اگر هنوز دیو و دَد نشده ایم…

انسانم آرزوست ۲ دیدگاه »

اگر هنوز دیو و دَد نشده ایم…

(در همزبانی با استاد محسن شریف)

………………………………..

     اگر هنوز بر این باوریم که در کشاکشِ این روزگارِ نامَرد پرور، دیو و دَد  نشده ایم، یعنی هنوز به دیگران بی حرمتی نمی کنیم و مالِ حرام نمی خوریم و مالِ یتیم را نمی بَریم و گران فروشی و کَم فروشی نمی کنیم و ربا نمی دهیم و نمی گیریم و دروغ نمی گوییم و تملقِ بالادستی و تحقیرِ زیر دستی نمی کنیم و با چشمِ ناپاک به زنِ همسایه نمی نگریم و به مظلومان، ستم نمی کنیم  و آبروی انسانی را نمی ریزیم و در حقِ معلم و شاگردِ خود ستم نمی کنیم  و پدر و مادر خود را فراموش نکرده ایم و دایی و عمو و عمه و خاله را از یاد نبرده ایم و به گربه ها و گنجشکان سنگ نمی زنیم  و بر روی تکه ها نان پا نمی گذاریم و گستاخانه به چشمانِ استاد خود نگاه نمی کنیم و شاخه ی درختان را نمی شکنیم و زیارت دریا و جنگل و کوهستان را فراموش نکرده ایم و به واقعه ی حیرت انگیزِ طلوع و غروب خورشید بی اعتنا نیستیم و بالاخره از خداوند و کائنات به خاطر این همه مهربانی و برکت سپاسگزار هستیم،  پس؛ هنوز باید چراغ هایمان را روشن نگه داریم، به احترامِ آن که تا زنده بود چراغش را روشن نگه داشت و دوباره و چندباره گِرد شهر بگردیم؛ به احترام آن که هر شب با چراغ همی گشت گرد شهر، دنباله ی این نوشته را بخوانید

دوستت دارم

انسانم آرزوست ۴ دیدگاه »

   گابریل خوزه گارسیا مارکز، رمان‌نویس ، روزنامه ‌نگار ، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی ، مشهور به گابو یا گابیتو(برای تحبیب به معنای گابریل کوچک) به‌واسطه‌ی ابتلا به سرطان غدد لنفاوی در سن ۸۷ سالگی (در ۱۷ اوریل ۲۰۱۴ میلادی) در مکزیکوسیتی با زندگی اجتماعی اش وداع کرد. وی بعد از اعلان‌ رسمی و تأیید خبرِ بیماری‌اش، ‌متن زیر را به‌عنوان وداع نوشته است.

  در زمانی که غمگینانه مرگ گابو را از طریق فضای مجازی پیگیری می گردم، در عین حال بسیار خوشحال شدم که جوانان و نوجوانان، این قدر، تحت تاثیر این نوشتار واقع شده اند، بسیاری از پیامک هایی که زیر این نوشتار بود حکایت از خستگیِ آن ها از تمدنِ ملالت آور امروز داشت و این مقدمه ای خواهد بود برای بازگشت به سوی بدویت معصوم یعنی بازگشت به سوی خدای مهربان، پیامبر رحمت، سادگی، معنویت، دوستی، نور، آفتاب، روح، احساس، عاطفه، شیدایی، عشق، کودکی، اکنون و بازگشت به سوی زیبایی و طراوتِ زندگی. من بسیار امیدوارم که انسان دوباره برگردد به سوی زندگی، پس از پیمودن این همه را ه های پُر پیچ و خم و این همه تلاش از پی هیچ و این همه خستگی و کسالت و دلمردگی. اینک با هم می خوانیم وصیت گابریل کوچک را:
«اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و قطعه‌ای از زندگی به من هدیه می‌داد، شاید نمی‌گفتم همه‌ی آنچه که می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم را.اشیاء را دوست می‌داشتم، نه به سبب قیمتشان، که معنایشان را.
رویا را به خواب ترجیح می‌دادم، زیرا فهمیده‌ام به ازای هردقیقه چشم به هم گذاشتن، ۶۰ ثانیه نور از دست می‌دهم.
راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند.
اگر خداوند فقط تکه‌ای از زندگی به من می‌بخشید، ساده لباس می‌پوشیدم، عریان یله می‌شدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم، بلکه روحم را عریان می‌کردم دنباله ی این نوشته را بخوانید

