرد و اخلاق حسنه به او آموخت. این تربیت است که انسانها را به سوی نیکی و خوبی هدایت می کند. به نظر هابز اگر انسان تربیت نشود طبیعت ناپاک و سرشت بد خود را نشان خواهد داد. در عوض لاک، فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم، معتقد بود که انسان موجودی است دارای ذهن و سرشتی تهی از هر ویژگی. بنابراین در جواب این سو ال که ذهن از کجا این همه مواد برای استدلال و شناخت می آورد او جواب می دهد; از راه تجربه. از تجربه است که همه دانش ما سرچشمه می گیرد و از تجربه است که سرانجام دانش حاصل می شود. به نظر لاک محیط در پرورش و تربیت انسان نقش اساسی دارد. ما از راه تقلید و پاداش و تنبیه می آموزیم. به عنوان مثال اگر کودکی ببیند که والدینش در قبال موفقیتهای دیگران آنها را شماتت می کنند او نیز می آموزد که نسبت به دیگران حسود باشد. حال اگر در این حین پاداش دریافت کند و کار او از طرف والدین تایید گردد او سعی می کند که حسادت خود را تقویت کند. لاک هدف اصلی تربیت و تعلیم را کنترل خود می داند (کرین، ۱۳۷۵). فرد از طریق تربیت یاد می گیرد که بر اعمال و رفتار خود تسلط یابد، رفتارهای تکانه ای از خود بروز ندهد و قبل از انجام هر عمل و رفتاری در قبال آن اندیشه کند. او پایه همه فضیلتها را در این می داند که فرد بتواند از ارضای خواسته های خود دست بردارد. به نظر لاک پاداش و تنبیه فیزیکی از راههای تربیت است و بهترین پاداش، تمجید و ستایش و بهترین تنبیه، عدم قبول و ابراز نارضایتی و تقبیح است. روسو، فیلسوف سوئیسی قرن هجدهم، برخلاف لاک معتقد بود که کودکان محفظه های خالی یا الواح نانوشته نیستند، بلکه حالات و روشهای خاص خود را از نظر احساس و اندیشه دارا می باشند. آنها مطابق با طرح طبیعت رشد می یابند و ما باید تنها تسهیل کننده این رشد باشیم. او انسانها را با طبیعت پاک می انگاشت و معقتد بود که اگر بگذاریم طبیعت کار خود را می کند، هر چند نهایتا انسانها تحت انقیاد و بندگی نیروهای اجتماعی درمی آیند. روسو در کتاب معروف خود به نام امیل اندیشه های تربیتی را بیان داشته است. امیل پسر فرضی است که روسو آن را رشد داده است. او معتقد است که امیل خود توسط نیروهای طبیعی خود خواهد آموخت، راه خواهد رفت و شروع به سخن گفتن خواهد کرد. چیزی به امیل تحمیل نمی شود، بلکه آزاد گذاشته می شود تا خود اشتیاق پیدا کند. امیل می آموزد هر چیزی را براساس تجربه خود داوری کند. بدین سان او می تواند به درستی بیندیشد و عمل کند. به علاوه از زمانهای قدیم تربیت با دین به گونه ای آمیخته بود.هر جامعه ای براساس مذهبی که برای خود برمی گزیند سعی می کرد افراد جامعه خود را برای برپاداشتن سنتهای مذهبی و آداب و رسوم دینی تربیت کند. تربیت در اسلام در اسلام اهمیت خاصی به تربیت فرزند داده شده است، چرا که یکی از حقوق اساسی فرزند نسبت به پدر تربیت درست اوست. در اهمیت تربیت در اسلام همین بس که در قرآن مجید از یکی از اهداف عالیه بعثت پیامبران به عنوان تزکیه (تربیت) نام برده شده است. تربیت در اسلام با معانی و تعابیر مختلفی بکار رفته است. در یک تعبیر، تربیت به معنای رسیدن به رشد است. آیه ۱ سوره جن ناظر بر این تعبیر است. در این آیه هدف قرآن هدایت به حق و کمال عقلی است. آیات دیگری مانند ۲۵۶ سوره بقره، ۱۰ سوره جن و ۱۰ سوره کهف ، نیز ناظر بر همین معنا از تربیت هستند. در جای دیگر قرآن مانند آیات ۲۹ و ۳۸ سوره غافر ماموریت پیامبر اسلام هدایت به راه کمال ذکر شده است. هدایتی که در آن فرد، در راه مستقیم (صراط المستقیم) گام برمی دارد. در سوره آل عمران آیه ۱۶۴ آمده است که همانا خداوند بر افراد با ایمان منت نهاد و برای آنان پیامبری را مبعوث کرد تا آنان آیات الهی را تلاوت کنند و انسانها را از آلودگیها برهانند (تزکیه کنند) و به آنها کتاب و حکمت بیاموزند. و یا در نهج الفصاحه، پیامبر اکرم (ص) می فرماید: “من برای به کمال رساندن خوبیهای اخلاق مبعوث شدم”. بنابراین تزکیه نفس باعث رستگاری می شود وتربیت باعث به کمال رسیدن ابعاد معنوی و شخصیتی انسانها می گردد. در این میان پرمعناترین تعبیر از تربیت اسلامی همان تعبیر به تزکیه است. در آیه دوم سوره جمعه، هدف از بعثت رسولان و پیامبران آگاه ساختن انسانها از نشانه های الهی، تزکیه آنها و علم آموزی به آنها عنوان شده است. این سه هدف بزرگ الهی جز برترین اهداف تربیت اسلامی است (مکارم شیرازی، ۱۳۶۷). هدف اول یعنی آگاه ساختن انسانها به نشانه های الهی جنبه مقدماتی دارد و در آن سعی می شود کودک با رشد گیرنده های حسی خود مخصوصا دیدن و شنیدن بتواند به تفکر و تاملی درست در عالم خلقت برسد. در مرحله بعد کودک یاد می گیرد که از انجام رفتارهای غیراخلاقی و غیرانسانی بپرهیزد و فضائل و کمالات انسانی را در خود رشد دهد. درمرحله سوم و آخرین مرحله تربیت، کودک شروع به علم آموزی می کند تا بیشتر از پیش رو به سوی کمال برود. پس بنابراین در تربیت اسلامی سه مرحله وجود دارد که در سطور بعدی به تفضیل در این باره بحث خواهیم کرد. ویژگیهای تربیت اسلامی تربیت در اسلام جنبه دینی هم دارد. بدین معنی که اگر در ادیان دیگر تربیت وجود دارد صرفا به تربیت دینی پرداخته می شود. ولی در تربیت اسلامی، تربیت دینی تنها یک جنبه از تربیت است. تربیت اسلامی جامع است از این نظر که شامل پرورش جسم ، روح، فرد و جمع ، دنیا و آخرت می شود (احمدی، ۱۳۶۴). تربیت در اسلام تنها انجام مناسک دینی نیست. بلکه پروراندن هر صفت و کمالی است که انسان به عنوان جانشین خدا بر زمین و انسان به عنوان انسان باید دارا باشد. آیات، روایات و توصیه های دینی متفاوتی را می توان یافت که در آن نه تنها به عبادت وانجام مراسم دینی توصیه شده است بلکه کسب کلیه فضائل و دوری از هر حیوان صفتی سفارش شده است. همه اینها نشان می دهد که تربیت اسلامی تربیتی کامل و همه جانبه است. از دیگر ویژگیهای تربیت اسلامی این است که تمامی تلاشهای تربیتی یک مسیر را دنبال می کنند و آن عبادت و بندگی خدا و تسلیم رضای او بودن است. این ویژگی مخصوص تربیت اسلامی است و در هیچ یک از مدلهای تربیتی وجود ندارد. در بهترین روشهای تربیتی فرد خدمتگزار جامعه است و هدف والاتری وجود ندارد. از ویژگیهای دیگر تربیت اسلامی تاکید آن بر تربیت شناختی است. آنقدر که در تربیت اسلامی بر پرورش تفکر و علم آموزی تاکید شده است در هیچ یک از مدلهای تربیت چنین سفارش نشده است. همانگونه که متذکر شدیم، قرآن هدف از بعثت پیامبران را تعلیم علم و حکمت می داند. اهداف تربیت اسلامی هدفهای تربیت در طول تاریخ انسان تغییرات زیادی داشته است. همانگونه که بیان شد، در جوامع ابتدائی هدف از تربیت بیشتر برای حفظ سنت ها و ثبات وضع موجود بوده است. در جوامع دینی تربیت در جهت آموزش اصول مذهبی، سنتها و عقاید دینی بوده است. در جوامع دیگر مانند روم باستان هدف از تربیت قبل از هر چیز پرورش شهروند خوب ، فردی که آماده فداکاری برای سرزمین خود باشد بوده و در عصر جدید و طبعا علمی، تربیت شدیدا بر اهداف علمی استوار است. این امر مخصوصا بعد از انقلاب صنعتی شدت گرفت و پایه های