مربیان عشق و طبیعت

اجتماعی فرهنگی ۳ دیدگاه »

برگ سبز دیگری تحفه ی درویش

(تعلیم وتربیت در آرای سعدی و روسو)

عکس صفحه اول مربیان عشق و طبیعت.jpg

ماندلا نمرده است چون مردی در کنار دریا برایش گریسته است

اخبار ۴ دیدگاه »

   در یک روزِ بسیار رویایی، یعنی ابری و بارانی، در کنار ساحلِ زیبای خلیج فارس، در شهر آفتاب و عاطفه: بوشهر ، سرشار از شادمانی درونی بودم که خبر مرگ نلسون ماندلا* را از طریق پیامک، دریافت کردم. این خبر کافی بود تا آن لحظه های شادمانه به لحظه هایی جانکاه مبدل شود، بغض گلویم را گرفت و بی درنگ، در سکوتی سنگین به شدت گریستم. بعد از مدتی، آرام گرفتم، در آرامشی و سکوتی بسیار سنگین، پس از طوفانی بی ملاحظه، با خود گفتم: تو مگر چه نسبتی با آن آفریقایی داشتی؟ نَه نسبت فامیلی و نَه نسبت ملی و دینی؟ دیگری در درون من ندا داد: که تو، گاهی وقت ها برای شاخه های شکسته ی درختان هم گریسته ای. و من به خاطر آوردم که آری، بسیاری وقت ها هم برای حیوانات مجروح یا گرسنه، گریسته ام و برای بسیاری از شهرهای ویران و روستاهای متروک و نخل های سوخته در ریگزاران و ماهی های مرده در ساحل و چشمه های خشک و جاده های بی رهرو و …  تا چه رسد به گریستن بر سرگذشت و سرنوشت های غمناکِ همنوعانم. از احساساتم که کمی فاصله گرفتم، عقلانیت، مجالی یافت و یادآوری کرد که تو، در دوران جوانی ات درباره ی ماندلا و خاطراتِ او بسیار خوانده بودی و برایش احترام فراوان قایل بودی. بنابراین حالا، ماندلا، بخشی از هویت تاریخیِ تو شده است و باید در فقدان بخشی از هویت تاریخی ات، گریه کنی و این گریه ها می تواند تو را تسلی دهد و اگر شایسته باشی همچنین تو را یاری دهد تا با بازخوانی زندگی و مرگِ ماندلا، رازهای جاودانگی او و در حقیقت، رازِ گریه هایت را دریابی. حتا می تواند به تو کمک کند تا ماندلا را از تاریخ زندگی ات به اسطوره هایت ببرد یعنی زمان و مکان را درنوردد و در هویتِ اسطوره ایت جاودانه سازد. دنباله ی این نوشته را بخوانید

جوانمرد کجایی؟

اخبار ۹ دیدگاه »

(تقدیم به دوستانِ جوانمردم: دکتر رضا معتمد و دکتر محمد رضا بحرانی)

       نمی دانم که این روزگار، چگونه رقم خورده است که اغلبِ ما آدمیان، هر روز،  بیشتر از دیروز، در بازی زندگی، از خویش می بازیم و عجب این که، این باختن را پیروزی به حساب می آریم و در حضور دیگران به خود می نازیم و آن را جشن می گیریم. در جشنی این چنین مضحک، گاه، با صدای بلند فریاد بر می آوریم که اینک ماییم، قهرمانِ جهان، چون در متن و فتحِ جهانیم و تمدن و پیشرفت و ثروت و قدرت و خانه های آنچنانی و ماشین های این چنینی و سفرهای اروپایی  و کافی شاپ های مدرن و هتل های چندستاره و انواع لباس های مارک از آنِ ماست و بر سرِ خویش و خویشان و دیگران، آشکارا،  کلاه هایی می گذاریم آنچنان گشاد،  که چشم و گوش هایمان را نیز  می پوشاند تا دیگر نبینیم و نشنویم واقعیت و حقیقت خود را و زندگی را. و چون شباهنگام فرا رسد و اگر وجدانی در کار باشد که هست، از عذابش، در رنج می شویم و آن گاه، حماقت خویش را عزا می گیریم و در گوشه ی تنهاییِ خویش، چون ماری زخمی، در خود می پیچیم و می نالیم و از جان و آبروی نداشته مان،  باز هم می کاهیم و شبی هزار بار آرزوی مرگ می کنیم، چونان اژدهاک. اغلبِ ما، امروزه،  از ترسایانِ قرون وسطی هم، ترسوتر شده ایم و دل و جرات اعتراف هم که نداریم و مراد و مرشدی هم، نمی شناسیم تا شاید،  اقبالی یابیم و کوره راهی برای خویش بگشاییم. اغلبِ ما، در گذشته، مردمانی جوانمرد بودیم، به نان و نمکِ هم،  قسم می خوردیم، حاشا،  که به ذهنمان خطور می کرد که نمکدان هم را بشکنیم، با حلقه ی جوانمردی زندگی می کردیم یعنی اهل بخشش بودیم، گذشت می کردیم، ساده و قانع بودیم، دل هایمان آیینه بود. اگر سواد، داشتیم، افاده ای نداشتیم، اگر سواد نداشتیم، سرشکستگی هم نداشتیم چون مروت داشتیم. بزرگ و کوچکی را بلد بودیم و مرید و مرادی را تجربه کرده بودیم و آیین مهرورزی را در زندگی، به جا، می آوردیم.  به این دلایلِ ساده ی دنباله ی این نوشته را بخوانید

تصاویری از همایش بزرگداشت حافظ شیراز

اخبار ۴ دیدگاه »
imag0007.jpg
دنباله ی این نوشته را بخوانید

آرامش سنگ یا برگ؟

اخبار یک دیدگاه »

 

ما، آدمیان بیش از هر چیز به آرامش نیازمندیم  و آرامش  هم، عمدتا،  نتیجه ی عقلانیت نیست بلکه حاصل فکر نکردن به چیزهایی است که ارزش فکر کردن ندارد. نیاز ما به آرامش بیش از نیازمندی ما به اکسیژن است،  فقدان اکسیژن جسم ما را از بین می برد و فقدان آرامش ، روزی، هزار بار روح ما را شکنجه می دهد. ما، آدمیان به شدت، نیازمند هر نوع آرامشی هستیم که بتواند ما را از پریشانی برهاند، حتا،  آرامشی از نوع آرامش سنگ در کف رودخانه ولی چه بهتر که بتوانیم به آرامشی فعال دست یابیم یعنی آرامشی از نوع آرامش برگ در جریان رودخانه ای که خالق هستی هدایتگر آن است و ما بازیگران شایسته آن. داستانک زیر، حکایت از این فراز بلند دارد:

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:” عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟” دنباله ی این نوشته را بخوانید

برای کوچه

اخبار ۶ دیدگاه »

     تابستان رفت و پاییز  و  مهر آمد، مهری که این روزهای مثلاً بزرگ بودن، مهری بر دل ها نمی نشاند. با این حال مهر که می آید، مدرسه و کودکی را  نیز با خودش می آورد و کودکی یعنی خیلی چیزها و رکن اصلی این چیزها، کوچه است و من امروز برای کوچه خیلی غمگینم.

 برای کوچه این قدر غمگینم که دلم می خواهد همین امروز و ساعت پر بکشم و بروم به خاطرات خوش آن جا، خاطرات وصف ناپذیر دوران کودکی ام در کازرون. برای کوچه خیلی غمگینم. برای دیوارهای کج و کوله آن. برای گذرگاه های تنگ و تاریک آن. برای سایه سار سه کنج آن، در گرمای ظهر تابستان. برای آتش گر گرفته از «دله»، در  شب های سرد زمستان. برای کوچه خیلی غمگینم. برای بازی های کوچه ای یعنی «تیریک بازی»، «چرخک بازی»، «پوسکام»، «الگ اولانه»، « هفت سنگ»، «تنگسه بازی» و در راس همه ی آن ها: «تیر در رو» راس ساعت ۱۱ شب. دنباله ی این نوشته را بخوانید