تربیت نوین بر روان شناسی علمی و زیست شناسی گذارده شد (مایر، ۱۳۷۴). از دیدگاه مایر هدفهای تربیت عصر جدید عبارتند از : تفکر، تامل، شناخت فرهنگ وهنر، پرورش خلاقیت، درک و کاربرد دانش، تماس با اندیشه های مهم، روی آوری به ارزشهای معنوی و اخلاقیات، کسب مهارتهای اساسی مانند خواندن، نوشتن و زیبایی شناسی، کارآمدی شغلی ، پرورش حس احترام به همنوع و خانواده، شهروند مو ثر ، سلامت بدنی ، رشد شخصیت، رشد و گسترش علائق و صلح جویی. در اسلام هدفهای تربیتی مطابق با شان انسان و هدف از خلقت آدمی است. اسلام دین کاملی است. در یک فرآیند کلی ظهور دین اسلام، یک جریان تربیتی را پشت سر نهاد . نگاهی به سیر تکامل دین اسلام مو ید این نظر است. تمامی پیامبران از آدم تا خاتم یک هدف را دنبال می کردند که تکامل آن در دین اسلام دیده شد. اسلام به یکباره ظهور نکرد. بلکه انسانها را به تدریج آماده پذیرفتن خود نمود. رشد هدفهای تربیتی در دنیای مدرن و فرا مدرن امروز در اهداف مادی و دنیایی محدود شده است و هدفهای اخلاقی، معنوی و روحانی در فرع قرار دارد. در اسلام این مزیت وجود دارد که هدفهای تربیتی بر محور خودشناسی ، خداشناسی و تقرب و رضای الهی دور می زند (حسینی مسروری، ۱۳۶۷). هدفهای تربیتی در اسلام از نظر شریعتمداری عبارتند از : تقوی و پرهیزگاری، آموزش حکمت، پرورش عدالت خواهی، تکامل انسان، استقلال فردی، پذیرش مسو ولیت فردی، تغییر رفتار، احترام به انسان، ایمان به صلاحیت مردم، پرستش خدا، برادری و همکاری، دوستی با ملل دیگر و پرورش روح اجتماعی. از نظر شریعتمداری ویژگیهای تربیت اسلامی عبارتند از: الف) جنبه هدایتی بودن فرد در زمینه های عقلانی، اجتماعی، عاطفی و بدنی. ب ) جنبه پویائی در رشد یا بندگی هدفها و انعطاف پذیری روشها ج) جنبه انقلابی بودن مکتب اسلام بدین معنی که در اسلام هم نظام پویا وجود دارد و هم مبارزه با استعمار و استثمار. مطهری (۱۳۶۹) هدفهای تربیت اسلامی را در : تقویت اراده، عبادت و نیایش، محبت، تقویت حس حقیقت جوئی، مراقبه و محاسبه، تفکر، محبت اولیا، ازدواج ، جهاد و کار می داند. مشابه هدفهای ذکر شده، (احمدی، ۱۳۶۴) هدفهای زیر را از اهداف تربیت اسلامی می داند; اول پرورش ابعاد وجودی و شخصیتی انسان و شکوفا کردن تمامی استعدادهای او. دوم، حرکت دادن انسان به سوی خدا، سوم آگاه کردن انسان از پایگاه و جایگاه خویش در جهان. چهارم، پرورش قدرت تشخیص در انسان از طریق مشاهده، تجربه، تفکر و تعلیم. پنجم، پرورش روح حقیقت جویی. ششم ، پرورش افرادی مو من، متقی و عامل به خوبیها. هفتم ایجاد روح برادری، برابری، تعاون احسان و ایثار. هشتم، پرورش روحیه تلاش و مبارزه با فقر. آنچه مسلم است هدف اساسی تعلیم و تربیت اسلامی همان هدفی است که انسان برای آن آفریده شده است و آن هدف جز شناخت فرد، پی بردن به عظمت خداوندی و طی کمالات انسانی نیست. پس می توان گفت یکی از اهداف تعلیم و تربیت اسلامی شناخت خود و پیرامون خود است. فرزندانمان را باید بگونه ای تربیت کنیم که مشتاقانه در پی کشف خود و محیط خود برآیند. از ابتدای تولد خوشبختانه این ودیعه درونی یعنی جستجو و کشف محیط به طور ذاتی در وجود ما نهفته است. ما می توانیم به روش بسیار دقیق و هوشمندانه آن را هدایت نمائیم مسلما اگر این نهاده درونی نتواند به درستی رشد یابد ما در اهداف تربیتی خود دچار شکست شده ایم. برای تربیت و رشد این نهاده باید سعی کنیم از ابتدا کودک را مشتاق به بررسی و پویش اطراف خود نمائیم. ما می توانیم با جواب دادن به پرسشهای او – با حوصله وسعی بیشتر – او را برای طرح پرسشهای دیگر به حرکت وا داریم. می توانیم با ندادن جواب کامل به سو الهای او، کودک را وا داریم که خود نیز برای کشف حقایق قدمی بردارد. پس شناخت خود و پیرامون خود می تواند از اولین اهداف تربیتی باشد که از ابتدای تولد می توان به آن پرداخت. آموزشهائی که در این مرحله به کودک داده می شود باید در برگیرنده شناخت کودک از حقوق خود و دیگران باشد. کودک یاد می گیرد که به دیگران احترام بگذارد. حق خود را در قبال جامعه و محیط زیست ادا کند. یاد بگیرد که فکر کند و مهارتهای تفکر را بیاموزد و بتواند رابطه ای انسانی با دیگران برقرار سازد. در مرحله بعد که از هفت سالگی شروع می شود، بیشترین تاکید بر تربیت دینی است. کودک یاد می گیرد که مناسک دینی را انجام دهد. دین خود را بشناسد و هر آنچه به او از طرف دین امر شده است، انجام دهد و از آنچه که از آن نهی شده است دوری گزیند. این مرحله توام است با شروع تعلیم و تربیت رسمی که در آن مرحله سوم از تعلیم و تربیت اسلامی که همان یاددهی علم و حکمت است آغاز می شود. در این مرحله است که شناخت و آگاهی های فرد از خود و جهان و همچنین آفریدگار جهانیان به مرتبه ای رسیده است که بتواند از روی آگاهی به سوی شکوفایی گوهر انسانی خود قدم بردارد. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت که در تعلیم و تربیت اسلامی یک هدف اساسی وجود دارد و آن حرکت انسان بسوی خداست. چرا که ما ز بالائیم و بالا می رویم. اما این هدف کلی و نهایی در اهداف جزئی تری مستتر است که ما آن را زیر هدفهای تعلیم و تربیت اسلامی می نامیم و آنها شامل : شناخت فرد از خود، جامعه و طبیعت، رعایت حقوق خود، دیگران و طبیعت، پرورش حس احترام همراه با محبت نسبت به دیگران، انجام اعمال صالح و نیک به عنوان مسلمان، انجام مناسک دینی، پرهیز از دروغ، دشمنی، ظلم، ریا، و همه اخلاق رذیله و تلاش در جهت برقراری دوستی و صلح و عدالت در سطح جهان، کسب علم و دانش و پرورش تفکر و خلاقیت و کارآمدی برای جامعه است. این اهداف توسط مراحل سه گانه که در بالا توضیح دادیم می تواند محقق گردد. روشهای تربیت اسلامی در قرآن به روشهای گوناگون تربیت اشاره شده است. یکی از آن روشها که اتفاقا در روان شناسی مدرن امروزی نیز کاربرد دارد، روش تشویق و تنبیه است. مکررا در قرآن می بینیم که خداوند انسانها را به دادن پاداش در مقابل نیکیها و مبتلا ساختن آنها به عذاب در مقابل بدیها اشاره دارد. این روش در روان شناسی بسیار رایج است. در این روش برای تغییر و اصلاح رفتار می توان با دادن پاداش و یا تنبیه کردن انسانها را وا داشت تا رفتار بخصوصی را ارائه دهند و رفتار دیگر را سرکوب نمایند. تفاوت روش تشویق و تنبیه قرآنی و روان شناسی امروزه در این است که تنبیه یا تشویق خداوند اکثرا به دنیای دیگری واگذار شده است. اگر چه در این دنیا نیز تا حدودی تشویق و تنبیه وجود دارد ولی در روان شناسی بلافاصله بعد از رفتار خاصی تشویق وتنبیه صورت می گیرد. با این حال می توان از هر دو روش قرآنی و روان شناسانه برای تربیت افراد استفاده نمود. روش دیگری که در تربیت اسلامی وجود دارد و مکررا به آن اشاره شده است. الگوگیری از سیره پیامبران و اولیا خداست. خداوند رفتار رسول اکرم را “اسوه حسنه” برای مردم می شمارد تا از آن الگو گیرند. در روان شناسی مدرن نیز از این روش مخصوصا برای فراگیری رفتارهای اجتماعی استفاده شایانی می شود. الگو باید ویژگیهای بخصوصی داشته باشد تا مورد الگوگیری قرار بگیرد. این ویژگیها