کتاب تعاملات و برخوردهای پیامبر (ص) با یهودیان مدینه

اخبار ۲ دیدگاه »

تعاملات و برخوردهای پیامبر (ص) با یهودیان مدینه

با اعلان حکومت اسلامی توسط پیامبر (ص) در شهر مدینه و انعقاد پیمان نامه عمومی با قبایل موجود و د

ر راستای تحکیم این پیمان نامه با پیمان اختصاصی پیامبر (ص) با یهودیان مدینه، طلیعه تشکیل جامعه ای متمدن در شبه جزیره ای پراکنده و بدوی بر اساس دین مبین اسلام آشکار شد.

رهبر حکومت اسلامی، علاوه بر تدابیر فوق با طرح پیمان «اُخوت» بین مهاجرین و انصار و سلوک مهرورزانه

در سال های اولیه حضورش در مدینه، زمینه های وحدت بین مسلمانان با یکدیگر و حتا بین مسلمانان و غیرمسلمانان را بیش از پیش فراهم کرد ولی متأسفانه با همه این تدابیر حکیمانه، یهودیان به بهانه و سپس به دلایل مختلف، برخلاف قراردادهای خویش، به کارشکنی علیه حکومت اسلامی پرداختند. کارشکنی های یهودیان «بنی قین قاع، بنی نضیر و بنی قریظه» با گذشت زمان از زخم زبان به دسایس و توطئه های آشکار انجامید و این بود که رسول خدا (ص) برای پاکسازی و بهسازی جامعه و افزایش توانمندی حکومت اسلامی در مقابل مشرکان مکه پس از گذشت ها، تعاملات و تدابیر فراوان ناچار شد متناسب با زمان و نوع جرم آنها به مجازاتشان بپردازد. دو قبیله بنی قین قاع و بنی نضیر را با شرایط متفاوت از مدینه اخراج کرد و قبیله بنی قریظه را در شهر به شدت مجازات نمود.

سبکسرانه بر شانه‌های غولان نشستن

اجتماعی فرهنگی ۴ دیدگاه »

       تقریباً اغلب ما، به دلیل گرفتاری‌های خودساخته  و دیگران ساخته، آن چنان گرفتار دویدن هستیم که تقریباً درنگ و اندیشه در کار و جایگاه خویش را فراموش کرده ایم و چه درناک است فراموشی این آیه مقدس را که گاهی، برای رسیدن باید نرفت. توجیه گرفتاری‌ها از سوی انسان‌هایی که کمتر به حوزه فرهنگ و هنر دلبسته‌اند آسان‌تر است ولی توجیه آن برای انسان‌هایی که ارتباط مستقیم با فرهنگ و هنر و یا مدیریت آن دارند غیرعقلانی  بلکه ضدانسانی است. این واقعه تحت تاثیر زمان و مکان رخدادش حتی می‌تواند به فاجعه نیز منجر شود، به این معنا که در زمان‌های گذشته که فرهنگ و هنر و مدیریت آن، بیشتر تابع امور سیاسی واقتصادی بود و جایگاه زیربنایی آن از نظر علمی و تجربی تبیین نشده بود، سطح انتظارات جامعه از مدیران فرهنگی و هنری کمتر بود و به هرحال مسأله آسان‌تر می‌نمود ولی در زمانی که اقتصاددانان و سیاستمداران  نیز  تحت تاثیر دانشِ برخاسته از علم و تجربه پذیرفته‌اند که فرهنگ زیر بنای جامعه است واگر فرهنگ را در سیاست‌گزاری‌های خود لحاظ نکنند و از هنر به عنوان ابزاری فوق العاده مهم سو نجویند، سیاست و اقتصادشان برباد خواهد رفت، اهمیت مدیریت فرهنگ و هنر هر روز بیش از پیش آشکار می‌شود. دنباله ی این نوشته را بخوانید


Designed by : S.Parhizkary