شامل جنسیت، سواد، موقعیت اقتصادی، اجتماعی، ویژگیهای شخصیتی، سن و از این قبیل است. توجه به این ویژگی ها می تواند این روش تربیتی را کارآمدتر سازد. روش دیگر تربیت در اسلام روش تذکر است. ذکر به معنای یادآوری است. به این معنا که ما، چیزی را که قبلا فرد یاد گرفته است، با بیان صفتی از آن، به او گوشزد می کنیم. این روش صرفا موقعی مو ثر است که فرد چیز را قبلا یاد گرفته باشد. در این صورت نیازی به استفاده از تنبیه نیست بلکه یادآوری آنچه فراموش کرده است کافی است. گاهی این روش می تواند به صورت امر به معروف و نهی از منکر صورت بگیرد که نوع دیگری از تذکر دادن است. از دیگر روشهای تربیت اسلامی می توان روش “بیان داستان” را نام برد. در قرآن بسیاری از داستانهای عبرت آموز وجود دارد که هر یک می تواند انقلابی در درون انسانها ایجاد نماید. روش داستانی روش استفاده از تجربیات دیگران به جای تجربه فردی است. این روش مخصوصا در سنین نوجوانی بسیار کاربرد دارد. چرا که در این سن، نوجوان می تواند روابط منطقی بین پدیده ها را به طور ذهنی درک نماید ولی کاربرد آن در کودکان نمی تواند مو ثر باشد. روش دیگری که باز در قرآن نیز به آن اشاره شده است روش محاسبه نفس است. این روش که در آن فرد به بازنمودن اعمال خویش طی دوره مشخصی می پردازد، در روان شناسی مدرن نیز کاربرد فراوانی دارد. این روش از جمله روشهای شناختی تعلیم و تربیت است که امروزه به آن خود جهت دهی یا خود نظم دهی می گویند. از طریق این روش می توان به افراد یاد داد تا خود، رفتارها و اعمال خود را تحت نظر بگیرند و آنها را کنترل نمایند. به این وسیله به عوض اینکه از بیرون به کنترل افراد بپردازیم، خود آنها را مسو ول اعمال خودشان قرار می دهیم. البته روشهای دیگری نیز در تربیت اسلامی وجود دارد که نویسندگانی مانند (تهرانی، ۱۳۷۶) به آنها اشاره داشته اند مانند روش محبت، روش موعظه، روش توجه و روش ابتلا و امتحان. ما از ذکر این روشها به جهت طولانی تر شدن بحث خودداری می نمائیم. هر چند بعضی از آنها دردل روشهای ذکر شده مستتر است، مانند روش محبت که باید در تمامی روشهای تربیتی اعمال گردد. روش موعظه می تواند به صورت ذکر یا داستان سرائی نیز صورت پذیرد و روش توبه که روش کاملا فردی است و ابتلا به امتحان الهی نیز از روشهائی است که خداوند در قبال بندگان خود بکار می برد. منابع ۱- احمدی ، ا. اصول و روشهای تربیت در اسلام. جهاد دانشگاهی، ۱۳۶۴٫ ۲- تهرانی ، د ، م. سیری در تربیت اسلامی. تهران، مو سسه نشر و تحقیقات ذکر، تهران: ۱۳۷۶٫ ۳- مسروری ، ح ، ع. مباحثی چند پیرامون مبانی تعلیم و تربیت اسلامی. دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۷٫ ۴- شیرازی، مکارم. تفسیر نمونه. جلد بیست و چهارم، دارالکتاب الاسلامیه، ۱۳۶۷٫ ۵- شریعتمداری، علی. تعلیم و تربیت اسلامی. نهضت زنان مسلمان. ۶- کرین، سی. و. پیشگامان روان شناسی رشد. (ترجمه فدائی، ف)، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۵٫ ۷- طباطبائی، محمد حسین. تفسیر المیزان. ترجمه موسوی همدانی م ب ، بنیاد علمی و فکری علامه طباطبائی، ۱۳۶۷٫ ۸- راسل ، ب. در تربیت. ترجمه شوقی، ع، مو سسه مطبوعاتی عطائی، تهران: ۱۳۴۷٫ ۹- مایر، ف. تاریخ اندیشه های تربیتی (ترجمه فیاض، ع)، سمت، ۱۳۷۴٫ ۱۰- مطهری ، مرتضی. تعلیم و تربیت در اسلام. انتشارات صدرا، ۱۳۶۹٫

________________________________________________________________________________

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary